کمیسر با عجله به طرف محل جنایت حرکت کرد. در آن ساعت روز خیابانها تقریبا خلوت و کم تردد بودند.کمیسر در کمتر از 30 دقیقه در منطقه داچلان که یک منطقه مسکونی در شرق شهر قرارداشت حاضر شد. کمیسر خودرواش را مقابل ساختان 177 در خیابان سانتامارا پارک کرد. ساختمان 177 دو طبقه و دارای بنایی قدیمی بود. هر طبقه شامل 2 واحد بودکه به صورت شرقی و غربی روبهروی هم بودند. قتل در طبقه دوم درواحد شرقی اتفاق افتاده بود. اما خیابان سانتامارا یک خیابان قدیمی نسبتا باریک اما بسیار زیبا بود که قدمت چندین ساله داشت. اکثر خانههای این خیابان قدیمی و با بناهای بسیار زیبا ساخته شده بودند. در واقع دارای یک معماری سنتی بودند. اهالی خیابان را نیز بیشتر افراد اصیل و بومی شهر تشکیل میدادند که سالهای متمادی در این منطقه سکونت داشتند.
با این که خیابان از خیابانهای کم تردد و بسیار خلوت بود اما در آن ساعت به خاطر وقوع این جنایت اکثر همسایهها در جلوی خانه 177 تجمع کرده و خیابان را شلوغ نموده و درمورد قتل ریچارد پولارد صحبت میکردند.
برای اهالی این خیابان وقوع این جنایت غیرمنتظره بسیار تعجبآور بود. آنها در طول سالها زندگی در این منطقه تاکنون چنین حادثهای را تجربه نکرده بودند.
کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد نگاهی به اطراف خیابان و جمعیت کنجکاو که هر لحظه برتعداد آنها افزوده میشد انداخت و آن گاه از لابهلای جمعیت گذشت و وارد ساختمان 177 که اینک شاهد قتل دلخراش ریچارد پولارد مرد نابینایی که مورد احترام اهالی خیابان بود، شد.
ساختمان توسط افراد پلیس کنترل میشد. ستوان آبریل افسر تحقیق منطقه در جلوی در آپارتمان ریچارد، انتظار کمیسر را میکشید. او که یونیفورم پلیس به تن داشت با دیدن کمیسر احترام نظامی گذاشت و گزارش داد: ساعت اندکی از 8 صبح گذشته بود. زن جوانی به نام ماریانا که بسیار وحشت زده و سراسیمه بود با کلانتری تماس گرفت و گزارش داد که ریچارد پولارد، همسایه دیوار به دیوار او به طرز دلخراشی به قتل رسیده است. زن جوان آنچنان وحشت زده بود که نمیتوانست کلمات را تلفظ کند.
با اعلام خبر زن بلافاصله مراتب به گشتیهای کلانتری اطلاع داده شد. 7 دقیقه بعد گروهبان ویلیامز گشت موتوری ما در محل حاضر و خبر را تایید کرد. به فاصله 5 دقیقه بعد گشت شماره 4 نیز که در محل حاضر شد و بعد هم ما خودمان را به اینجا رساندیم و با صحنه قتل ریچارد روبهرو شدیم. بلافاصله صحنه جنایت را تحت کنترل در آوردیم و تحقیقات را شروع کردیم.
ستوان آبریل در مورد مقتول گفت: ریچارد پولارد 57ساله خلبان نیروی هوایی بود که 15 سال پیش حین یک مانور هوایی، هواپیمایش دچار حادثه میشود و براثر سقوط از دو چشم نابینا و خانهنشین میگردد. الیزابت همسرش 3سال بعد از این حادثه ریچارد را ترک میکند و از آن تاریخ به بعد ریچارد به تنهایی زندگی میکرده است. البته او مستخدمهای داشت که در روز چند ساعت در خانهاش کار میکرده است. ضمن این که وی وضع مالی خوبی داشته. علاوه بر حقوق خوبی که از نیروی هوایی میگرفته، صاحب یک رستوران نیز هست که توسط برادرش ادوارد اداره میشود. ریچارد مرد خونگرم و توداری بوده که اکثر اهالی محل از او به نیکی یاد میکنند. البته گویا بسیار حسابگر و در عین حال خسیس هم بوده است که همواره موقع پرداخت مخارج ساختمان چانه زنی میکرده است. ریچارد تقریبا هر روز صبح از منزل خارج، ابتدا سری به رستوران میزده و بعد هم گشت و گذاری در پارک و سپس یا ناهار را در رستوران میخورده و سپس به خانه برمیگشته و از آن به بعد تمام عصر و شب را در خانه میمانده است.
ستوان ادامه داد: در تحقیقات مشخص شد که ریچارد دوستان زیادی داشته که گهگاه در خانهاش مهمانی و از آنها پذیرایی میکرده است. البته بسیاری از مواقع هم به مهمانی میرفته و گاهی هم شب خیلی دیروقت به خانه برمیگشته است.
تحقیقات حکایت ازآن دارد که ریچارد این اواخر با زنی به نام سوزان آشنا شده بود و همسایهها این زن را که گویا جوان هم بوده چندین بار در ساختمان دیدهاند. ستوان آبریل افزود: ریچارد بیچاره با ضربات ممتد شئی برنده که به سر و گلویش وارد آمده به قتل رسیده است. بررسیهای اولیه در صحنه جنایت نشان میدهد که مقتول قبل از مرگ شدیدا مقاومت کرده ولی متاسفانه به علت ناتوانی جسمی قادر به فرار از چنگال قاتل نبوده و توسط جانی سنگدل غافلگیر و به قتل رسیده است. متاسفانه همسایهها هم متوجه مورد مشکوکی نشدهاند. آنها میگویند سروصداهایی را از خانه ریچارد شنیدهاند اما به نظرشان طبیعی آمده است. چرا که ریچارد به علت نابینایی گاهی اوقات با وسایل داخل خانه برخورد و ایجاد سروصدا میکرده است. یکی از همسایهها شب قبل سوزان را دیده که وارد آپارتمان ریچارد شده است اما متوجه خروج وی از آپارتمان نشده است. کمیسر سوالاتی را از ستوان آبریل کرد، آن گاه وارد آپارتمان شد و به تحقیق و جستجو پرداخت. وضعیت آپارتمان به نظر طبیعی میرسید. آثاری از بهم ریختگی گسترده دیده نمیشد. فقط در جلوی تلویزیون جایی که جسد ریچارد غرق در خون روی یک فرش قیمتی افتاده بود، مبل واژگون شده بود، آب آبژور چوبی روی زمین ریخته شده و مقداری از وسایل روی میز جلوی مبل روی زمین پخش بودند.
جسد ریچارد رو به صورت روی زمین افتاده بود. حوضی از خون زیر سر او دیده میشد. ریچارد یک پیراهن آبی رنگ و عرق گیر سفید به تن داشت. به نظر میرسید بلافاصله پس از بیداری از خواب توسط قاتل غافلگیر شده است.
کمیسر به دقت به وارسی جسد ریچارد پرداخت. جای ضربات شیء برنده نظیر چاقوی بلند آشپزخانه روی گردن و سر او دیده میشد که همین ضربات مرگ دلخراش او را رقم زده بود. کمیسر با دقت جای ضربات را بررسی کرد. شواهد امر نشان میداد که قاتل در کمال بیرحمی و با قساوت کامل ضربات را به مقتول وارد کرده است.
کمیسر در بررسی کامل جسد پی برد که مدت زمان زیادی از وقوع قتل نمیگذرد و احتمال اینکه قتل بین ساعت 7 تا 8 صبح رخ داده باشد بسیار زیاد است. پس از وارسی دقیق جسد توسط کمیسر، وی به بازرسی از داخل آپارتمان بزرگ او پرداخت. سالن بزرگ و مجلل آپارتمان با اشیای گران قیمت و با ارزش تزئین شده بود که همه منظم و مرتب سرجای خود بودند و اثری از به هم ریختگی دیده نمیشد. وضعیت آشپزخانه هم کاملا طبیعی بود اما اوضاع در اتاق خواب ریچارد کاملا فرق میکرد. وضعیت اتاق خواب او کاملا نابسامان بود. بخصوص این که وسایل داخل کمد دیواری بیرون ریخته شده بود. در داخل کمد گاوصندوق بزرگی جاسازی شده بود که در آن نیمه باز بود. کمیسر در بازرسی داخل گاوصندوق متوجه سرقت از داخل آن شد و این خود حکایت از آن داشت که انگیزه قاتل از ارتکاب جنایت سرقت بوده است.
کمیسر در بررسیهای بعدی متوجه شد که قاتل بدون هیچگونه مقاومتی وارد ساختمان شده است و این امر نشان میداد که قاتل با مقتول آشنایی داشته و براحتی وارد آپارتمان شده و دست به سرقت و قتل ریچارد زده است. کمیسر حدس زد که ریچارد بیچاره با شنیدن صدای در از خواب بیدار و سپس در را به روی قاتل گشوده و موقع برگشتن در سالن آپارتمان با قاتل درگیر و آن گاه به قتل رسیده است. البته این تنها یک فرضیه بود که کمیسر درخصوص همین فرضیه به تحقیق و بررسی پرداخت.
کمیسر دقایقی بعد پای صحبتهای ماریانا همسایه دیوار به دیوار ریچارد که وقوع جنایت را به کلانتری اطلاع داده بود نشست. ماریانا که هنوز آثار ترس و وحشت در چهرهاش دیده میشد با صدای لرزانی گفت: باورکردنش برای من و همسرم جیم بسیار سخت و دشوار است. آخر کدام آدم سنگدلی حاضر شده ریچارد بیچاره و ناتوان را با این وضع وحشتناک به قتل برساند.
ماریانا ادامه داد: شوهرم جیم همیشه صبح زود از خانه خارج میشود. من و دخترم مریا قاعدتا تا ساعت 9 میخوابیم. امروز حدود ساعت 8 صبح بود که با سروصدای ادوارد برادر ریچارد سراسیمه از خانه بیرون آمدم. ادوارد فریاد میکشید برادرم را کشتند. لحظاتی بعد دیگر همسایهها هم به ما پیوستند، به اتفاق وارد آپارتمان ریچارد شدیم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو گشتیم. بعد هم چون ادوارد شرایط مناسب روحی نداشت از من خواست با کلانتری تماس بگیرم و موضوع را اطلاع دهم.
وی توضیحاتی در مورد رفتار، دوستان و رفقای ریچارد ارائه داد و گفت: شب قبل سوزان، زنی که تازه وارد زندگی ریچارد شده بود را دیده که وارد آپارتمان او شده است اما متوجه خروج او نگردیده بود. کمیسر دقایقی از ماریانا بازجویی کرد و آنگاه به سراغ ادوارد برادر مقتول که سخت آشفته و سراسمیه بود رفت و به بازجویی از او پرداخت.
ادوارد به کمیسر گفت: ریچارد گهگاه صبحها سری به رستوران میزد. او هر وقت تصمیم به آمدن داشت با من تماس میگرفت و میخواست که به اینجا بیایم و او را با خود ببرم. امروز هم ساعت حدود 7 صبح بود که تماس گرفت و گفت ادوارد بیا سراغم. میخواهم سری به رستوران بزنم. صبحانه هم همان جا بخورم و خرید هم دارم. به او گفتم ساعت 8صبح به سراغت میآیم. به نظرم شاداب و سرحال میآمد. درست ساعت 8 صبح بود که خودم را به اینجا رساندم و هر چه در زدم کسی در را باز نکرد. وقتی تکانی به در دادم در کمال تعجب متوجه شدم در کاملا بسته نشده است. با حیرت وارد آپارتمان او شدم و در همان حال بود که با صحنه دلخراش مرگ ریچارد روبهرو شدم.
او با ضربات کارد آشپزخانه به قتل رسیده بود و قطعا مرگ دردناکی را تحمل نموده بود. واقعا مرگ او برای من سخت و دشوار است. ادوارد تنها کس من در دنیا بود و حالا با رفتن او دیگر هیچکس را در این دنیا ندارم.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی ریچارد را دیده جواب داد: دیروز از صبح تا بعدازظهر در رستوران بود و حسابها را کنترل کرد و چون خیلی حسابگر و خسیس بود مرا هم مورد بازخواست قرار داد و حتی جلوی کارگران رستوران مرا به باد فحش و ناسزا گرفت که اهمیتی ندادم چرا که به اخلاق او عادت دارم.
وی در مورد سوزان زنی که بتازگی با برادرش آشنا شده بود گفت: سوزان زن جوان بسیار خوبی است. او چند هفته پیش در پارک با ریچارد آشنا شد. ریچارد به او علاقهمند شده بود و حتی به او پیشنهاد ازدواج هم داده بود. سوزان دقایقی پیش به اینجا آمد و الان در آپارتمان خانم ماریانا است.
کمیسر چند سوال دیگر از ادوارد کرد و سپس به سراغ سوزان رفت و به بازجویی از او پرداخت. سوزان در میان اشک و ناله گفت: برایم قبول مرگ دردناک ریچارد بسیار سخت و دشوار است.
ما تازه با هم آشنا شده بودیم. اما در این مدت کم بسیار به هم علاقهمند شدیم. ریچارد دیشب به من پیشنهاد ازدواج داد و با این پیشنهاد مرا غافلگیر کرد. من از او فرصت خواستم تا فکر کنم. دیشب تمام شب را بیدار بودم و فکر میکردم و امروز میخواستم به او جواب مثبت بدهم که با این صحنه دلخراش روبهرو شدم. من واقعا زن کم شانس و بدبختی هستم. حالا هم نمیدانم چگونه این وضع را تحمل کنم.
کمیسر نیم ساعتی از او بازجویی کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد، آنگاه دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم