آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حالش داشت بهم میخورد. همیشه همین بود. مجبور بود کلی راه رو طی کنه تا به محل کارش برسه.
چارهای نبود.
وقتی رسیدن، ابرها تو آسمون جا خوش کرده بودن. میشد باهاشون کلی شکلهای مختلف ساخت ولی وقت این کارا رو نداشت.
از اون آقاهه که به نظرش خواب بود و روی یه ابر دیگه خوابیده بود خداحافظی کرد و سرش رو از آسمون برگردوند.
یاد شب گذشته افتاد.
توی کوچه صدای هلهله و شادی بلند بود.
با خودش فکر کرد عروسی بالاشهریها هم با پایینیها چقدر فرق داره؛ ماشینهایی که می اومدن و میرفتن و نورهای عجیب و غریب و کلی بادکنک و پرنده که به هوا میرفتن.
دیشب کلی معطل شده بود به خاطر همین عروسی و دیرتر به خونه برگشته بود واسه همین، الان انگار هنوز خواب بود.
از فکر دیشب اومد بیرون.
وقتی به کوچه رسید سرجاش خشکش زد.
از اون عروسی فقط براش کلی کار مونده بود و جعبه شیرینیای که پرت شده بود یه گوشه و چند تایی شیرینی توش مونده بود، یا شاید هم از سر لطف براش گذاشته بودن.
به آرامی شروع به کار کرد و تو صدای خشخش جاروش گم شد.
بهاره سدیری
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....