چرخ و فلک

کد خبر: ۳۲۶۰۷۲

داشت حرکت می‌کرد که از تعجب دهنش باز موند. جوان 23 ـ 22 ساله‌ای چرخ و فلک آهنی رو روی زمین حرکت می‌داد. چرخ‌های چرخ و فلک رو آسفالت خیابون با صدای قیژ و قیژ جلو می‌رفت.

با نگاهش مرد رو با چرخ و فلک آهنی‌اش دنبال کرد. تعجبش از این بود که چرا اینقدر راحت از دوران کودکی‌اش جدا شده بود.آنقدر با نگاه مرد رو دنبال کرد که با چرخ و فلک چرخید و چرخید و پرت شد به دوران کودکی.

*‌ *‌ *‌ *‌

خانم معلم مهربون بچه‌ها رو برده بود پارک و براشون کلی داستان‌های قشنگ گفته بود.با دیدن چرخ و فلک بچه‌ها بالا و پایین می‌پریدن و از خانم معلم‌شون می‌خواستن که سوارشون کنه و اونم با مهربونی و گذشت فراوون ساعت‌ها وایساده بود تا بچه‌ها دونه دونه بچرخن و لذت ببرن.

چقدر اون روز خوش گذشته بود و شادی‌های کوچیکشون چقدر براشون بزرگ بود.

دلش برای خانم معلم تنگ شد.

حالا می‌فهمید اون‌جور محبت کردن کار هر کسی نیست. وقتی سرشو بلند کرد و از خیالش جدا شد مرد چرخ و فلکی رو ندید. به این‌ ور و اون ور چشم گردوند. تو پارک روبه‌رو بچه‌ها رو دید که صف بسته بودن تا سوار چرخ و فلک بشن.

خنده رو لباش نقش بست.

چرخ و فلک همچنان می‌چرخید...

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها