در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زندگی ترکیبی از احساسهای پیچیده انسانی است و نگاه هیچ کسی به آن، مثل دیگری نیست... با این همه غالب ما خوب دیدن را فراموش کردهایم و لذت دیدن زیباییهای اطرافمان را از دست دادهایم.
یادتان میآید آخرین باری که از دیدن شاخه گلی یا دانهای در منقار کوچک گنجشکی ذوق کردهاید، کی بوده است؟
آخرین باری که با کودکتان بازی کردهاید از قهقهههای کودکیاش به اندازه او لذت بردهاید.
یادتان هست که مشکلات معلولی برای رد شدن از خیابانهای این شهر دلتان را به درد آورده باشد؟
زندگی ما سرشار از این قاچهاست... ما به هر کدام از این قاچهای زندگی به شیوه خودمان نگاه میکنیم...
با این حال خوب است گاهی یک برشهایی از آنچه را که از فرط عادت نمیبینیم روبهروی چشمهای ما بگشایند تا بهانهای برای بهتر دیدن به دستمان بدهد.
از این هفته، هر بار برشی کوتاه از زندگی خودمان، همین مردم کوچه و خیابان که زیر این آسمان کمتر آبی تندتند راه میروند و به هم تنه میزنند، برایتان
بگوییم.
شما هم میتوانید قاچهای زندگی خود و دیگران را به نشانی
4divari@jamejamonline.ir بفرستید.قاچ این هفته مان را بخوانید.***
پیرزن به سختی و با کمک میلهای که پلهها را به دو قسمت تقسیم میکرد، آمد بالا. پشت سرش پیرمردی که دستش را حائل کرده بود تا از زن مراقبت کند آمد توی قسمت مردانه. اتوبوس راه افتاد. پیرمرد با چشمانی نگران به زن نگاه میکرد. وقتی دید دختر جوانی جایش را به او داد، حس کردم قند توی دلش آب شد.
مثل گنجشکی خسته که دل دل میزند و از شاخهای به شاخه دیگر میپرد، دست لاغر پیرمرد از دستگیرهای به دستگیره دیگر رفت تا رسید به صندلی راننده. من که نمیخواستم پیاده شوم با او رفتم؛ نفهمیدم چرا.
پیرمرد از راننده پرسید: چند تا ایستگاه مونده به مترو؟ راننده جواب داد: یا باید ایستگاه سوم پیاده بشی و چند قدم بری بالا یا ایستگاه چهارم و یه کم بیای پایین.
مرد خواهش کرد که اگر ممکن است، دم مترو آقای راننده یک ترمز بزند تا او و خانمش پیاده شوند و ادامه داد: آخه پاش درد میکنه باید با یه ماشین دربست میآوردمش. از بس که زن خوبیه؛ اما دوا و دکترش، پولی برام نذاشته.
منتظر جواب راننده نماند. رفت عقب ماشین. سرک کشیدم. از همان پشت سرش هم میشد فهمید باز هم چشمانش نگران زن است. چند دقیقهای ماند و برگشت. از میان مسافران راه باز کرد. دائم میگفت: ببخشید... ببخشید.
به صندلی راننده رسید. راننده پرسید: کجا غیب شدی؟
ـ گفتم که حالش خیلی خوب نیست.
ـ تو که گفتی پاش درد میکنه.
ـ خوب مگه پا درد کم دردیه؟
راننده گفت: چون خیلی با مرامی، ما هم دم مترو یه نیش ترمز میزنیم که حاج خانم راحت
باشه.
ـ خدا عمرت بده، ما که حاجی نشدیم. انشاءالله تو بشی به حق جدم.
حالا پیرمرد عقب ماشین بود. باز برگشت. پرسید: همین ایستگاه پیاده بشیم؟
راننده بفهمی نفهمی، یک کم عصبانی شد و گفت:پدرجان گفتم که خبرت میکنم؛ این قدر نیا جلو، همون عقب وایسا صدات میزنم.
پیرمرد گفت: آخه ترسیدم رد بشیم. میدونی پاش خیلی درد میکنه.
و رفت عقب. داشتم با خودم فکر میکردم که اینم یه جور سعی صفا و مروه است ؟ همینطور رفتن و برگشتن؟ با یک عشق این چنینی؟ که صدای راننده تو گوشم پیچید: حاجی جا نمونی.
کورش اسعدی بیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: