در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آقای «اسکات شیمت» 34 ساله ،آتشنشان سابق نیوجرسی آمریکاست که به اتهام قتل عمد در دادگاه حاضر و رای حبس ابد برای او صادر شده است. شیمت که به اقدام به قتل همسرش با استفاده از اسلحه اعتراف کرده هیچ دفاعی از خود ندارد و هرگز از کاری که کرده ابراز پشیمانی نکرده است. علت و مرگ «کلی شیمت» 32 ساله شلیک یک گلوله مستقیما به سرش اعلام شده است؛ گلولهای که باعث جراحات سنگین به او شده و مرگش را در محل سبب شده است؛ با وجود اینکه آقای شیمت میتوانست نسبت به رای صادره اعتراض خود را اعلام کند، اما پس از شنیدن حکم، او هیچ عکسالعملی از خودش نشان نداد و حکم را بیهیچ حرفی پذیرفت. او باید تا پایان عمرش را پشت میلههای زندان بماند.
«انگار این روزها را قبلا هم در خواب و کابوسهایم دیده بودم. چند ماهی بود که میدانستم بالاخره یک اتفاق بزرگ همه چیز را در زندگی مشترکمان دگرگون خواهد کرد و منتظر آن بودم. کلی اهمیتی نمیداد که من چه فکری میکنم و چه زجری در زندگی میکشم و اصلا برایش ذرهای مهم نبود بر من چه میگذرد. آنچه برایش از هر چیز دیگری در اولویت قرار داشت قرارهای هر روزه با تعداد زیاد دوستانش بود که اتفاقا هیچ کدام از آنها دل خوشی از من نداشتند و علتش را هم نمیدانستم. انگار تصور میکردند که من دوست عزیزشان کلی را آزار میدهم و او را در زندانی نگه داشتهام که سبب زجرش میشود. اصلا اینطور نبود و همه این تصورات آنها که در دادگاه هم علیه من استفاده شد، به خاطر حرفهای بیربطی بود که همسرم به آنها میزد و چهره زشتی را از زندگی مشترکمان به همه نشان میداد. من عاشقانه همسرم را دوست داشتم و اصلا حاضر نبودم او را از دست بدهم، اما انگار تلاشهای من برای نگه داشتن زندگی مشترکی که سختی زیادی هم برایش کشیده بودیم به یک نکته منفی برای پرونده من نزد او و دوستانش تبدیل شده بود. نمیخواستم زندگیمان از هم بپاشد و به همین خاطر بود که به او گوشزد میکردم به یاد داشته باشد که اکثر افرادی که با آنها رفت و آمد دارد یا مطلقه هستند یا هرگز نتوانستهاند یک رابطه درست و محکم در زندگیشان داشته باشند. میدانستم که بالاخره حرفهای آنها روی همسرم هم تاثیر میگذارد و اشتباه هم نمیکردم. بزرگترین مشکل ما در زندگی مشترک که همان عدم توافق بر سر بچهدار شدن بود از رای منفی دوستانش به این کار نشأت میگرفت و این را خیلی خوب میدانستم و کلی هم آن را انکار نمیکرد. او میگفت که دوستانش همگی از اینکه صاحب بچه شدهاند ناراحت و ناراضی هستند و به او گفتهاند تا زمانیکه به طور قطع از زندگیش راضی نیست پای یک بچه را به زندگی نکشد.
حرفی که از نظر من از پایه و اساس درست نبود. وجود یک بچه در زندگی سردی که ما داشتیم میتوانست همه چیز را بهبود بخشد و بالاخره کلی را کمی به زندگیمان پایبند و علاقهمند کند. اتفاقی که هرگز نیفتاد.»
ماموران پلیس نیوجرسی پس از تماس چند تن از همسایههای این زوج که صدای شلیک گلوله را شنیده بودند به خانه آنها اعزام شدند. به گفته چند نفر از شاهدان که در نزدیکی محل سانحه، زندگی میکردند صدای مشاجره این زوج و شکسته شدن وسایل منزل آنها بخوبی به گوش میرسیده و سپس سه شلیک گلوله همه صداها را ناگهان ساکت کرده است. پلیس که میدانست اتفاقی که در منزل این زوج افتاده شوخی نمیتوانست باشد با احتیاط به خانه آنها نزدیک شد.
شلیک یک گلوله از داخل منزل به سوی ماموران پلیس مشخص کرد فردی که اسلحه در دست دارد به طور کامل کنترلش را از دست داده و میتواند بسیار خطرناک عمل کند. به دستور ماموران منازل اطراف به طور کامل تخلیه شد و دهها خودروی پلیس به محل اعزام شدند تا فرد خطرناکی را که با اسحله به اطراف شلیک میکرد دستگیر کنند. بالاخره در حالی که ماموران پلیس پس از 2 ساعت صحبت با بلندگوها سعی داشتند فرد مهاجم را از خانه بیرون بکشند و او را تسلیم کنند درهای گاراژ منزل این زوج باز شد و خودروی شاسیبلند سفیدرنگ آنها با سرعت بالا شروع به حرکت کرد.
در نگاه اول پلیس خیلی زود متوجه شد که راننده مرد صاحبخانه است که او را اسکات شیمت شناسایی کرده بودند. خیلی زود او به عنوان مظنون خطرناک معرفی شده و ماموران پلیس با خودروهایشان به دنبال او راه افتادند. چند چهارراه دورتر پس از تصادف خودروی این مرد مسلح، او به دام افتاد و جسد بیجان همسرش که از ناحیه سر بشدت زخمی شده بود در کنار او کشف شد. آقای شیمت با اسلحه او را به قتل رسانده و قصد فرار داشت. «من حاضر نبودم زندگیای را که با سختی زیاد آن را ساختم از دست بدهم. من یک مامور آتشنشانی بودم و هر روز با عملیاتهای خطرناک دست و پنجه نرم میکردم تا بتوانم رفاه را برای همسرم مهیا کنم. مدام به او میگفتم چطور نمیفهمد مردی که برای گذران زندگیاش جان خود را هر روز به خطر میاندازد حتما به زندگی مشترکش علاقه دارد و این باید یک نکته مثبت برای او باشد. اما کلی زیربار حرفهای من نمیرفت. نمیدانم چه موضوعی باعث شده بود که هر روز که از ازدواجمان میگذشت نسبت به همه چیز سرد و بیروح شود. نمیخواستم این اتفاق برای زندگیمان بیفتد. بچه بودم که والدینم از هم طلاق گرفته بودند و نمیتوانستم این درد سنگین را یکبار دیگر هم تحمل کنم و به همین خاطر هم حاضر نبودم به این راحتیها تسلیم شوم. اما اواخر کلی تصمیمش را گرفته بود. این را از چشمانش میفهمیدم اما نمیخواست به من چیزی را بروز بدهد. وقتی با تلفن وکیلش از ماجرا مطلع شدم نمیدانستم چطور خشمم را فرو بدهم. صبر کردم تا به خانه بازگردد و با او صحبت کنم. حدود ساعت 4 بعدازظهر بود که از ملاقات ناهاری که با دوستانش داشت بازگشت. از شدت ناراحتی احساس میکردم که تمام اجزای بدنم به لرزه در آمدهاند. خشمم عجیب بود و حتی خودم هم از احساسی که داشتم ترسیده بودم. به او گفتم که وکیلش با من تماس گرفته و اعلام کرده که قصد جدا شدن از من را دارد. نگاهم میکرد و هیچ حرفی نمیزد. هر چه سعی کردم کلامی از دهانش بشنوم چیزی نمیگفت. سکوتش بیشتر و بیشتر عصبی و ناراحتم میکرد. نمیدانستم چکار باید بکنم. آنقدر سرخورده بودم که شروع به شکستن وسایل خانه و پرت کردن آنها به سوی او کردم. از جایش تکان نمیخورد و نگاهم نمیکرد. بالاخره ناگهان شروع به فریاد زدن کرد. او میگفت که هرگز در زندگیمان مرا دوست نداشته و مرا مرد بیماری میداند که به خاطر کمبودها و فشارهای دوران کودکیم باید به پزشک روانشناس مراجعه کنم. او میگفت از من بچهدار نشده چون میترسیده که فرزندمان هم مثل من فردی بسیار سست و بیاراده باشد که مدام همه دنیا را به خاطر کمبودهایش مورد شماتت قرار دهد. حرفهایش مثل خنجری در قلبم فرو میرفت.
ناگهان فکری به ذهنم رسید. اسلحهای در منزل داشتیم که مجوز آن را سالهای سال قبل گرفته بودم اما باطل شده بود و میدانستم که استفاده از آن در حال حاضر غیرقانونی است. برایم اهمیت نداشت. آن شب پایان زندگیم فرا رسیده بود و حرفهای کلی هم آن را تایید میکرد. به من پشت کرده بود تا از خانه خارج شود که به سویش شلیک کردم.
دوگلوله اول با او برخورد نکرد اما گلوله سوم او را نقش بر زمین کرد. انگار فیلم غمانگیزی بود که به آخر میرسید و داستان زندگی مشترک ما هم اینطور تمام شد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: