عروسک گمشده

کد خبر: ۳۲۳۰۱۵

مادر دیزی گفت: پس تو اینجایی! من همه جا دنبالت گشتم. وقت برگشتن به خونه است.

او دست دیزی را گرفت و به سمت ماشین رفتند. اما... دیزی یک چیزی را فراموش کرده بود...

مرد قد بلند کنار میز عروسک‌ها با اشاره به «الا» گفت: من از این عروسک خوشم اومده!

«الا» با خودش گفت: نه! من عروسک دیزی‌ام!

اما «الا» نمی‌توانست هیچ کاری انجام دهد.

عصر همان روز، مرد «الا» را به دخترش نشان داد. او گفت: ببین «سوفی»! من برات یک عروسک جدید خریدم.

سوفی در حالی که عروسک کهنه خود را نگه داشته بود جواب داد: اما من «میا» رو دارم بابا!

صورت پدرش حالت غمگینی به خود گرفت. سوفی در حالی که «الا» را از دست پدرش می‌گرفت گفت: ولی ممنون!

آن شب هنگامی که سوفی خواب بود، الا در تاریکی بیدار نشسته بود و در سکوت اشک می‌ریخت.

«بری» عروسک خرس قهوه‌ای بزرگ از او پرسید: چی شده؟

الا جواب داد: دلم برای دیزی، صاحبم، تنگ شده است. اون منو اشتباهی تو جشن آخر سال مدرسه جا گذاشت. من به اینجا تعلق ندارم.

میا گفت: نگران نباش. ما بهت کمک می‌کنیم دیزی رو پیدا کنی.

الا آب بینی‌اش را بالا کشید و گفت: م... م... ممنون، ولی چطوری؟

بری گفت: من یک فکری دارم! حتما سوفی هم به همان مدرسه‌ای که دیزی در آن است می‌رود و اگر الا بتواند درون کیف مدرسه سوفی برود... .

میا حرف بری را تمام کرد و گفت: می‌تواند به مدرسه برود و دیزی را پیدا کند.فکرت عالی بود بری!

فردا صبح که سوفی صبحانه می‌خورد، نقشه‌مان را عملی می‌کنیم.

اما صبح روز بعد... یک مشکل کوچک وجود داشت... .

الا آه کشید و با ناراحتی گفت: اما من هیچ وقت نمی‌تونم خودمو به کیف سوفی برسونم، اون خیلی بالاست!

از قفسه بالا صدای فریادی آمد که گفت: ما کمک می‌کنیم!

لحظه‌ای بعد تعدادی میمون لاغر از بالای قفسه آویزان شدند. میمونی که به زمین نزدیک‌تر بود به الا گفت: بیا بالا الا!

الا با کمک زنجیری که میمون‌ها ساخته بودند بالا رفت. او تقریبا به کیف رسیده بود که صدای باز شدن در اتاق به گوش رسید... میمون‌ها فریاد زدند: بپر الا!

الا درست به موقع درون کیف پرید. هنگامی که سوفی می‌دوید تا به اتوبوس مدرسه برسد، اصلا با خودش فکر نمی‌کرد چه کسی را با خودش به مدرسه می‌برد.

در مدرسه، سوفی کیفش را درکلاس گذاشت و با عجله به سوی جمع دیگر بچه‌ها شتافت.

الا سرش را از کیف بیرون آورد و به دقت نگاه کرد.کلاس بسیار بزرگ بود. او با خود فکر کرد: حالا من چطوری باید دیزی رو پیدا کنم؟

ناگهان او در آن طرف دیگر کلاس کیف دیزی را دید...

هنگامی که دیزی به خانه رسید و در کیفش را باز کرد، چیزی که می‌دید را باور نمی‌کرد! او فریاد زد: ببین مادر! الا برگشته پیش من!

از طرف دیگر سوفی هر کجا را که گشت، نتوانست عروسک جدیدش را پیدا کند. به پدرش گفت: البته مهم نیست که نتونستم اونو پیدا کنم، چون من فقط یک عروسک لازم دارم. اما به این یادداشتی که تو کیفم پیدا کردم نگاه کن، اصلا معنی‌اش را متوجه نمی‌شم ... .

«الا» میا، بری و میمون‌های عزیز... از شما ممنونم!!!

سروناز افروز نیا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها