امید

شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید نمی‌رسید به رغم چراغ، دید به دید دری گشوده نشد، قفل روزگار شکست
کد خبر: ۳۲۱۹۴۶

دل تمامی این شهر را کلید کلید

زمان راستی و دوستی سرآمده بود

و بار کج که به منزل نمی‌رسید رسید

چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است

از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید

بهار می‌رسد از دوردست و می‌ریزد

دوباره درشب دل‌های ناامید امید

محمدحسین نعمتی

برای بال زدن آسمان ملاکی نیست

اگر نیامدی ای بیقرار باکی نیست

شب از نیامدن آفتاب شاکی نیست!

کسی که از دل تاریکی ام خبر می‌بُرد

نگفت با نفسم جز غم اصطکاکی نیست

جلوی غیرت پیچک به بر نگیر مرا

تو هرزه گردی و آغوشم اشتراکی نیست

به سر نبرده‌ایم تا مرا ورق بزنی

به نخل طبعی من دست سینه چاکی نیست

چقدر سبزی و پاییز می‌کنی بر تن

مگر (هلاکوی) طبع تو را هلاکی نیست؟

اگر تو مستی مرگی خماری‌ام تا کی؟

مگر بجز تو در این شوره‌زار، تاکی نیست؟

عطش تمامی دار و ندار پرواز است

برای بال زدن آسمان ملاکی نیست.

مرتضی حیدری‌آل‌کثیر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها