پُستخانه

کد خبر: ۳۲۴۵۷۳

حالا ناراحت نشی! به در می‌گم که دیوارا بشنون امید پدر و قند و عسل مادر... می‌دونی؟ اشکالات ماها یکی دو تا نیس که! یکیش همینه که گمون می‌کنیم مشکلات «واقعی» و «عینی» مردم رو می‌تونیم با مطالب «شعاری» و «ادیبانه»، یا اشعار «تخیّلی» و «تمثیلی»، بدون هیچ راهکار «عینی» و «قابل درک» حل کنیم! می‌گیم چرخ زمونه و سرنوشتت رو خودت بچرخون؛ چه جوری؟ زمونه چرخ داره؟ که یه دسته‌ای هم کنارش باشه بریم دسته‌ش رو بگیریم بچرخونیم و از اون به بعد اتفاقات یا به قول تو سرنوشت همون‌جور که می‌خوایم نوشته بشه؟! یه آدم افسرده، با جمله «پاشو به خودت یه تکونی بده» که نمی‌تونه بلند شه، خودش رو تکون بده و ببینه، اوا... افسردگیش برطرف شده. اگه هر کسی همین طرز نگاه رو در خودش اصلاح می‌کرد و به جای شعار دادن برای دیگران، از خودشم شروع می‌کرد، اون‌وقت این‌همه مشکل تو زندگیهامون نداشتیم. می‌گی نه؟ یه مدت امتحان کن به حرفم می‌رسی.

حامد جاویدنیا 20 ساله از برازجان: ...توی ذهن ما خیل عظیمی از افکار وجود داره که به هزار و یک دلیل نمی‌تونیم عملیشون کنیم. این نتونستن باعث بی‌حوصلگی، سردرگمی، ناامیدی و بی‌انگیزگی می‌شه... یکی از راههای خلاص شدن از افسردگی و سردرگمی و ناامیدی اینه که به افکارمون سروسامان بدیم و اونها را دسته‌بندی کنیم و مهمتر از همه به نسبت اولویتی که دارند به واقعیت تبدیلشون کنیم (یعنی بهشون عمل کنیم)...

سودا: یه فرمول می‌خوام برای حل کردن یه مسئله سخت. یه راه حل، یه روش، نمی‌دونم باید سینوس بگیرم یا کسینوس، تا یه زاویه از عشق رو به دست بیارم. به نظر تو می‌تونم از فیثاغورس برای پیدا کردن ضلع مجهول عشق کمک بگیرم؟ جذر بگیرم یا توان بدم؟ جمع کنم یا تفریق؟ چطور پیدا کنم این نیمه مجهول رو...؟

لنگه کفش بیابانی: من دارم یه رمان می‌نویسم اما نمی‌دونم برای چاپش باید چی کار کنم. می‌شه راهنمائیم کنید؟...

لابد اسمش هم لنگه کفشی در بیابانه؟ هوم!! هه‌هه‌هه...! به شرطی که دلسرد نشی، بفرما: اگه فرق بین حکایت، افسانه، تمثیل، طرح، پیرنگ، قصه، داستان، رمان و... مانند اینها رو نمی‌دونی، یا اگه نمی‌دونی عناصر داستان چی‌اند و توصیف عینی و ذهنی، زاویه دید و این چیزا چی‌چی‌اند، از من می‌شنوی، بیشتر بخون و بیشتر تمرین کن؛ اما اگه همه اینا رو فوت آب و سوت بادی! تلفن چند تا ناشر رو از 118 یا اینترنت یا صفحه مشخصات کتابهای تو کتابخونه‌ت یادداشت کن و زنگ بزن بهشون. احتمالاً علاوه بر راهنمائی (بچه‌ها مواظب باشید! بعضیهاشون هنوز رنگ دبستان رو هم ندیدن!) بهت می‌گن یه کپی از رمانت رو براشون بفرستی؛ بررسیش می‌کنن، اگه تأیید شد، دبیرستانی‌هاشون باهات قرارداد می‌بندن و یا سهمی از مبلغ پشت جلد رو بهت می‌دن یا حق نشرش رو می‌خرن و چاپش می‌کنن. دبستانیهاشون هم به ارزش نوشته‌ت کاری ندارن، می‌گن این‌قدر پول بده تا چاپش کنیم. پولی نگرفتی، یه پولی هم دادی، سیستم توزیع هم نداری، همه نسخه‌های کتابت رو می‌دی به خاله و عمه و دایی!! یا شانس می‌یاری و بقال سرکوچه تو مخروط کاغذاش آرد نخودچی می‌ریزه! البته مثل خیلی از همین جور نویسنده‌ها می‌تونی به رفیقات هم که دارن آرد نخودچیا رو می‌خورن بگی: می‌دونستی منم نویسنده‌ام؟!

احمد از بابل: ...بیا که خاطره‌ها را کمی نظاره کنیم/ بیا به سبزی عاشقانه‌ها اشاره کنیم/ بیا که باز کنیم دری به یکرنگی/ به باغ عاطفه‌هامان سلامی دوباره کنیم.

شب جنگلبان: ...حتماً می‌دونی روزنامه 200 تومن شده! فکر کنم یه روزی برسه (البته اگه به همین منوال پیش بره) که مجبور بشیم برای دوشنبه‌ها از هفته قبلش پول کنار بذاریم! یا این‌که یه روزی صبح دوشنبه تا قبل از ساعت 10 (چون این‌طرفها بعد از ساعت 10 روزنامه تمام می‌شه) هی به این در و اون در بزنیم تا از یکی پول قرض کنیم برای خرید روزنامه! فکر کن!...

کلاغ‌پر: پاسی جون سلام. خوشحالم از این‌که برگشتی چهار باره! یه روز می‌ری یه روز می‌یای، واسه خودت برو و بیایی داری این‌جا. امیدوارم که از گزارش ورزشیم لذت برده باشی...

چه پری، چه دُمی، عجب پنیری! به‌به! علیک سلام، بیا این‌جا ببینم... مگه تو تا حالا فسیل‌آلاتی رو ندیدی که انگشتشون رو می‌ذارن رو زمین و به جای این‌که بگن: گونجیش پر، می‌گن: پااااااسییییی... پَررررر...؟! دِ همینه دیگه! اگه باهاشون سر و کار داشتی می‌فهمیدی که آدما چه جوری اهل محله بروبیا می‌شن و بل‌که هم می‌رن و دیگه برنمی‌گردن! گزارش طنزت خوب بود، ولی حیف، خیلی طولانی بود آخه! یه نیگا به متراژ صفحه بنداااااااز... باس کجا و چه طوری چاپش می‌کردم؟ هاااااان؟!

خاطره از مشکین شهر: ...متن «همراز» که فرستاده بودم بدی صفحه «خانه خیال» چیکارش کردی؟ چرا چاپ نمی‌شه؟ نکنه آن صفحه هم نوبتیه؟! تو چرا متن «راز ماندگاری» رو نچاپیدی؟ درسته گفتم نظرت رو بگو. نگفتم که چاپش نکن! قول بده این متنم رو چاپ می‌کنی. (رسم عاشقی) ...چه روزگار غریبی است در شگفتم از تو! تویی که حتی طاقت دیدن غمگینی‌ام را نداشتی و اکنون به آه و ناله‌هایم می‌خندی، به آرزوهای کودکانه‌ام سری تکان می‌دهی و به قطرات اشکم نیشخند می‌زنی...

من اطاعت امر کردم، مسئول چاپ شدن یا نشدنش تو صفحات دیگه، به جان خودم نباشه، به جان خودم یکی دیگه‌س!

برگی تنها از مازندران: یه دوشنبه‌ها بود و یه جام جم خریدنش. فارغ از این‌که امروز چه درسی داری. یه دوشنبه‌ها بود و پروازت به سوی دکه روزنامه‌فروشی با همه مخاطبای همیشگیش. جدا از جام جم دیگه داشتیم با فروشنده هم رفاقتی به هم می‌زدیم!... همه از هر جای ایران مخاطب بودند و چه سحرآمیز بود این همدلیها. حالا یه هر روز و هر ساعت است که پرواز می‌کنی به سوی سایت و وبلاگت برای چک کردن کامنتها... شاید بین این دو، یه 8-7 سالی فاصله باشه... ولی تو همه این هیاهوها انگار قلبم هنوز این‌جاست. تو این چاردیواری کوچیکی که اسمش جام جمه. با همه تعلقاتی که بهش دارم و تو شادیها و غمنامه‌هام سهیمش کرده‌م...

هم پاچه‌خواری بود هم طولانی، ولی به خاطر همون تجربه‌هایی که می‌گی هنوز گوشه ذهنت باقی مونده، این گوشه جات داده‌م... خوبه؟! دیگه پاچه‌خواری نکنی‌هااااا... دیگه طولانی ننویسی‌ها... دیگه تکرااااااررررر؟ نشه‌هاااااا...!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها