در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حالا حکایت ما هم همین است. 10 سال آزگار صندلیمان کنار صندلی علیرضا آقابالایی بود، ما دور میز گروه رسانه مینشستیم و بیشتر تلاش میکردیم به رسم روزگار اما در حقیقت به جبر زمانه بگوییم و بخندیم که هیچکدام از آنها را یادمان نیست.
اما دقیقا یادمان است چه روزهایی و برای چه لحظاتی با هم گریستیم، همیشه یک خبر بود که اشک همه ما را درمیآورد؛ خبر مرگ عزیزانمان.
مثل خبر درگذشت پدر من، برادر غلامحیدری، فوت ناگهانی دختر سید مهدی شجاعی که آن زمان برادرش، سید مظفر شجاعی دبیر گروهمان بود و بعد در ادامه، خبر درگذشت مادر آقای شجاعی. بعد از دو سه سال مادر من هم رفت و ما باز هم با هم گریستیم.
مادر علیرضا آقابالایی که فوت کرد ما هم برای مادرش اشک ریختیم و هم برای خودش. چون میدانستیم این مرگ او را نابود میکند. او آنقدر مادرش را دوست داشت که حتی نتوانست در مراسم ختمش شرکت کند، آرامبخش به او داده بودند تا آرامش کنند و او به ضرب این قرصها خوابیده بود... .
دیروز همسر علیرضا آقابالایی در مرثیهسرایی تلخی که برای شوهرش میکرد، چنین میگفت: این اواخر گریه میکرد و میگفت، دلم برای مادرم تنگ شده است... همسرش وقتی پیکر علیرضا را در خاک سرد میخواباندند اشک میریخت، مرثیه میخواند که علیرضا چرا رفتی پیش مادرت... چرا سارا را تنها گذاشتی... نگفتی سارا دلش برای پدرش تنگ میشود....
دل علیرضا آقابالایی سخت هوای مادرش را کرده بود و همسرش چه زیبا این دلتنگی را توصیف کرد: علیرضا پر کشید و رفت... سبک و آرام... .
دیروز وقتی از مراسم خاکسپاری برگشتیم، وقتی صندلی خالی آقابالایی را دیدم چقدر دلم گرفت. اما برای یک لحظه احساس کردم او اکنون در جایی بهتر از روی این صندلی قرار گرفته است. او را در جایی زیبا به نام قطعه نامآوران به خاک سپردیم، جایی که حقش بود، حقی که او در این دنیای خاکی به آن نرسید.
آقابالایی به گفته همه آنهایی که او را میشناسند و بیریا درباره او سخن میگویند باید به جاهایی میرسید که حقش بود. او سینما را دوست داشت. او میتوانست یکی از بهترین کارگردانان سینمای ایران باشد. همچنان که میتوانست یکی از نامدارترین نویسندگان ایرانی باشد... شاید هم حق او این بود که آهنگساز شود... اما حیف و صد حیف... همین حیفها بود که دیروز همسرش را میسوزاند و خاکستر میکرد.
او بیشتر و بهتر از ما علیرضا آقابالایی را میشناخت و استعدادهای او را یافته بود. او میسوخت چون سالها شاهد دلخوریهای علیرضا از روزگار و آدمهایش بود.
آقابالایی در چند فیلم مسعود کیمیایی از جمله فیلم «دندان مار» دستیار او بود. او برایمان از خاطراتش از این فیلم و از فیلم سرب بسیار گفته بود. ما به کیمیایی خبر دادیم که آقابالایی رفت... برای همیشه. اما وقتی هیچ خبری از او نشد ، متوجه شدیم چرا علیرضا آقابالایی از خیلیها دلخور بود اما هیچ نمیگفت و همـــیشه فقط خوبیهای آنــها را به زبان میآورد... فهمیدم که چرا همسرش میگفت: شوهرم تلف شد، او حقش این نبود... .
اما اکنون آقابالایی در قطعه نامآوران کنار همکاران روزنامهنگارش آرام گرفته است. روزنامهنگارانی مانند احمد بورقانی، مهران قاسمی ، نعمتالله جهانبانویی، احمدرضا دریایی و... اگر سینما به آقابالایی وفا نکرد، قلم، حرمت او را نگه داشت.
دیروز او را همکاران روزنامهنگارش تا قطعه نامآوران بدرقه کردند. او را با اشک خود شستشو دادند تا ثابت کنند دوستش دارند و فراموشش نمیکنند و میدانند زندهیاد آقابالایی یکی از نامآورانی است که قدر ندید و بر صدر ننشست اما نام او برای همیشه جاودانه خواهد ماند.
طاهره آشیانی
گروه رادیو و تلویزیون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: