در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهناز وقتی شنید کارآگاه به فتاحی مشکوک شده است از تعجب خشکش زد . مینو صمیمیترین و در واقع تنها دوست او بود و آن دو روزهای تلخ و شیرین زیادی را در کنار یکدیگر تجربه کرده بودند. اصلا او چرا باید چنین کاری را انجام میداد. به هر حال از نظر شهاب فقط دو احتمال وجود داشت یا همه چیز زیر سر خود مهناز بود یا این که مینو فتاحی در این ماجرا دست داشت. بیشتر از نیم ساعت از گفتگوی شهاب و دختر عزادار گذشته بود که ستوان ظهوری همراه فتاحی وارد اتاق شد. دو دختر جوان با دیدن یکدیگر نگاهشان را از هم دزدیدند. مهناز از این که در چشم دوست قدیمیاش نگاه کند خجالت میکشید و مینو تصور میکرد این مهناز است که پای او را به ماجرا باز و با آبرو و حیثیتش بازی کرده است. مهناز که نمیتوانست این جو سنگین را تحمل کند از شهاب اجازه گرفت و با عجله از اتاق بیرون رفت بعد از او نوبت مینو بود که روی صندلی فلزی وسط اتاق بنشیند. مینو که خوب میدانست او را به چه دلیل به آنجا احضار کردهاند، سعی داشت با طمانینه رفتار کند. او تا همین چند لحظه پیش این سوال را که زمان قتل کجا بودی فقط در فیلمها شنیده، اما حالا خودش مجبور شده بود به آن جواب بدهد و اتفاقا پاسخ قانعکنندهای داشت. فتاحی شب وقوع حادثه مادرش را برای دیالیز به بیمارستان برده و تا دیر وقت آنجا مانده بود. ظهوری همانطور که برگه بازجویی را سیاه میکرد به این اندیشید که طبق نظریه پزشکی قانونی که قاتل را به احتمال قوی یک مرد معرفی کرده فتاحی هم بیگناه است، اما شهاب در آن لحظات به گونه دیگری فکر میکرد. او بعد از اتمام جلسه بازجویی در حالی که برای خودش نسکافه درست کرده بود و تلاش میکرد ذهنش را متمرکز کند همه ابهامها و فرضیههایی را که سلولهای خاکستری مغزش را به خود مشغول کرده بودند برای دستیارش بازگو کرد و از عکسی سخن گفت که پس زمینه رایانه شخصی مهناز بود: آن روز که به خانه مهناز رفته بودیم روی کامپیوترش عکسی را از خودش در کنار فتاحی و پسر دیگری دیدم این سه نفر در یک عکس دیگر روی دراور مهناز بودند.
ستوان هر دو عکس را به خاطر آورد آن پسر آن طور که مهناز گفته برادر مینو بود یعنی کارآگاه داشت به این فکر میکرد که شاید برادر مینو قتل را انجام داده باشد؟ ظهوری پیش از آن که فرصت طرح سوالش را پیدا کند با دیدن پدر شایان از قاب پنجره از جایش بلند شد و به حیاط رفت پدر مقتول تا این مرحله نتوانسته بود هیچ کمکی بکند. او حرفش یک کلام بود و میگفت به مهناز مظنون است این بار هم برای تکرار همین ادعا به پلیس آگاهی آمده بود و به خاطر این که ظهوری و رئیساش هنوز نتوانسته بودند قاتل فرزندش را پیدا کنند آنها را شماتت و تهدید کرد از طریق مقامات بالا موضوع را پیگیری میکند ظهوری که به این رفتارها عادت داشت و در این مدت یاد گرفته بود هر طور که شده باید خانواده مقتولان و شرایط عصبی آنها را درک کند هیچ اعتراضی به پدر شایان نکرد و اجازه داد او به دفتر فرمانده برود.
شهاب کمکم داشت از رازگشایی قتل شایان ناامید میشد آن همه فرضیه داشت، اما نمیتوانست برای هیچ کدامش دلیل و مدرک پیدا کند از طرفی ماجرای سعید، خواستگار اول مهناز، هم همچنان مرموز به نظر میرسید.
یک ماه از کشف جسد گذشت حالا دیگر صدای فرمانده هم درآمده و غرهایش شروع شده بود . در این مدت مهناز، مینو و برادرش محسن شبانهروز زیر نظر قرار داشتند و حداقل سه بار با هم دیده شده بودند، اما این هم چیزی را ثابت نمیکرد پرونده در تعلیق و بلاتکلیفی مانده بود تا این که خبر رسید مهناز از شرکت استعفا کرده است. این اتفاق فردای آن روزی رخ داد که به سرگرد خبر دادند سه مظنون با هم به پارک جمشیدیه رفتهاند . کارآگاه با تردید به ماجرای انصراف مهناز از همکاری با شرکت تجهیزات رایانهای نگاه میکرد، اما ترجیح میداد واکنش سریعی نشان ندهد در واقع او میخواست مهناز و دوستانش تصور کنند آبها از آسیاب افتاده و دیگر پرونده قتل شایان برای پلیس اهمیت چندانی ندارد.
چند روز دیگر گذشت در تمام این مدت مهناز با فتاحیها هیچ ارتباطی نداشت، اما چرا؟ ستوان پیشنهاد داد به جای این که پشت میزشان بنشینند و فرضیه بافی کنند دلیل استعفا و قطع رابطه را از خود مهناز بپرسند، اما قبل از این که چنین فرصتی دست بدهد یک اتفاق پرونده را دستخوش تحول کرد. این بار جنازه محسن در راهی فرعی در کلکچال پیدا شده بود. پزشکی قانونی عقیده داشت مقتول را ابتدا با داروهای خوابآور قوی بیهوش کرده و بعد او را کشتهاند. شهاب دیگر در قاتلبودن مهناز تردیدی به خود راه نداد و توانست در همان روز اول حکم جلب دختر جوان را بگیرد. این بار مینو نیز انگشت اتهام را به سوی دوست قدیمیاش نشانه گرفته بود او توضیح داد برادرش به مهناز علاقه داشت و روز قبل از ماجرای استعفا از او خواستگاری کرده بود. شهاب وقتی به اتاق بازجویی رفت تا پرس و جو از مهناز را شروع کند توپ پری داشت و حسابی عصبانی بود برای همین تا مهناز خودش را از قتل بیخبر نشان داد چنان فریادی کشید که متهم ناخواسته از صندلی بلند شد کارآگاه او را با اشاره سر دوباره نشاند و بعد هر چه اطلاعات در این مدت جمع کرده بود تعریف کرد از ماجرای قتل مادر مهناز به دست خواستگاری سمج تا گم شدن مرموز سعید و قتل خواستگار دوم و سوم. دخترک فهمیده بود به پایان خط نزدیک شده است اما میخواست آخرین زورش را هم بزند او به این فکر میکرد که اگر در بازجویی اشتباه نکند باز هم برنده خواهد شد چون سرگرد هیچ مدرکی علیهاش ندارد، اما این بار اشتباه کرده بود مدرکی که کارآگاه به آن نیاز داشت در یک کیسه پلاستیکی وکیوم شده لای اوراق پرونده پنهان بود: دو تار مو که لای ناخن محسن پیدا شده بود. سرگرد وقتی دید مهناز خیال همکاری ندارد او را برای تطابق مو به پزشکی قانونی معرفی کرد.
در 3 روزی که مهناز بازداشت بود مینو مرتب به اداره آگاهی میرفت تا ببیند آیا قاتل برادرش اعتراف کرده است یا نه بالاخره پزشکی قانونی نتیجه آزمایش را اعلام کرد، اما بازی هنوز تمام نشده بود پزشکی قانونی نظر داد نمونه موهای کشف شده با موی متهم مطابقت ندارد یعنی قتل محسن کار مهناز نیست.
مهناز برای چندمین بار به اتاق بازجویی منتقل شد تا این بار به عنوان مطلع اطلاعات بیشتری به سرگرد بدهد شهاب از او خواست نام تمام دخترانی را که با محسن در ارتباط بودند بنویسد، اما واقعا نامی وجود نداشت مهناز در حالی که به گریه افتاده بود گفت: «من سالها است که با خانواده فتاحی آشنا هستم در این مدت محسن فقط با من و خواهرش بیرون میرفت من هیچ وقت فکر نمیکردم او مرا دوست داشته باشد و همیشه محسن را برادر خودم میدانستم تا این که در کمال ناباوری از من خواستگاری کرد همان موقع جواب رد دادم و دیگر با او و خواهرش رابطهای نداشتم تا آنجا که من میدانم محسن فقط با مینو به کوه میرفت.»
ظهوری کاملا گیج شده بود و نمیدانست چه بگوید یعنی مینو برادرش را کشته بود؟ چرا؟ شهاب این احتمال را زیاد دور از ذهن ندانست پافشاری فتاحی به قاتل بودن مهناز و رفت و آمدهای مکرر او کمی شکبرانگیز به نظر میرسید این بار وقتی مینو بازداشت شد نوبت به او رسید تا برای انجام آزمایش به پزشکی قانونی برود و دوباره 3 روز طول کشید تا انتظارها به پایان برسد این بار پزشکی قانونی جواب مثبت داده بود دیگر شکی وجود نداشت که مینو برادرش را کشته است دختر جوان این بار به قتل اقرار کرد: «تقصیر خودش بود او بود که شایان را کشت آن هم برای ازدواج با مهناز شایان پسر خوبی بود و من او را دوست داشتم وقتی او از مهناز خواستگاری کرد شوکه شدم، اما امیدوار بودم با فهمیدن راز زندگی مهناز از ازدواج با او منصرف شود و سراغ من بیاید در تمام آن مدت مرتب با برادرم درددل میکردم تا این که روز آخر وقتی در بیمارستان بودم مهناز تلفن زد و گفت راز را به شایان گفته و حالا هم منتظر او است من شکستخورده بودم بلافاصله با محسن تماس گرفتم و گریهکنان موضوع را به او گفتم، اما نمیدانستم با این کارم باعث میشوم محسن قتل انجام دهد البته او به خاطر من این کار را نکرد من و مهناز از عشق پنهان برادرم خبر نداشتیم تا این که یک روز در پارک جمشیدیه او با خواستگاری از مهناز هر دو ما را غافلگیر کردبعد از آن بود که فهمیدم محسن برای حذف رقیبش آدم کشته است مگر مهناز که بود که همه او را دوست داشتند در اداره هیچکس به من توجه نمیکرد و همه نگاهها روی او بود از مهناز و برادرم متنفر شده بودم برای همین هم محسن را کشتم.»
این اعتراف راز قتل دو خواستگار مهناز را فاش کرد، اما هنوز کار شهاب تمام نشده بود و او باید ماجرای مفقود شدن خواستگار اول را هم برملا میکرد برای همین بعد از بازگرداندن مینو به بازداشتگاه این بار بازجویی از مهناز را شروع و اعترافات قاتل را برایش تعریف کرد. دختر سیاهپوش به گریه افتاده بود و مرتب میگفت او واقعا شایان را دوست داشت در همان حال که مهناز تعادل روحی خودش را از دست داده و از شنیدن خبر ضربه سختیخورده بود کارآگاه موضوع سعید را پیش کشید دختر جوان سعی کرد بر خودش مسلط شود او جواب سرگرد را این طور داد: «من سعید را دوست داشتم و میخواستم با او ازدواج کنم اما سعید وقتی فهمید من پدرم را در بچگی از دست دادهام و مادرم هم توسط یک مرد کشته شده است نتوانست با موضوع کنار بیاید این که من مدتی در پرورشگاه بودم آزارش میداد از طرفی چون مدت طولانی تنها زندگی کرده بودم فکر میکرد احتمالا با افراد زیادی رابطه داشتهام سعید دچار نوعی سوءظن بود برای همین هم مرا رها کرد و برای کار به استرالیا رفت البته با مدارک جعلی چون کارت پایان خدمت نداشت، اما من سفر سعید را به کسی نگفتم.»
ظهوری وقتی آخرین جمله را هم در برگه بازجویی نوشت با عجله از اتاق بازجویی بیرون رفت. خسته شده بود و احساس میکرد بشدت نیاز دارد هوایی تازه کند.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: