تهران در دل خود جنگل، پارک، بوستان، آثار باستانی، فروشگاههای بزرگ، پاساژهای آنچنانی، اتوبوس، مترو، تاکسی، مینیبوس و حتی مینی مینیبوس جای داده است. تهران کوه، تلهکابین، پیست اسکی و بزرگترین استادیوم فوتبال خاورمیانه را هم دارد.
برای دیدن دریا هم در تهران باید منتظر یک روز بارانی بود. تهران یک مرزبندی غیررسمی دارد، بالای شهر و پایین شهر. تهران وسط شهر ندارد. شما یا اهل بالای شهرید یا پایین شهر. در تهران اختلاف طبقاتی زیاد است، البته فقط در میان ساختمانها.
تهران مثل تمام نقاط ایران فرهنگ غنی دارد، اما نمیدانم چرا به جای ذخیره کردن نفت و گاز و دیگر انرژیها برای آیندگان این فرهنگ غنی را دست نخورده به یادگار گذاشتهایم. برای فهمیدن این موضوع که چرا نمایندگان اقوام مختلف ایرانی در تهران از این فرهنگ غنی ایرانی استفاده نمیکنند، یک تور تهرانگردی یکروزه شاید خیلی چیزها را به ما بگوید.
تور خود را از میدان تجریش و با استفاده از اتوبوس شرکت واحد شروع میکنیم. یکی از حسنهای اتوبوسهای شرکت واحد این است که مسافران آن براحتی با هم ارتباط برقرار کرده، در بحثهای هم شرکت میکنند و نکته جالب این است که اگر بیمار باشید، همانجا برایتان نسخه میپیچند، اگر مشکل خانوادگی داشته باشید به بهترین شکل ممکن راهنماییاتان میکنند، اگر کارتان در ادارات گیر کرده باشد بهترین راه را به شما نشان میدهند و برای هر مشکل شما یک راهحل در آستین دارند.
ابتدای خط بود و تعداد افراد منتظر در صف از تعداد صندلیهای اتوبوس کمتر. پس از مدتی اتوبوس خالی با شکوه زیاد رسید و جلوی ما ترمز کرد، در اتوبوس با صدای قژقژی باز شد. با اینکه برای همه جا بود، اما صف 10، 11 نفره به هم ریخت و باز فشار دست پشت سری خود را برای سوار شدن به اتوبوس روی کتف و شانههایت احساس میکردی. میدانید که هل دادن نفر جلویی یکی از آداب سوار شدن به اتوبوس است.
ردیف اول اتوبوس نشسته بودم و تمام آقایان را از در جلویی اتوبوس و خانمها را از آیینه بغل اتوبوس میدیدم. همه تیپ آدمی سوار اتوبوس میشدند؛ آدمهایی که ظاهراً تنها وجه مشترکشان تنه زدن به هم پیش از سوار شدن به اتوبوس بود.
در بین آقایان تقریبا از تمام مدلهای رایج در بازار حضور داشتند، از آقایان کت و شلوار پوش تا پسرهایی که شلوار جین و موهای سیخ و کلهچرب داشتند. طبق معمول پوشش خانمها چادر و مانتو بود، اما در طرحها و رنگهای مختلف اگرچه مدل بعضی چادرها از بعضی مانتوها عجیب و غریبتر بود.
20 دقیقهای منتظر ماندیم، نمیدانم راننده چه اصراری داشت که حتما در همان ایستگاه مبدا اتوبوس پر شود، اما بالاخره راننده به آرزویش رسید و اتوبوس بتدریج پر و پرتر شد تا جایی که نفس کشیدن در فضای عرقآلود آن سخت شد. بعد از آویزان شدن چندین نفر به میلههای وسط اتوبوس و اعتراض چند نفر دیگر به تاخیر در حرکت، اتوبوس به سلامت راه افتاد.
کنار من پسر جوانی با پیراهن مشکی تنگ سه دکمهای، نشسته بود و خدا را شکر که پیراهنش بیشتر از سه دکمه نداشت چون همه دکمههای آن باز بود و گردنبندهایی با آرمهای مختلف روی سینهاش خودنمایی میکرد.
شروع بحث در بین این جماعت گونهگون خیلی سخت بود، اما بالاخره برای شروع به بغل دستیام گفتم: «چقدرآدمهای بیفرهنگی هستند! داخل اتوبوس با صدای بلند صحبت میکنند.»
پشت سری من که مرد میانسالی با موهای جوگندمی بود، گفت: «ای آقا» برگشتم و پرسیدم با من هستید؟ گفت: «ای آقا از چیزی که ندارید، حرف نزنید.» گفتم چرا؟ گفت: «ما که فرهنگ نداریم!» آقای قدبلندی که نیم متر از قد او موازی سقف اتوبوس شده بود، گفت: «فرهنگ باعث پیشرفت آدم میشود اما به قول این آقا ما که نداریم»، خواستم چیزی بگویم که آقایی که تا آخر مسیر فقط انگشتان پیچیده شده او به دور میله اتوبوس پیدا بود، با لهجه شیرینی گفت: «یعنی چی نداریم؟ همین که اینطوری به هم چسبیدهایم و برای هم ایجاد مزاحمت نمیکنیم یعنی فرهنگ داریم!» در جوابش پسر جوانی که موهایش را از ته زده بود و شلوار حداقل 10 جیب پوشیده بود، گفت: «اینکه نشانه فرهنگ نیست اگر جرات داری مزاحمت ایجاد کن تا ...» مرد مسنی که مشغول خواندن روزنامه بود صحبتهای پسر جوان را قطع کرد و از همان پشت روزنامه گفت: «لطفا در مناظرههای خود ادب را رعایت کنید!» جنجالی شد برسر آنکه ما فرهنگ داریم یا نداریم، مثالهای زیبایی در مورد داشتن یا نداشتن فرهنگ از طرف همه نقل میشد، از همان پسری که شلوار چند جیب پوشیده بود، پرسیدم به نظر شما به چه کسی آدم بافرهنگ میگویند؟ گفت: «اینکه به کسی بد و بیراه نگی و مال کسی رو نخوری و چشمت دنبال ناموس مردم نباشه، در ضمن اگه کسی به ناموست چپ نگاه کرد از خجالتش دربیای (چاقوی کوچکی را که البته برای پوست کردن خیار در جیبش بود به من نشان داد)». پسر جوانی که از میلهها آویزان بود و از بس زیرچشمی به عقب اتوبوس نگاه کرده بود چشمهایش داشت چپ میشد، گفت: «این حرفها دیگر قدیمی شده این روزها آدم با فرهنگ به کسی میگویند که کلاس داشته باشد.» پرسیدم آدم با کلاس به چه کسی میگویند؟ گفت: «کلا گفتم» حیف به ایستگاه رسیدیم و پسره پیاده شد، ما هم نفهمیدیم کلا آدم با کلاس به چه کسی میگویند. مرد جوانی که هیکل متوسط و موهای جوگندمی کوتاهی داشت، گفت: «به نظر من آدمی که کلاهبردار نباشد آدم با فرهنگی است، البته این را هم اضافه کنید که احترام گذاشتن به حق و حقوق دیگران و قانع بودن به حق خود نیز نشانه با فرهنگ بودن است.»
خانمها هم به بحث اضافه شده بودند. عاشق همین سادگی مردم هستم. همین که گفتم نظرات شما در روزنامه چاپ میشود، همه کارشناس شدند.
خانم جوانی که اصرار داشت نظراتش را بگوید، بعد از شنیدن سوال من گفت: «فرهنگ، فرهنگ خوبه دیگه» پرسیدم: به نظر شما به چه کسی آدم بافرهنگ میگویند؟ گفت: «آدم بافرهنگ کسی است که از نظر ظاهری آراسته باشد، دروغ نگوید و صادق باشد، همین».
پس از چند دقیقه من تقریبا از مکالماتشان حذف شده بودم، همه دیدگاههای خودشان را برای هم بیان میکردند و کسی کاری به کار من نداشت.
از خانم مسنی که میله اتوبوس را محکم گرفته بود و با کمک عصا سعی داشت تعادل خود را حفظ کند، پرسیدم: به نظر شما ما جامعه بافرهنگی داریم یا نه؟ به چشمهای من خیره شد و گفت: «زانوهام درد میکنه نمیتونم زیاد سرپا وایستم» بنده خدا تا آخر مسیر سرپا بود. دیگر از کسی چیزی نپرسیدم، نزدیک میدان ولیعصر بودیم، از همه به خاطر شرکت در بحث تشکر کردم و به اتفاق دیگر مسافرها از اتوبوس پیاده شدم.
برای ادامه مسیر طولانیترین خیابان خاورمیانه، از میدان ولیعصر سوار اتوبوسهای مسیر میدان راهآهن شدم، فضا یک مقدار تغییر کرده بود و تعداد یادگاریهای نوشته شده بر بدنه اتوبوس بیشتر شده بود، چند طرح قلب تیر خورده هم روی دیوارههای اتوبوس و کف صندلیها به چشم میخورد، اگرچه نوشتن روی بدنه اتوبوس کار نسبتا راحتی است، اما هرقدر فکر کردم نتوانستم بفهمم چگونه دقیقا همان جایی را که مینشینند، حکاکی کردهاند.
پیدا کردن یک نفر برای شروع بحث کمی زمان برد اما مثل دفعه قبل برای شروع بحث به مرد جوانی که وسط اتوبوس کنار من ایستاده بود، گفتم: «چه آدمهای بیفرهنگی! داخل اتوبوس با صدای بلند صحبت میکنند». عرض کردم فضا یک مقدار تغییر کرده بود، شاید خود من هم مقصر بودم، اما خانمی با صدای بلندتر گفت: «بیفرهنگ خودتی و... (به بستگان نزدیک بنده ارادت داشتند)، خجالت نمیکشید به حرفهای ما گوش میدهید» تقریبا نگاه همه به سوی ما برگشت، با کمی دستپاچگی گفتم: خانم محترم من با شما نبودم اما خانم محترم با همان صدای بلند گفت: «... شو» گفتم: چشم! اما غائله به این راحتیها ختم نشد و مرد نسبتا قدکوتاهی با هیکل ورزیده در حالی که دست چپش داخل جیبش بود، به سختی از لابهلای جمعیت خودش را به من رساند، فضا فضای کفگرگی بود، اوضاع خوبی نبود سریع دفتر دستکم را درآوردم و گفتم به خدا من خبرنگارم و برای تهیه گزارش آمدهام، به این خانم هم اصلا کاری نداشتم، خدا خیرش بدهد همان آقایی که داد زد: «اصغر غلاف کن»، اصغر غلاف کرد اما راننده ول کن نبود، ترمز شدید راننده و صدای گوشخراش کشیده شدن چرخهای اتوبوس روی آسفالت خیابان و کوبیده شدن همه مسافرها به هم یعنی پایان تور تهرانگردی، اتوبوس بین 2?ایستگاه متوقف شد، راننده محترم با لحن خیلی مؤدبانهای گفت: «شما اصلا چکارهاید؟» خبرنگار «کارتتو بده ببینم» گفتم: «کارتم را جا گذاشتهام» راننده گفت: « پیاده شو» بله « پیاده شو» آخر چرا؟ « چرا نداره، برو کارتتو بیار و بیا همین جا دوباره سوارت میکنم».
وسط خیابان ولیعصر در اندیشه فرهنگ والای آقای راننده با کلی بهت و حیرت و سوال بیجواب با عزت و احترام پیاده شدم! وقتی پیاده میشدم حداقل نصف مسافرهای اتوبوس به احترام من ایستاده بودند، نه اینکه فکر کنید جایی برای نشستن نبود، باور کنید همه فقط به احترام من ایستاده بودند، اصغرآقا هم زحمت کشید تا آخرین پله همراه من آمد و گفت: « دیگه این ورا نیایها».
در مسیر برگشت به سوالهای پرسیده و نپرسیده شده خودم، به جوابهای داده شده و نشده مردم، به سکوت برخی مسافرها، به لبخندهای تلخ و نگاههای سرد تعداد دیگری از مسافرها، به سوالهایی که نمیشد پرسید و اگر هم میشد پرسید، نمیشد نوشت، فکر میکردم، فکر میکردم، چرا همه در تعریفشان از بیفرهنگی، خود را مستثنا میدانند و کمبود و نقصانی هم اگر در زندگی و جامعه آنها وجود دارد، همه از بیفرهنگی اطرافیان است.
و اصل قضیه اینکه چرا ما تعریف درست و واحدی از فرهنگ نداریم؟
چراغ سبز شده اما ظاهرا ماشین جلویی ما چند ثانیهای دیر حرکت کرده، این را از بوقهای ممتد و یادآوری القاب نیکان راننده جلویی توسط راننده آژانس فهمیدم.
مهیار عربی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم