پرواز‌ با‌ کتاب

زندگی بدون او

کد خبر: ۳۲۱۳۵۸

کتابی که در سال 2009 به چاپ رسیده و در آخرین ماه‌های سال 1388 با ترجمه شیوای «محمود حسینی‌زاد» از سوی نشر افق با قیمت 3200 تومان به دوستداران ادبیات داستانی در ایران تقدیم شد.

*******

نخستین کتاب این نویسنده به 17 زبان ترجمه شد و او تاکنون جوایز بسیاری دریافت کرده است اما آنچه بیش از همه این نکات ما را به خواندن یک کتاب وا می‌دارد و به قولی، خواننده را روی صندلی‌اش نگه می‌دارد، نگاه نویسنده به انسان و جهان امروز و نوع بیان این نگاه است و صد البته هنر مترجم در تبدیل آن به زبان و فرهنگی دیگر.

در آلیس هرچند که 5 داستان با محوریت آلیس را با موضوع مرگ می‌خوانیم اما در کنار این ساختار به زندگی انسان این دوران نفوذ می‌کنیم با نثری بدون پیچیدگی؛ روان و قابل درک.

از پیوندها می‌شنویم؛ از احساس‌ها و تأثیر متقابل ما بر یکدیگر در جهانی که شاید از نگاه بسیاری آدم‌ها خاکستری دیده شود.

همچنین این 5 داستان، ارتباطی در جزییات با هم دارند، ارتباطی که مانند بسیاری از اتفاق‌های زندگی ما ساده هستند. در آخرین بخش کتاب، که آلیس همسرش را از دست می‌هد، احساس و روحیه و زندگی‌اش را در روزهای اولین پس از این اتفاق چنین می‌خوانیم.

«در این اولین تابستان بدون رایموند، آلیس مدام می‌رفت به استخر. تقریباً هر صبح، هر روزی که کاری نداشت. به خاطر این هم بود که نمی‌خواست تنها بیرون برود، قدرتش را نداشت که تنها رانندگی کند و برود کنار دریاچه، پتوی چهارخانه را فقط برای خودش پهن کند، خش و خش صفحه‌های روزنامه و انبوه دست نیافتنی جنگل، بی‌فایده بود: پس می‌رفت استخر، شاید شکلی از تمدن... به استخر کنار پارک، استخری که رایموند وقتی بچه بود می‌رفت، آلیس عکسی از آن زمان دید: رایموند روی پله‌های مقابل کابین‌های رختکن، 6 ساله، روی سنگفرش‌های خیس نشسته، یک پا را در شکم جمع کرده و پای دیگر را دراز. رو به نور به دوربین نگاه می‌کرد و صورت بچگانه سیاه و سفیدش را در هم کشیده... آلیس حوله‌اش را کنار استخر بزرگ پهن می‌کرد، کنار دیوار کوتاهی که پشتش گل‌های همیشه بهار در می‌آمد... نیم‌ساعتی شنا می‌کرد... بعد بر می‌گشت طرف حوله‌اش، به پشت دراز می‌کشید، چشم‌ها را می‌بست. هواپیماها. گنجشک‌ها لابلای همیشه بهارها، جیک جیک‌های سراسیمه. داد و بیداد بلند و پر شعف بچه‌ها، گام‌های پر شتاب پاهای کوچک خیس‌شان. کنار آلیس مادرها حوله‌های بزرگی را از هم باز می‌کردند، سایه تیره‌ای روی چشم‌های بسته، انگار که پرنده بزرگی از آسمان بگذرد... بچه‌ها دندان‌های‌شان به هم می‌خورد، موهای‌شان را تکان می‌دادند و آبش را می‌پراکندند...» ص 150

می‌بینیم که زندگی جاری است و آمدن‌ها و رفتن‌ها همچنان ادامه دارند؛ این ما هستیم که باید در این غوغا خود را رها نکنیم.

*******

رمان «آلیس» که در چاپ اول در شمارگان 100 هزار نسخه توسط انتشارات اس فیشر منتشر شد، سومین اثر این نویسنده 38 ساله آلمانی و شامل 5 داستان به‌هم پیوسته است که به موضوع مرگ و تجربه های پس از آن می پردازد .این کتاب توانست جایزه‌ای به نام فریدریش هولدرلینرا به خود اختصاص دهد؛ هیات داوران این جایزه از هنر قصه‌گویی خاصی که این نویسنده در اثر تازه خود به کار برده، قدردانی کردند.

نشر افق پیش از این، کتاب دیگری از یودیت هرمان که حالا در برلین زندگی می‌کند هم منتشر کرده به نام «این سوی رودخانه اُدر» که من آن را نخوانده‌ام اما بعد از خواندن «آلیس» می‌خواهم آن را هم بخوانم. این شاید به دلیل نثر روان نویسنده است، نثری تا حدی متفاوت از دیگر انواع روایت. هم ساده است و هم دلنشین؛ تو را با خود می‌برد؛ با شخصیت‌های داستان‌ها که اتفاقاً زیاد هم پر حرف نیستند همراهت می‌کند و خود را آنجا می‌بینی که قلم قدرتمند «یودیت هرمان» توصیفش می‌کند.

«شقایق‌های توی بطری شیر پژمرده شده، اما هنوز لبه پنجره بودند. روی میز یک رومیزی آبی رنگ با حاشیه سفید، بطری آب، زیر سیگاری، یک دفتر تلفن باز و رویش تلفن، یک دفترچه یادداشت، چند خودکار، کبریت، عینک مطالعه. مارگارت دو لیوان از آشپزخانه آورد، زیر سیگاری را خالی کرد. نشست روی صندلی‌ای که 2 هفته پیش ریشارد رویش نشسته بود، در پناه کتاب‌ها، تکیه‌گاه، عنوان‌های تسلی‌بخش و آشنای آنها... مارگارت لیوانی آب برای آلیس ریخت، بعد برای خودش، بسته سیگاری را باز کرد... مارگارت چیزی درخشان، پر قدرت و سرزنده در وجودش داشت. گفت چه خوب که اومدی آلیس و آلیس هم  یک‌دفعه به نظرش آمد که چه خوب که غیرمنتظره موقعیتی پیش آمده بود که بتواند این جا بنشیند، در این اتاقی که هستی‌اش درست در آن لحظه‌ای به نیستی می‌رسد که ریشارد دیگر نفس کشیدن را کنار بگذارد، هیچ‌کس هم نمی‌دانست که چه وقت او این کار را می‌کند، تا زمانی هم که نفس می‌کشید، همه چیز همانجا بود، میز، کتاب‌ها، گل‌ها، عینک، لیوان‌های آب، نامش روی در و کت قهوه‌ای‌اش روی پشتی صندلی کنار میز تحریرش.» ص 96

*******

برخی گفته و نوشته‌اند که «آلیس» روایت مرگ است و آلیس را زنی خوانده‌اند که مرگ از کنارش می‌گذرد ولی من می‌پندارم که «آلیس» روایت بخشی از زندگی است؛ شاید آن بخشی که ما فراموشش کرده‌ایم یا دوست داریم فراموشش کنیم.

مرگ هم بخشی از زندگی همه ما و آنهایی است که با ما، در کنار ما و همراه ما زندگی می‌کنند؛ واقعیتی که هر از چندگاه با آن مواجه می‌شویم و هر بار گویی نخستین بار است!

***

ویژگی قابل ستایش این کتاب خرید حق کپی رایت از پدید آورنده اصلی است که از سوی ناشر یا مترجم آن بر خلاف رسم معمول رعایت شده است.

قابل توجه ناشران محترم

ناشرانی که در حوزه نهاد خانواده ، تعلیم و تربیت و روان‌شناسی کودک‌، رمان‌های خانوادگی و ... کتاب‌های تازه‌ای به بازار نشر روانه کرده‌اند‌ می‌توانند 2 نسخه از کتاب‌های خود را به نشانی تهران- بلوار میرداماد‌- جنب مسجد الغدیر - روزنامه جام جم - ضمیمه چاردیواری ، قسمت پرواز با کتاب ارسال کنند تا معرفی شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها