ماجراهای کارآگاه شهاب - قسمت اول

دختر سیاه‌پوش

سرگرد شهاب دیر رسیده بود در تمام دورانی که به عنوان کارآگاه جنایی کار می‌کرد هیچ‌وقت چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود چون عقیده داشت اگر می‌خواهد برگ برنده را پیدا کند باید زودتر ازهمه سر صحنه برسد ولی این بار پسرش فربد او را از کار و زندگی انداخته و مجبورش کرده بود به آموزشگاه موسیقی که او می‌خواست در آنجا گیتار یاد بگیرد برود و سر و گوشی آب بدهد. کارآگاه وقتی سر کوچه رسید دید همکارانش تمام خیابان را بسته‌اند حالا باید جای پارک پیدا می‌کرد مردم پشت نوار زرد رنگ صحنه جرم تجمع کرده بودند و به او اجازه عبور نمی‌دادند.
کد خبر: ۳۲۰۲۰۳

شهاب هرگز نفهمیده بود کجای قتل یک آدم جالب است که هر بار جنازه‌ای پیدا می‌شود مردم به آب و آتش می‌زنند تا سرکی بکشند کارآگاه ماشینش را دوبله پارک کرد و بعد از جر و بحث با چند عابر فضول بالاخره از بین ازدحام جمعیت تونلی برای خودش باز کرد و وارد کوچه شد. کوچه‌ای تنگ و باریک که در هر طرف آن 4 ساختمان وجود داشت آن‌طور که ستوان ظهوری آدرس داده بود او باید به آخرین خانه سمت چپ می‌رفت، همان ساختمان نیمه‌سازی که جلویش پر بود از تیرآهن و سیمان و... سرگرد هنوز چند قدمی با محل کشف جسد فاصله داشت که ظهوری خودش را به او رساند و بدون معطلی سعی کرد ریز به ریز ماجرا را تعریف کند: یک پسر 25 ساله است کارت ملی‌اش را پیدا کردیم اسمش شایان مستور است. 3 ضربه چاقو به او زده‌اند البته از پشت. یکی از ضربه‌ها رگ گردنش را قطع کرده و کارش را ساخته معلوم است جنازه را روی زمین کشیده‌اند یعنی محل قتل جای دیگری است هیچ‌کدام از اهالی محل کسی را ندیده اند این ساختمان هم نگهبان ندارد.

سرگرد همان طور که به حرفهای دستیارش گوش می‌داد بالای سر جسد رسید. پسر شیک‌پوش و مرتبی بود در کیفش به غیر از کارت ملی چند کارت تبلیغاتی که همه برای یک شرکت فروش لپ تاپ بود وجود داشت و می‌شد حدس زد شایان آنجا کار می‌کرد. شهاب نگاهی به دور و اطراف انداخت و مطمئن شد از آنجا چیز زیادی دستگیرش نمی‌شود برای همین به طرف ماشینش راه افتاد البته ظهوری را هم دنبال خودش کشاند هنوز سوار نشده بود که به او گفت: تو با من نمی‌آیی می‌روی سراغ خانواده شایان. اسم تمام دوستان و رفقایش را می‌خواهم. پرینت تلفن هم یادت نرود من هم می‌روم محل کارش. راستی ببین پای دختر وسط است یا نه.

2 مامور به امید پیدا کردن سرنخ از هم جدا شدند شهاب زمانی که به شرکت رایانه‌ای رسید و وقت ناهار بود و هیچ‌کدام از کارمندان پشت میز شان نبودند. برای شهاب پیدا کردن اتاق رئیس کار سختی نبود واردشدن به آنجا هم همین طور. او روی صندلی چرمی که رو به روی میز مدیر عامل بود به انتظار نشست و البته این انتظار بیشتر از یک دقیقه طول نکشید شرکت دوربین مداربسته داشت و حضور یک غریبه حسابی جلب توجه می‌کرد. مدیر عامل با لحنی نه چندان مودبانه از شهاب علت حضورش را پرسید و وقتی سمت او را شنید کمی ملتهب شد. کارآگاه بنا به عادت همیشگی‌اش بدون مقدمه سر اصل مطلب رفت: آقای شایان مستور را که می‌شناسید؟ ظاهرا اینجا همکارتان بود. او را کشته‌اند جسدش را صبح پیدا کردیم در یک ساختمان نیمه کاره. طرف دزد نبوده چون به کیف پول شایان دست نزده حتما هم او را می‌شناخته چون چنان غافلگیرش کرده که بنده خدا نتوانسته از خودش دفاع کند و عکس‌العملی نشان بدهد.مدیرعامل نزدیک بود غش کند. رنگش پریده و پاهایش سست شده بود به هر زحمتی بود خودش را پشت‌میز رساند و روی صندلی یله شد سرگرد به دیدن این صحنه‌ها عادت داشت برای همین بدون این که دست و پایش را گم کند در اتاق را باز کرد و رو به منشی که تازه از ناهارخوری برگشته بود گفت: بی‌زحمت یک لیوان آب قند!

دختر جوان با تعجب نگاهی به شهاب انداخت و کارآگاه که متوجه واکنش او شده بود جمله توضیحی‌اش را این طور ادا کرد: رئیس تان غش کرده. شما که نمی‌خواهید خدایی نکرده اتفاق بدتری برایش بیفتد. منشی یکدفعه از صندلی پرید و با صدای بلند عمو حسن را که احتمالا آبدارچی بود صدا زد. تشریفات به هوش آوردن مدیرعامل حدود یک ربع طول کشید و بالاخره مرد میانسال خودش را معرفی کرد البته قبل از این که بگوید نامش کریمی است با طعنه به کارآگاه گفت: شما همیشه خبرهای بد را این‌طور می‌دهید؟ شهاب شانه‌اش را بالا انداخت و بعد از کریمی خواست درباره شایان صحبت کند بیشتر حرف‌هایی که مدیرعامل زد به هیچ دردی نمی‌خورد در واقع فقط یک جمله او مفید بود، دقیقا آخرین جمله‌اش: قرار بود با خانم خدامی ازدواج کند هر دو از کارمندان خوب من هستند.

خانم خدامی سر کارش بود و ظاهرا نمی‌دانست چه بلایی سر شایان آمده است هر چند کارآگاه حوصله غش کردن یک نفر دیگر را نداشت به هر حال باید به خدامی خبر می‌داد. دخترک بیچاره وقتی شنید خواستگارش را کشته‌اند چنان شوک زده شد که شهاب اطمینان پیدا کرد امروز نمی‌تواند از او بازجویی کند برای همین از او خواست فردا صبح به آگاهی برود. سرگرد زیرنگاه‌های کنجکاو کارمندان از شرکت خارج شد و به سمت اداره راه افتاد.

ظهوری زودتر از او رسیده بود چون کارش نیمه تمام مانده و چیزی جز این که والدین مقتول به سفر خارج از کشور رفته‌اند گیر نیاورده بود. البته در اداره یک کار مثبت انجام داده و از گوشی موبایل مقتول اسم چند نفری را که شایان روز آخر عمرش با آنها صحبت کرده یا پیامک فرستاده و گرفته، درآورده بود. دختری با اسم مهناز آن روز بیشتر از 50 دقیقه با شایان صحبت کرده و این از نظر ستوان مشکوک بود اما کارآگاه توضیح داد مهناز نامزد مقتول است و قرار بود بزودی با هم ازدواج کنند البته این به معنی خارج‌کردن نام دختر از فهرست مظنونان نبود و کارآگاه عقیده داشت همه را باید زیر نظر گرفت و هیچ احتمالی را بعید ندانست.

او ‌ پسری 25 ساله و اسمش شایان مستور است. 3 ضربه چاقو به او زده‌اند البته از پشت. یکی از ضربه‌ها رگ گردنش را قطع کرده و کارش را ساخته معلوم است جنازه را روی زمین کشیده‌اند یعنی محل قتل جای دیگری است هیچ‌کدام از اهالی محل کسی را ندیده اند این ساختمان هم نگهبان ندارد.

صبح روز بعد مهناز حدود ساعت 10 وارد اتاق کارآگاه شد او هنوز از شوک بیرون نیامده بود اما می‌توانست حرف بزند او به سوالات شهاب خیلی مفصل جواب داد و چیزی را از قلم نینداخت تا شاید بتواند به پلیس در کشف راز قتل شایان کمک کند. آن طور که مهناز می‌گفت آنها 3 سال بود در آن شرکت کار می‌کردند اما او آن اوایل با پسر دیگری به اسم سعید نامزد بود و نامزدی‌شان به طرز عجیب و مرموزی به هم خورد. سعید هیچ قوم و خویشی در ایران نداشت و همه فامیل به فرانسه مهاجرت کرده بودند با این وجود او ترجیح داده بود در کشور بماند اما یکدفعه بدون این که به مهناز حرفی بزند ناپدید شده بود و دیگر کسی از او خبری به دست نیاورد. مهناز همان‌طور که اشک می‌ریخت از روزهای سخت بعد از گم شدن سعید سخن گفت و توضیح داد بعد از آن حادثه تصمیم گرفته بود دیگر ازدواج نکند اما 3 ماه قبل وقتی شایان از او خواستگاری کرد نتوانست با قاطعیت جواب رد بدهد و بالاخره تسلیم شد و جواب مثبت داد. حرف‌های دخترجوان شبیه داستان‌های تراژیکی بود که اشک را در چشم خوانندگان جمع می‌کرد اما سرگرد و دستیارش برخود مسلط شدند تا رشته کار از دست‌شان درنرود آنها هنوز اطلاعات کافی از پرونده نداشتند و باید سوالات بیشتری از دختر عزادار می‌پرسیدند. ظهوری درباره روز آخر و آن مکالمه 50 دقیقه‌ای سوال کرد. مهناز نفس عمیقی کشید و گفت: من بچه بودم که پدرم فوت شد و چند سال بعد هم مادرم. من در زندگی همیشه تنها بودم اما شایان این موضوع را نمی‌دانست بعد از این که تصمیم خودم را برای ازدواج با او قطعی کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این راز را بگویم دو شب قبل بالاخره دل به دریا زدم و داستان زندگی‌ام را برایش تعریف کردم و گفتم اگر هنوز مایل است با من ازدواج کند دنبالم بیاید تا به توچال برویم و کمی پیاده روی کنیم آن شب وقتی خبری از شایان نشد فکر کردم جا زده تا این که بعد فهمیدم چه بلایی سرش آورده‌اند.

کارآگاه با خودش فکر کرد اگر حرف‌های مهناز حقیقت داشته باشد به جز او شخص دیگری هم از قرار شایان با نامزدش خبر داشت برای همین با عجله اتاق بازجویی را ترک کرد تا ببیند مقتول بعد از نامزدش با چه کسانی تلفنی صحبت کرده است یکی از تماس‌ها از خارج بود، یکی دیگر با دفتر شرکت که البته کسی گوشی را جواب نداده و دو تماس کوتاه دیگر هم در حافظه گوشی ثبت شده بود. شایان چرا آن شب با شرکت تماس گرفته و آن دو نفر دیگر چه کسانی بودند؟ ظهوری ماموریت گرفت تا حداکثر یک ساعت آینده جواب این سوالات را پیدا کند. مهناز هم با چشمانی گریان اداره آگاهی را ترک کرد.

علیرضا رحیمی‌نژاد
ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها