در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دیروز رفتم کنار شاگرد اول مدرسهمون نشستم. همه احساس میکنیم باهوشترین دانشآموز دنیا و نفر تکرقمی کنکوره! واسه حل سوالا یه راهکارهایی میده که دبیرا تو کف میمونن! یه دفتر 100 برگ گذاشت جلوم، گفت: اینو جمعه پر کردم اما به جواب سوالی که میخواستم نرسیدم. هنگ کردم!
خجالت کشیدم. با خودم گفتم این با این ذکاوت، یه مسئلهای رو اینقدر واسهش تلاش میکنه، من چرا واسه حل سوالای در حد خودم حتی یه خط رو برگهم نمیکشم؟
گاهی اوقات تنبل نبودن بهتر از هر کاریه.
این قلبه یا پازل؟!
دل شکستن خیلی آسان است ولی سختی آن این است که بخواهی آن تکههای شکسته را پیش هم بگذاری و از نو یک قلب تازه بسازی. چسبهای بین تکههای آن، باز هم بینشان فاصله ایجاد
میکند.
نسیم از کرج
خندهدرد!
من عمرمو درد کشیدم. هر جا حرفی زدن یا جکی گفتن، من بیشترین دردی که کشیدم این بوده که الکی با دیگران خندیدهام؛ در حالی که هنوز داشتهام به جک فکر میکردهام و هیچی ازش نفهمیدهام. وقتی هم فهمیدهام، زمانی بوده که خندهها تموم شده بوده و روم نشده بخندم! بعد، اونا یه جک دیگه گفتن و من...قاصدک
روی دیگر سکه
...صب اول وقت با ذوق پاشی بری خیابون، اونم با صورت نشُسته، ببینی هنوز عمو دکهای دکهاش باز نیست حالا آمده میگه: «اِ... بچه تو اینجا چی کار میکنی؟» گفتم: «اولا عمو امروز دوشنبهاس، دوماً من بچه نیستم، ناسلامتی 7 روزه که رفتم تو 18 سالگی. سوماً عمو حالا این حرفها رو ول کن روزنامه جام جم رو بده». گفت: «چی شده، اتفاقی افتاده؟» گفتم: «قراره شعرام رو چاپ کنن» با غرور گفتمها. گفت: «بیا ببین نوشته؟» با ذوق صفحه رو باز کردم، هی بالا، هی پائین، مگه اسمم هست؟ هیچی نگفتم. داشتم میرفتم که چشمت روز بد نبینه، عمو زد زیر خنده، هایهای خندید به ما. آی ضایع شدیم؛ آی ضایع شدیم...
رهی ثانی از شهر زندهها
زود، تند، سریع بگو بینم قانون هفتم با بچههای روی گاز چی کار میکنه؟! بعد، به خودت یاد بده که همیشه یه درصدی هم واسه خلاف اونچه فکر میکنی در نظر بگیری (اگه جمله مدبرانهتری گفته بودی مثل اینکه «میخوام صفحه بروبچ رو بخونم» مسئله حل شده بود).
نردبان
یه نردبون گذاشتند زیر پام. گفتند: آروم آروم برو بالا؛ ممکنه بخوری زمین. گوش نکردم. خواستم اولین کسی باشم که پلهها رو 10 تا 10 تا میره بالا. آخه نردبونش خیلی بلند بود. دوست داشتم هر چه سریعتر به اون بالابالاها برسم. وقتی یه پله به آخرین پلهاش مونده بود، با کلّه افتادم پائین. یه نگاه به دور و برم انداختم، دیدم دیگه کسی نیست که دستم رو بگیره و بلندم کنه.من مونده بودم و یه نردبون.
لنگه کفش بیابانی
پر از خالی
دستهای من به اندازه همان لحظه که میمیرم سرد است، دستهای من به اندازه تمام خالیها خالیست، خالی از تمام داشتهها، از تمام زیبائیها.
دستهای من قلمی دارد به اندازه تمام دغدغههایم، به اندازه تمام نوشتههایم. دستهای من اصالت را کم دارند؛ ریشهای ندارند. نهال کوچک دستهای من طعم خورشید را نچشیده است.دستهای من به اندازه تمام نداشتنها خالیست.
(میخوام فقط بهم بگید نوشتههای من ارزش خوندن دارند یا نه... میخوام نظر شما رو بدونم، حتی اگه برام بنویسید خیلی بد بود یا اصلا نمیشه اسمشون رو گذاشت دستنوشته)
فرشته از مشهد
حاصل فکر و نوشته خودته دیگه؟... مطلب یکی دیگه حذف شد که متن تو، بره وسط صفحه. حالا به نظرت نوشتهت خوب بوده یا بد؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: