در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
علاوهبراین صدف در روزهای پیش از مرگ از مردی به نام قاسم حمیدی پیامکهای تهدیدآمیز دریافت کرده بود. حمیدی که شوهر صیغهای مقتوله است به همراه دو مرد دیگر در مظان اتهام قرار دارند. در این بین فاش میشود صدف یک کلاهبردار سابقهدار بود و با هدف گرفتن مهریه کلان با جواد ازدواج کرد و پس از عقد موقت با قاسم نیز قصد داشت از او باجگیری کند بنابراین هر دو مرد انگیزه کافی را برای جنایت داشتند اما هنوز گرهی باز نشده است.
***
کارآگاه شهاب و دستیارش در سالن ناهارخوری هم از فکر این پرونده خلاص نشده بودند و درباره قتل صدف صحبت میکردند. ظهوری که از بچگی از عدس پلو متنفر بود در حالی که با غذایش بازی میکرد ماجرای اختلاف صدف با جمال را تعریف کرد: صدف با حیله و اغواگری توانسته بود دل جمال را که در اندوه مرگ همسرش میسوخت به دست بیاورد و پراید او را تصاحب کند آن هم با چکهایی که هیچ کدامش اعتبار نداشت. سرگرد وقتی توضیحات همدستش را شنید آهی کشید و گفت: ظاهرا هر کسی با این زن در ارتباط بوده برای کشتن او انگیزه داشته.
حق با شهاب بود پرونده سیاه صدف معمای مرگ او را آنقدر پیچیده کرده بود که به نظر میرسید این کلاف سردرگم هیچ وقت باز نمیشود البته کارآگاه یک ایده جدید داشت. ماشین را زیر پل کریمخان پیدا کرده بودند و دو احتمال وجود داشت: یا تا رسیدن به مقصد خود صدف پشت فرمان پراید بود یا او را کشته و وقتی به آنجا رسیده بودند جنازه را در صندلی راننده گذاشته بودند. در هر دو صورت اگر فیلم دوربینهای کنترل ترافیک را بازبینی میکردند شاید میتوانستند بفهمند کدام یک از 3 مظنون آن روز همراه مقتوله بوده برای گرفتن دستور قضایی و استعلام از مرکز کنترل ترافیک چارهای نبود جز این که یک روز دیگر منتظر بمانند. ظهوری این را عادلانه نمیدانست چون نامدار و حمیدی هنوز در بازداشت بودند و یکی از آن دو قطعا در این ماجرا هیچ نقشی نداشت.
سرگرد در حالی که بادی به غبغب انداخته بود به اعتراض همکارش این طور واکنش نشان داد: گاهی وقتها برای اجرای عدالت و کشف حقیقت چارهای وجود ندارد جز این که چند نفری به زحمت و دردسر بیفتند.
این از آن جملههای حکیمانهای بود که ستوان ترجیح داد آخر شب قبل از خواب به آن فکر کند و فعلا هم و غمش را روی پرونده بگذارد. او قبل از سرگرد از ناهارخوری بیرون رفت تا یکبار دیگر پرونده را خط به خط بخواند. قبلا یاد گرفته بود هر وقت در بنبست گیر افتاد از صفر شروع کند.
آن روز نکته تازهای گیر 2 مامور نیامد و آنها دست خالی به خانهشان برگشتند اما روز بعد برای هردوشان روز پر کاری بود، از سر ظهر شروع کردند به تماشای فیلم دوربینها، 5 ساعت وقت گذاشتند و فیلمها را عقب و جلو کردند تا این که بالاخره یک تصویر ناواضح و کدر از پراید به چشمشان خورد بعد از آن کار را به یکی از همکارانشان سپردند تا از تصویر عکس بگیرد و تا میتواند وضوحش را بیشتر کند. تا آنجا که چشم میدید خود صدف پشت فرمان نشسته و نفر بغل دستیاش یک مرد قوی هیکل بود اگرچه چهره آن مرد قابل تشخیص نبود. تنها مظنون درشت اندام آنها شوهر سابق مقتوله بود که بدنسازی کار میکرد. جواد نامدار یک بار دیگر پشت میز بازجویی نشست و همان سوالات قبلی بار دیگر تکرار شد و جواد باز هم اصرار کرد او صدف را نکشته است.
اواسط بازجویی بود که ستوان احساس کرد به بنبست رسیده است و برگ تازهای برای رو کردن ندارد. چشمش به دهان کارآگاه بود تا شاید او با یک جمله طلایی بازی را تمام کند اما چنته سرگرد هم خالی بود و آنها زیاد هم به آن عکس نمیتوانستند استناد کنند.
بازجویی نیمهکاره رها شد و شهاب به دفتر کارش برگشت. همین که وارد راهرو شد صدای جیغ و فریاد زنی را شنید که معلوم نبود کیست و حرف حسابش چیست. با بدخلقی از زن خواست آرام شود بعد با نگاه از سرباز ماجرا پرسید آن زن همسر قاسم بود؟ آبروی حمیدی رفته و راز پنهانش برملا شده بود و حالا زنش آمده بود تا حساب شوهر خیانتکارش را کف دستش بگذارد. کارآگاه با لحنی تند خطاب به زن گفت: خانم اینجا جای این کارها نیست. مشکلات خانوادگیتان را بگذارید برای وقتی دیگر، فعلا همسر شما از نظر ما مظنون به قتل است و حق ملاقات هم ندارد. شهاب ادامه حرفهایش را خطاب به سرباز جلوی در گفت: ایشان را راهنمایی کنید تشریف ببرند.
زن هنوز آرام نگرفته بود و انگار خیال نداشت به داد و قالش پایان بدهد، برای همین یکی از ماموران زن سراغش رفت تا بلکه بتواند به غائله فیصله بدهد. شهاب وقتی وارد اتاقش شد کتش را به کناری پرت کرد و با مشت محکم به میز کوبید. احساس میکرد دیگر ذهنش آن تند و تیزی سابق را ندارد و دیگر به عنوان کارآگاه ویژه قتل کاراییاش را از دست داده است. شاید هم همه اینها به خاطر مشغلههایی بود که داشت؛ از یک طرف از این که پسرش فربد به سن سرکشی و گستاخی رسیده بود و از طرف دیگر این که زنش بهانهگیر شده بود و مرتب از خانهای که تازه اجاره کرده بودند ابراز نارضایتی میکرد. هنوز 3ـ2 دقیقه بیشتر از تنهایی شهاب نگذشته بود که خبر دادند رئیس اداره احضارش کرده است. سرگرد خوب میدانست الان است که کلی غر بشنود و مجبور شود پشت سر هم عذرخواهی کند و چشم قربان چشم قربان بگوید. او در برابر رئیس پا جفت کرد و اذن ورود گرفت. سرهنگ همان قیافه همیشگی را داشت؛ نه میشد فهمید خوشحال است یا عصبانی و نه امکان این بود که کسی ذهنش را بخواند. سرهنگ درباره پرونده از شهاب توضیح خواست و کارآگاه تمام نتایج را ریز به ریز شرح داد. او همه چیز را گفت به غیر از آنچه که سرهنگ انتظارش را داشت. رئیس از صندلیاش بلند شد، با گوشه دست پرده را کنار زد و در حالی که به همسر قاسم که از اداره بیرون میرفت نگاه میکرد، گفت: از شما بعید است سرگرد! چطور نکته به این مهمی را در پرونده ندیدهای؟
کدام نکته؟ رئیس درباره چه حرف میزد؟ سرگرد بارها پرونده را خوانده و از همان اول هم در تمام صحنهها حضور داشت و به نظر نمیآمد چیزی از قلم افتاده باشد. رئیس اجازه نداد سرگرد بیش از این گیج و گنگ بماند: مگر یکی از مظنونانی که گرفتهای خشکشویی ندارد؟ مقتوله هم با این آویزهای لباس خفه شده، چطور دقت نکردی، تا دیدمش فهمیدم.
منظور سرهنگ همان گیرههای پلاستیک بود که از داخلش فلزی نازک رد شده است. قاتل آن را باز کرده و آلت قتاله درست کرده بود. طبیعتا بیشتر از هر کسی هم قاسم به این وسیله دسترسی داشت. اصلا یک اصل پلیسی میگوید هر کسی برای قتل از وسیلهای که بیشتر دم دستش است استفاده میکند. شهاب چطور تا به حال متوجه چنین چیزی نشده بود. او یک لحظه جا خورد اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و گفت: قربان قاتل هیکل درشتی داشته. ما همین یک ساعت پیش عکس تاری از او به دست آوردیم البته چهرهاش معلوم نیست ولی قد و قوارهاش به شوهر سابق مقتول میخورد.
حالا تقریبا صاحب پراید از گردونه خارج شده بود و قاسم و جواد شانه به شانه هم پیش میرفتند. هر وقت مدرکی علیه یک نفرشان پیدا میشد دلیلی هم برای اثبات جرم نفر دیگر بهدست میآمد. ناگهان فکری شیطنتآمیز به سر کارآگاه زد. شاید قتل کار جمال بود و او با اطلاع از زندگی دو مرد دیگر ترتیبی داده بود تا آنها در مظان اتهام قرار بگیرند و خودش بیگناه. اگر اینطور بود آن مردی که در پراید حضور داشت که بود؟
سرگرد بعد از این که به اتاقش برگشت تمام ماجرا را برای ستوان تعریف کرد و ظهوری به محض شنیدن ماجرا کلید معما را رو کرد: آن مرد در مغازه جمال که حالا برای برادرش است کار میکند. دیروز که رفته بودم آنجا یک پسر حدودا 25 ساله را دیدم که هیکلش دو برابر من بود. حالا که فکر میکنم بیشباهت با آن یاروی توی ماشین هم نیست.
چند دقیقه بعد حکم جلب صادر شد هم برای جمال خانی هم برای شاگرد مغازه که البته نامش را نمیدانستند و جای اسم خالی بود. بازی تمام شده بود و دو مرد چارهای جز اعتراف نداشتند. جمال در حالی که به گریه افتاده بود توضیح داد وقتی صدف سرش کلاه گذاشت تصمیم گرفت او را بکشد. او در بازجویی قبلی بخشی از واقعیت را پنهان کرده بود. ماجرا از این قرار بود که او بعد از گرفتن چک از مقتوله ماشین را وکالتی به او داده و بعد فهمیده بود چکها بلامحل است. خانی در اعترافاتش گفت: وقتی دیدم دستم به جایی بند نیست نقشه قتل را کشیدم. من کارت باشگاه شوهر سابق صدف را یک روز که برای ورزش رفته بود از کیفش دزدیدم، یعنی به شاگردم گفتم این کار را بکند. بعد یک جارختی برداشتم و به شاگردم دادم تا این طوری هر دو مرد را گرفتار کنم.
سرگرد خودش موبهموی اعترافات جمال را نوشت و بعد بازجویی از قاتل اصلی را بهدستیارش محول کرد و خودش به خانه رفت.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: