در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مطهره فرد صبوری 17 ساله از رشت: پاسخگوی تقریباً محترم، ازت به حد مرگ ناراحتم. این چه معنی میده که نامههای دیگران رو چاپ میکنی اما مال من رو چاپ نمیکنی؟ آخه چقدر پارتیبازی؟ پس عدالت کجا رفته؟ اگه این دفعه نامههای منو چاپ نکنی، خود دانی. من به نام قانون ازت شکایت میکنم. من وکیل آینده این مملکتم، فهمیدی؟ پس با من در نیفت. این شعر قشنگم رو بخونین و نظر بدین لطفاً: (سرود عشق:) سرودن شعر عاشقانه چه زیبا بود برایم/ چه زیبا بود دل سپردن عاشقانه نسیم به باد/ ترنم عاشقانه برگ به شبنم لغزان بر رویش/ تعظیم عاشقانه بید و افشان کردن برگهایش برای...
وکیل آینده! من به حد زندگی... اصلا ولش... الان این شعر بود آخه؟ بابااااااا... تو شاااااعری یاااااا وکیییییل؟! وکالتت هم اینجوری باشه که سهسوته هشتپلکو میشی و خلاااااااصصصص! (ولی خودمونیم، اون «تقریباً محترم» رو خوب اومدی! همین یه نسبت رو کم داشتیم دیگه... هههههه!)
محمد جواد جانفدا: چی و چی و اینا! آقای صندوق ناطق، راست میگی، انتقادت رو قبول دارم عزیز دلآزار! این چند وقت حال و دل نداشتم. فقط میاومدم و یه چیزی مینوشتم و میرفتم... یه داستان فرستادم قبلا، اون چطور بود جناب؟ یه شعر واسهت تو ایمیل بعد میفرستم، خوشحال میشم اگه مثل یه دوست بگی ایرادم اینه و اونه. (نقطه:) گفتم: گریه دو نقطه دارد/ گفتی: سه نقطه/ و هر دو راست میگفتیم/ تو اشکهای مرا میدیدی/ و من گریه تو را
(نهخیر! انگار نسبتها همینجوری داره مییاد! حالا دیگه دلآزارم شدیم!) مثل یه دوست دیگه؟ آره؟ پس بگیر، اینم ایرادهات: اینه و اونه!! هههههه! (داستانتم... کدوم رو میگی؟ اونی که اسمش «صحنه زندگی» بوووود؟... بازم مثل یه دوست بگم؟ دوباره نیای بگی چی و چی و اینا... خب داستان نیست دیگه! دِ...! یه چند تا کتاب درست و حسابی «درباره داستان» بخون تا عناصر داستان و شیوه داستاننویسی رو بهتر بشناسی؛ وقتی هم حال و حوصله نداری، ننویس! وگرنه منم بگم: به! ایول! میشی جیمز جویس؟ یا رولان بارت؟ هان؟)
جوجه تیغی: رفته بودند تا همه چیز رو تموم کنند. جلو قاضی زبونشون بند اومد. وقتی قاضی میخواست حکم طلاق رو صادر کنه، تازه فهمیده بودند که بدون همدیگه نمیتونند زندگی کنند. هزار بار با خودش کلنجار رفت. بالاخره گفت: «نه آقای قاضی، میخوام زندگی کنم» و این جوری شد که الان 10 ساله دارن با هم زندگی میکنند.
غبار کهکشانی: ...میخواهم برایت خاطرهای رو تعریف کنم که خالی از طنز نیست و در مورد دوستی عزیز است که به خاطر لافزنی یا همان گندهگویی دچار دردسر شد...
جالب بود ولی میدونی؟ ...خیییییییلی طوووولاااااانیییی بوووود! حالا خاطره ماطره کوچول موچول نداشتی؟ از نوعِ یک دو سه، آ... بفرما: هاااااااههاههاااااه؟!!
بارون: ...یه حرفی با بچههای کنکوری دارم و میخوام بگم که دانشگاه فراتر از همه آرزوهاشون نیست. دانشگاه یه پله بالاتره که میتونن دانش خودشون رو از قبل کاملتر کنن و کسی موفق میشه که علاقه به ادامه تحصیل داشته باشه، نه صرفاً هدفش برای این باشه که تو محیط دانشگاه قرار بگیره.
فرید دانشفر: با توجه به نزدیکی برگزاری نمایشگاه کتاب میخواستم از شما درخواست کنم که کتابهایی را به ما معرفی کنید؛ کتابهایی که به ما کمک میکند بهتر بنویسیم (اگر به دلایلی نمیتوانید کتابی را در صفحه بروبچهها معرفی کنید، لطفاً فهرست کتابها را به من ایمیل کنید) و سوالی دیگر هم داشتم: چطور میتوانم برای صفحه دوم ضمیمه داستانک بفرستم و...
با توجه به پیشرفتت در تحلیل قضایا و درک اینکه شاید به دلایلی نشه کتابی رو معرفی کرد و با توجه به خیلی توجهات دیگه! احتراماً معروض میدارد، بیا یه کلید طلایی بهت بدم بری حالش رو ببری (یا اگه هال رو نبردی، دیگه آشپزخونه رو حتماً با خودت ببری)! ببین جوون... برات یه مطلب همچی دبش تو صفحه 6 نوشتم . بخونش که نونت تو روغنه! درباره سوال دومت با سردبیر، به نشانی ایمیل ذکر شده در بالای لوگوی چاردیواری (صفحه اول) مکاتبه کن.
میرعلی از کرمانشاه: تو این دوره و زمونه که آدما جز بدی همدیگه رو نمیبینن، بین نیمه پر و خالی لیوان موندهم (هی روزگار)!
پس بیا و برای اینکه سرت بیشتر از اینا کلاه نره، هم نیمه پر رو ببین هم نیمه خالی رو. اینطوری یه نگاه واقعبینانه خواهی داشت که خیلی از آدمای این دوره و زمونه ازش غافلند و واسه همینم مدام سرشون کلاه میره!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: