در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کارآگاه شهاب در حال تنظیم گزارش اولیه بود، کاری سخت و از نگاه او ملالآور. باید ریز به ریز ماجرا و نتیجه تحقیقات تا آن لحظه را مینوشت اما هنوز برای متهم کردن مهناز مردد بود. طبق اطلاعات موجود شایان قبل از مرگ 50 دقیقه با او صحبت کرده و قرار بود به خانه نامزدش برود اما مهناز ادعا میکند انتظارش برای ملاقات با شایان بیفایده بود.
کارآگاه هنوز گزارش را تمام نکرده، خودکار را روی میز انداخت، دو دست را پشت سرش قلاب کرد و از پنجره به بیرون خیره شد سعی کرد تمرکز کند یک حسی به او میگفت این پرونده با کمی دقت حل میشود.
او میدانست قاتل از قبل شایان را میشناخته اما چه کسی به غیر از مهناز از این موضوع خبر داشت که او آخر شب از خانه بیرون زده است شاید دختر جوان برای کشتن خواستگارش کسی را اجیر کرده بود اما با چه انگیزهای؟ شهاب همین طور برای خودش سوال طرح کرده و سعی میکرد به آنها جواب بدهد.
او هنوز به نتیجه خاصی نرسیده بود که ستوان ظهوری باز هم در نزده وارد اتاق شد و رشته افکار سرگرد را پاره کرد. شهاب از عصبانیت چنان نعرهای کشید که احساس کرد شقیقهاش منفجر شده است.
ظهوری که انتظار چنین برخورد تندی را نداشت بدون اینکه کلامی بگوید از اتاق خارج شد.20 دقیقه بعد صدای تقهای که به در خورد کارآگاه را به خودش آورد، سرباز وظیفهای با یک برگه در دست وارد اتاق شد، ظهوری برای رئیساش نامهای نوشته بود.
سرگرد اول نگاهی سرسری به کاغذ انداخت و اهمیت چندانی به آن نداد اما ناگهان احساس کرد چشمش به جملات مهمی خورده است. این بار نامه را با دقت خواند. دستیارش آخرین اطلاعاتی را که به دست آورده، شرح داده و نوشته بود آخرین تماسهای شایان تلفنهای عادی و معمولی بودند که هیچ ربطی به قتل ندارند.
از طرفی منشی شرکت کامپیوتری که رابطه صمیمانهای با مهناز دارد گفته مهناز چند بار به شایان جواب رد داده اما در نهایت تسلیم اصرارهای او شده بود. کارآگاه نگاهی به دور و برش انداخت.
ایکاش ستوان خودش آنجا بود تا بیشتر توضیح میداد، شهاب به سرباز دستور داد ظهوری را هر چه زودتر پیدا کند. بعد شروع کرد به خواندن بقیه نامه. آنطور که ستوان نوشته بود پدر مهناز وقتی او 5 سال بیشتر نداشت در یک تصادف کشته شد و سه سال بعد مادرش به دست یک خواستگار سمج به قتل رسید.
ظاهرا ماجرای قتل مادر مهناز از آن پروندههایی بود که آن زمان در روزنامهها حسابی سر و صدا کرده بود. کارآگاه دستی به چانهاش کشید و پیش خودش فکر کرد کودکی که شاهد قتل مادر به دست خواستگار لجباز بوده، هرگز این صحنه را فراموش نمیکند و احتمالا این بار وقتی خودش با موردی مشابه مواجه شده حس انتقامجوییاش او را به ارتکاب قتل ترغیب کرده است.
این فرضیه کاملا محتمل بود اما برای اثبات آن باید سند و مدرک پیدا میشد. شهاب همچنان مشغول بررسی زوایای مختلف فرضیه دستیارش بود که خود او از راه رسید؛ البته این بار چند دفعه پشت سر هم در زد و بعد داخل شد و قبل از هر چیزی احتمال قاتل بودن مهناز را کاملا رد کرد. سرگرد گیج شده بود، نمیدانست اگر ظهوری به بیگناهی مهناز معتقد است پس چرا در نامه، او را متهم کرده و اگر مهناز به عقیده وی قاتل است؛ چرا حالا حرف دیگری میزند علاوه بر ابهامآمیز بودن ماجرا یک حس دیگر هم شهاب را آزار میداد، این بار دستیارش در جریان تحقیقات از او پیش افتاده و گوی سبقت را ربوده بود.
ظهوری بعد از اینکه برای نشستن اجازه گرفت، سعی کرد قضیه را از نگاه خودش و با توجه به اطلاعاتی که به دست آورده بود تجزیه و تحلیل کند: تمام شواهد میگوید مهناز قاتل است اما همین چند دقیقه قبل پزشکی قانونی نظریهاش را فرستاد؛ آنها معتقد هستند عمق ضرباتی که به شایان وارد شده زیاد و قتل کار یک مرد است، به نظر من هم مهناز با آن جثه کوچکش نمیتوانست حریف شایان شود.
برای دقایقی سکوت بر اتاق حکمفرما شد، دو همکار خود را در بنبست میدیدند شاید بازجویی دوباره از نامزد مقتول میتوانست راهگشا باشد اما شهاب فکر بهتری داشت، او با یک جهش که مختص خودش است از صندلی بلند شد و خطاب به ظهوری گفت: نامزد قبلی مهناز! چه بلایی سر او آمده باید این موضوع را روشن کنیم.
اصلا چرا هر کسی از این دختر خواستگاری میکند یک اتفاقی برایش میافتد؟ گیرم ضربات را یک مرد زده باشد از کجا معلوم طرف دستش با مهناز در یک کاسه نباشد؟
ستوان در این لحظه در حالی که قیافه متفکرانهای به خود گرفته بود، یک گزینه دیگر را مطرح کرد: شاید موضوع رقابت عشقی باشد، مثلا کسی عاشق مهناز است و برای همین هم خواستگاران او را سر به نیست میکند؛ البته ما هنوز نمیدانیم سعید خودش بیخیال ازدواج با این دختر شده یا بلایی سرش آمده است. من از بچههای اداره فقدانی پرسیدم، هیچ گزارشی از مفقود شدن او وجود ندارد.
اگر پای یک رقیب عشقی در میان بود حتما مهناز باید او را میشناخت، برای همین شهاب و دستیارش شال و کلاه کردند تا سری به خانه دختر جوان بزنند و ضمن وارسی آنجا چند سوال هم بپرسند.
مهناز استقبال چندان گرمی از ماموران نکرد در واقع انتظار دیدن آنها را نداشت و کمی هم شوکه شده بود اما با اکراه آنها را به داخل خانه دعوت کرد و سوالاتشان را هم بیجواب نگذاشت. او غیر از سعید و شایان خواستگاران زیادی داشت، بعضی از آنها همکار و بعضی از اقوام دوستان او بودند اما هیچ کدامشان چندان پیگیر و سمج نبودند و بعد از شنیدن جواب رد، موضوع را فراموش کردند.
با وجود این که دختر سیاهپوش نسبت به هیچکدام از آنها سوءظن نداشت ظهوری نام تکتکشان را یادداشت کرد تا دربارهشان تحقیق کند.
ساعت از 8 گذشته و هوا کاملا تاریک شده بود، ستوان میخواست به خانه برود اما شهاب مجبورش کرد با هم سری به آن ساختمان نیمهکاره که جنازه آنجا پیدا شده بود بزنند تا شاید نکته تازهای دستگیرشان شود.
این کار کاملا بیفایده بود، شهاب از لحظهای که از دستیارش جدا شد به نقشهای فکر کرد که یکدفعه به ذهنش رسیده بود، او اگر میتوانست برای مهناز یک خواستگار صوری پیدا کند شاید راز گم شدن سعید و قتل شایان را فاش میکرد. سرگرد معتقد بود حتما بلایی سر سعید آمده است، چون پدر و مادر او از هم جدا شده و یکی در پاریس و دیگری در تورنتو زندگی میکرد و پسرک با هیچ کدامشان ارتباط نداشت پس طبیعی است مفقود شدن او به پلیس گزارش نشود اما اگر سعید سالم بود حتما در این مدت خبری از او میشد و دوست و آشنایی او را میدید.
کارآگاه صبح روز بعد نقشهاش را با ظهوری در میان گذاشت، کار سخت و پیچیدهای بود، آنها باید قبل از هر چیز فرد مناسبی را پیدا میکردند. منشی شرکت میتوانست آمار همه پسران مجرد شرکت را بدهد و بگوید کدامشان ته دل به مهناز تمایل دارند اما حتی اگر چنین موردی پیدا میشد معلوم نبود با پلیس همکاری کند و آبرویش را کف دستش بگذارد و حتی جان خودش را به خطر بیندازد. از طرفی احتمال داشت طرف نقشش را خوب بازی نکند و همه چیز را به هم بریزد.
قبل از اینکه دو همکار مذاکرات مخفیشان را با منشی شرکت انجام بدهند، تصمیم گرفتند یک راه دیگر را هم امتحان کنند؛ اگر قاتل همدست مهناز بود دختر جوان باید بعد از گفتگو با شایان او را خبر میکرد، برای همین این بار فهرست مکالمات موبایل و تلفن خانه مهناز باید تهیه میشد.
ظهوری بعد از گرفتن دستور قضایی با کمک دوستی که در مخابرات داشت توانست این کار را سه ساعته انجام بدهد، نتیجه کار عجیب و غیرمنتظره بود. مهناز بعد از مکالمه با نامزدش فقط به خانم فتاحی ـ همان منشی شرکت ـ تماس گرفته بود. این موضوع مشکوک به نظر میرسید و باعث شد سرگرد و ظهوری به خود منشی هم مظنون شوند و طرح قبلیشان را متوقف کنند.
علیرضا رحیمینژاد
ادامه دارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: