9سالگی، نقطه پایانم بود

« 9 سالم بود که مادرم ما را ترک کرد. از وقتی که او از خانه‌مان خارج شد اوضاع بشدت به هم ریخته شد. پدرم در یک کارگاه صنایع چوب کار می‌کرد و مجبور بود از 8 صبح تا 8 شب را سرکار بماند تا بتواند خرج سنگین زندگیمان را در بیاورد.
کد خبر: ۳۲۶۵۰۲

به غیر از من و پدرم، خواهری 4 ساله هم داشتم که به بیماری آسم مبتلا بود و احتیاج به رسیدگی زیادی داشت. مادرم یک روز بدون آن‌ که حتی از ما خداحافظی کند خانه را ترک کرد و دیگر هرگز هم به منزلمان بازنگشت. پدر به جای آن که جای خالی او را برایمان پر کند بیش از پیش خودش را مشغول به کار کرد. من مدرسه می‌رفتم و وقتی باز می‌گشتم دنبال خواهر کوچک‌ترم در خانه همسایه بغلی‌مان می‌رفتم که از او نگهداری می‌کرد. پدرم در ازای پول کمی که به خانم همسایه داده بود از او می‌خواست تا ساعاتی را از خواهر کوچک‌ترم نگهداری کند تا من از مدرسه برگردم و او را پیش خودم نگهدارم.

حملات شدید آسمی که به او دست می‌داد بستگی به شرایط جسمی و روحی‌اش داشت. گاهی اوقات از چندین ساعتی که با هم تنها در خانه زندگی می‌کردیم بارها دچار تنگی نفس می‌شد و به اسپری‌اش احتیاج پیدا می‌کرد. پدر به من گفته بود چون هزینه دواهای او بسیار بالاست تا زمانی‌که واقعا دچار مشکلات جدی تنفسی نشده اسپری را در اختیارش قرار ندهم و این کار برایم خیلی سخت بود. باید منتظر می‌ماندم تا او از شدت تنگی نفس رنگ از رویش برود و آنگاه مطمئن شوم که احتیاج به استفاده از اسپری‌اش دارد. برای من که خودم تنها 9 سال سن داشتم و کودکی بودم که احتیاج محبت داشتم همه مسوولیت‌هایی که روی شانه‌‌ام بود بسیار سخت و سنگین به نظر می‌رسید. پدر شب‌ها که خسته به خانه بازمی‌گشت شروع به آشپزی برای روز بعد من و خواهرم می‌کرد و در همان فرصت کم ده‌ها بار از او پرسیدم که چرا مادرم ما را ترک کرده یا لااقل چرا تماسی با ما نمی‌گیرد اما او جوابی به من نمی‌داد و تنها می‌گفت لابد اگر مادرم تنها زندگی کند خوشبخت‌تر می‌شود. 2 سال بعد بود که از طریق یکی از همکلاسی‌هایم فهمیدم مادرم ازدواج کرده و باردار است. انگار آواری روی سرم خراب شده بود. من و خواهرم در سختی و تنهایی زندگی می‌کردیم و او تنها چند خیابان دورتر زندگی جدیدی را برای خودش تشکیل داده بود. دوران بچگی‌ام، دوران سیاه و تاریکی بود که هرگز آن را فراموش نمی‌کنم.»

«جان ادگرن» دانش‌آموز 17 ساله‌ای است که به اتهام قتل یکی از همکلاسی‌هایش که کوچک‌ترین خصومتی با او نداشته دستگیر و دادگاهی شده است. گرچه ادگرن مدعی است که اصلا روز سانحه را به یاد نمی‌آورد و نمی‌داند که چطور ضربات مرگبار چاقو را به بدن «جیمز آلنسون» فرود آورده است، اما ماموران پلیس در تلاش هستند تا هر چه بیشتر جزییاتی را در مورد این سانحه دلخراش در دبیرستانی در ماساچوست به دست بیاورند. طبق آنچه که وکیل «جان» سعی دارد آن را اثبات کند، او از بچگی دچار مشکلات شدید روحی بوده و همین مشکلات، بیماری روانی برایش به وجود آورده که از او قاتلی بیرحم ساخته است. اگر وکیل «جان» بتواند ثابت کند که هنگام وقوع این قتل، او در شرایط عادی نبوده و نمی‌توانسته خوب و بد را از هم تشخیص دهد تنها چند سال حبس در انتظار این نوجوان خواهد بود و او تحت درمان قرار می‌گیرد. ادعایی که علاوه بر وکیل «جان»،‌ ده‌ها پزشک روان‌شناس نیز باید آن را تایید کنند.

«وقتی که بزرگ‌تر شدم شرایط برایم سخت‌تر بود. پدرم را می‌دیدم که بسیار زحمت می‌کشید و همه سعی‌اش را می‌کرد تا ما لااقل از لحاظ مالی در تامین باشیم، اما خودش روز به روز پیرتر و شکسته‌تر می‌شد. شب‌ها آنقدر خسته بود که حتی کلمه‌ای با من یا خواهرم حرف نمی‌زد و حتی نمی‌دانست ما روزمان را چطور گذرانده‌ایم. حدود 11 ساله بودم که پدرم رو به نوشیدن مشروبات الکلی آورد. انگار سختی‌های زندگی آنقدر به او فشار آورده بود که می‌خواست از آنها فرار کند. نوشیدن الکل اوضاعمان را بدتر می‌کرد. پدری که قبلا اگر هم با ما حرف نمی‌زد لااقل آزاری هم نمی‌رساند بشدت پرخاشگر شده بود. وقتی به خانه برمی‌گشت خواهرم از ترس به اتاقش فرار می‌کرد، چون می‌دانست که پدر سر هر موضوع کوچکی جنجال به پا می‌کند و ممکن است مثل دفعات قبل او را به باد کتک و ناسزا بگیرد. بیش از هر چیز دلم برای خواهرم می‌سوخت. انگار در زندگی غم‌انگیزی که برایش درست شده بود گیر کرده و راه فراری نداشت. بارها تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم و پیش مادرم بروم، اما نمی‌توانستم. دلم نمی‌آمد خواهر کوچک‌ترم را با شرایط سختی که داشت تنها بگذارم. بیماری‌اش مدام بدتر می‌شد و دواهایی که داشت کفاف او را نمی‌داد. پدرم حاضر نبود دوباره او را به پزشک نشان بدهد و تنها همان اسپری‌های قدیمی که سال‌ها قبل دکتر برای او تجویز کرده بود را از طریق آشنایی که در داروخانه داشت به طور غیرقانونی و بدون نسخه خریداری می‌کرد. می‌دانستم اوضاع خواهرم خوب نیست، اما کاری از دستم برنمی‌آمد.
13‌ساله که شدم پدر به من گفت که بهتر است کاری برای خودم دست و پا کنم تا عصرها به جای خانه ماندن بتوانم کمک خرجی برایش باشم. نمی‌توانستم خواهرم را در خانه تنها بگذارم چون می‌دانستم که احتیاج به کمک دارد و نمی‌تواند به تنهایی از پس کارهایش بربیاید، اما پدرم زیر بار نمی‌رفت. بالاخره خودش برایم کاری جور کرد که عصرها باید آن را انجام می‌دادم. وظیفه‌ام این بود که چمن‌های حیاط همسایه‌ها را کوتاه کنم و در قبال هر ساعت کار هم حدود یک دلار می‌گرفتم. از این که می‌توانستم پولی دربیاورم خوشحال بودم اما از سوی دیگر تمام ساعاتی را که می‌دانستم خواهرم در خانه تنهاست دل‌شوره داشتم که مبادا برایش اتفاقی بیفتد، اما همان چیزی که از آن می‌ترسیدم بالاخره رخ داد. یکی از بعدازظهرهایی که به خانه برگشتم او را در آشپزخانه نقش بر زمین دیدم. صورتش کبود شده بود و نفس نمی‌کشید انگار حمله آسم او را شوکه کرده بود و حتی نتوانسته بود خودش را به کشوی آشپزخانه برساند تا اسپری‌اش را بردارد. فورا با پدرم تماس گرفتم و گفت آمبولانس خبر کنم. در کمال ناباوری ساعاتی بعد متوجه شدم که او جانش را از دست داده است. پزشکان بیمارستان اعلام کردند که او دچار حمله تنفسی شده و به خاطر تنها بودن در خانه جانش را از دست داده است. بعد از مرگ غم‌انگیز خواهرم دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشتم. باورم نمی‌شد که او را هم مثل مادرم از دست داده‌ام.

پدر به خاطر تنها گذاشتن دختر کوچکش در خانه یک بار مورد بازجویی قرار گرفت و حتی تهدید شد که حضانت من را هم از دست خواهد داد اما یک دوست قدیمی که در پاسگاه پلیس محلی داشت توانست پرونده مرگ خواهرم را طوری تنظیم کند که پدرم در آن مقصر نباشد. از نظر من پدرم قاتل بود، اما کاری از دستم برنمی‌آمد. سال‌های سال تنها زندگی کردم و هر روز می‌فهمیدم که بیمارتر از قبل می‌شوم.»

جان ادگرن، در حضور اعضای هیات منصفه ادعا کرده که کوچکترین صحنه‌ای از روز درگیری با مقتول را به یاد نمی‌آورد. گرچه ده‌ها شاهد نیز تایید کرده‌اند که این دو دانش‌آموز کوچک‌ترین آشنایی یا حتی خصومتی با هم نداشته‌اند اما ماموران پلیس در تلاش هستند تا به هر شکلی ثابت کنند که بالاخره این قتل از روی آگاهی و کینه قبلی صورت گرفته یا این که آن طور که وکیل جان ادعا می‌کند او واقعا از لحاظ روانی دچار مشکلات جدی است. در آخرین دادگاه تشکیل شده برای این پسر نوجوان، یکی از پزشکان روانشناس کودک و نوجوان با حضور در محل شهود، ادعا کرد که از بیمار بودن متهم اطمینان کامل دارد و پرونده تکمیل شده او، نشان‌دهنده دوران کودکی بسیار سخت و هولناکی است که می‌‌تواند عکس‌العمل مرگبارش را به دنبال داشته باشد.

«نمی‌دانم چرا قاتل معرفی شده‌ام. حتی نمی‌دانم آن روز چه اتفاقی افتاد. من سال‌ها و ماه‌هاست که مثل مجسمه‌ای هستم که تنها حرکت می‌کند و هیچ چیز از اتفاقات پیرامونم را متوجه نمی‌شوم. من از 9 سالگی به نقطه پایان رسیدم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها