یک فنجان چای

کد خبر: ۳۲۶۰۶۹

حالا اگر باز می‌گوییم‌شان برای این است که کمی بیشتر به آنها دقت کنیم.

همان‌طور که در مدرسه به ما خوب گوش کردن را کمتر آموخته‌اند؛ در زندگی هم خوب دیدن را کمتر آموخته‌ایم.

اینجا از خودمان و از هم می‌گوییم تا عادت کنیم بهتر ببینیم همین تکه‌های ساده و صمیمی زندگی را و از لذت دیدن آنها جا نمانیم.

*‌*‌*‌

بعدازظهر یک روز تعطیل؛ قرار است یکی از دوستان به دفتر کار من بیاید؛ می‌گوید اینجا دنج است و خلوت و می‌تواند براحتی چند مصاحبه بگیرد.

می‌دانم او حداقل با یک نشریه کودک و نوجوان همکاری می‌کند؛ بیشترش را نمی‌دانم. چند ماهی است که می‌شناسمش.

او برای نوجوانان می‌نویسد؛ شعر هم می‌گوید.

بالاخره می‌آید. خودش معتقد است کار مهمی بوده که او را ساعت 9 صبح از خانه بیرون کشیده است. این اخلاق مشترک هنرمند جماعت را هنوز درک نکرده‌ام؛ کار در شب؛ خواب تا دم ظهر یا حتی بعدازظهر!

از در که وارد می‌شود، فکر می‌کنم با اسکیت آمده؛ آرنج‌ها و زانوهایش، محافظ‌هایی دارد گرد و سیاه با کلاهی بر سر.

کمی مکث می‌کنم و بعد می‌پرسم: با دوچرخه آمدی؟

می‌گوید: نه، موتور دارم.

می‌نشیند و کار را شروع می‌کند. همیشه آرام است، کم حرف و اهل کار.

می‌گویم: من کاری دارم و باید بروم بیرون، تو با من کاری نداری؟

پاسخش منفی است.

آرام، انگار که می‌خواهد کس دیگری نشنود (هر چند که جز ما کسی در این دفتر کوچک و به قول او دنج نیست) می‌پرسد: اینجا می‌شه سیگار کشید؟ و به سرعت ادامه می‌دهد: البته دم پنجره.

می‌داند من سیگار نمی‌کشم؛ شاید برای همین آن‌گونه می‌پرسد.

می‌گویم: تا من برگردم آره؛ اما پنجره ‌رو باز بذار.

*‌*‌*‌

ساعتی طول می‌کشد تا برگردم. آرام در می‌زنم و کلید را در جاکلیدی می‌چرخانم.

مشغول صحبت با تلفن است؛ او مصاحبه‌هایش را نمی‌نویسد، همان‌طور که می‌شنود، تایپ می‌کند.

به آبدارخانه سری می‌زنم، زیر کتری خاموش است، تعجب می‌کنم؛ صحبتش که تمام می‌شود، می‌پرسم: مگه بعد از سیگار، چای نمی‌چسبه؟

می‌گوید: چرا، خیلی.

ـ پس چرا گاز خاموشه و کتری سرد؟

اشاره می‌کند به یک فلاسک باریک و بلند و می‌گوید: همیشه همراهمه.

حالا اصرار می‌کند که برای من هم بریزد.

هم چای مانده در فلاسک را دوست ندارم و هم نمی‌خواهم دستش را رد کنم... .

همین‌طور که چای با بخار از دهانه فلاسک توی فنجان می‌ریزد، می‌گوید: خیلی می‌چسبه؛ خستگی‌رو در می‌کنه.

این چند کلمه را ساده و محکم ادا می‌کند؛ مثل شعرهایش.

با خودم فکر می‌کنم، درست است، یک وقت‌هایی همین یک فنجان چای از صبح مانده، چقدر خستگی را از تن به در می‌برد که شاید خیلی چیزهای دیگر و به ظاهر با ارزش‌تر نتواند.

مهم نگاه ما به لحظه‌های زندگی است. لحظه‌هایی عادی و روزمره که ما گاه از لذت بردن از آنها جا می‌مانیم.

کوروش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها