در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از آن سوی خط، ستوان لارنس افسر کشیک مرکز کنترل فرماندهی پلیس به او اطلاع داد که حادثه تلخ و دردناکی در منطقه کویینز، خیابان داپیود شرقی رخ داده است و مرد 49 سالهای به نام تونی وبر، در حالی که مشغول دوچرخهسواری بوده، در یک تصادف دلخراش جان سپرده است.
ستوان لارنس از کمیسر خواست بنا به دستور رئیس پلیس، در محل حاضر و موضوع را از نزدیک بررسی نماید.
کمیسر استامپر به دقت آدرس را به خاطر سپرد و سپس مسیرش را عوض و به طرف منطقه کویینز حرکت کرد. این منطقه ییلاقی و در حاشیه دریاچه زیبای وایل تری واقع شده بود؛ یک منطقه سرسبز با خانههای ویلایی و مدرن.
خیابان داپیود که در غرب منطقه کویینز قرار داشت، یک خیابان بلوارمانند و پهن بود. خانههای ویلایی و بزرگ در دو طرف خیابان صف کشیده بودند.
حادثه در ضلع جنوب غرب به شرق رخ داده بود. ماموران پلیس خیابان را بسته بودند و به دقت رفت و آمدها را کنترل میکردند. در محل حادثه دو خودروی پلیس، آمبولانس، یک شورولت سرمهایرنگ و چند مامور پلیس و همچنین تعدادی از همسایهها دیده میشدند. کمیسر بعد از این که خودرواش را پارک کرد، نگاهی به اطراف خیابان انداخت، آنگاه به محل حادثه رفت. در کنار خیابان و در حاشیه پیادهرو، دوچرخهای که چرخ جلویی آن کاملا درهم پیچیده شده بود، دیده میشد. در کنار آن جسد تونی وبر در حالی که ملحفهای روی آن پوشیده شده بود، افتاده و اطرافش را خون احاطه کرده بود.
کمیسر پس از احوالپرسی با سروان سون به سراغ جسد تونی رفت. وقتی پارچه را کنار زد با صورت خونآلود او روبهرو شد. کمیسر وقتی خوب دقت کرد متوجه شکاف عمیقی در شقیقه سمتچپ مقتول شد که جوی باریکی از خون از آن سرازیر شده بود، ضمن این که بینی و دهان تونی نیز کاملا خونآلود بودند.
تونی یک بلوز و شلوار گرمکن سرمهای به تن داشت که لکههای خون روی آنها کاملا مشهود و کتانی سفیدرنگ مقتول نیز خونی بود. این امر حکایت از آن داشت که تونی پس از حادثه تا دقایقی زنده بود.
دکتر جیمز وات، نماینده پزشکی قانونی در همین خصوص به کمیسر گفت: به نظر میرسد تونی پس از تصادف حداقل تا
10دقیقه دچار خونریزی شده است و اگر در همان زمان حادثه بسرعت به بیمارستان منتقل میشد، به طور قطع زنده میماند.
دکتر زمان وقوع مرگ را بین ساعت 6 لغایت6/30 بامداد ذکر کرد. کمیسر پس از این که جسد تونی را بدقت وارسی کرد، به سراغ دوچرخه آبیرنگ او رفت. دوچرخه بر اثر شدت برخورد کاملا مچاله شده بود. ظواهر امر حکایت از آن داشت که تونی در حال دوچرخهسواری از ضلع جنوب به شرق خیابان بوده که بر اثر تصادف با شورولت سرمهایرنگ که در همان مسیر در حرکت بود، دچار مصدومیت شد و دقایقی بعد جان سپرد.
کمیسر پس از بررسی دوچرخه به وارسی ماشین سرمهایرنگ که با دوچرخه تصادف کرده بود، رفت. آثار رنگ دوچرخه روی گلگیر جلو سمت سرنشین دیده میشد، ضمن این که تورفتگی روی گلگیر نیز کاملا مشخص بود.
راننده جوان خودرو در چند متری، روی سکوی پیادهرو سر به زانو گرفته بود. کمیسر وقتی بدقت خودرو را وارسی کرد، گوش به گزارش سروان سون، معاون کلانتری منطقه داد. وی در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت 6 بامداد بود که از طریق مرکز پلیس به ما گزارش داده شد که مرد 49 سالهای به نام تونی در حین ورزش دوچرخهسواری دچار حادثه شده است. بسرعت موضوع را به گشتیها اطلاع دادیم و دقایقی بعد گشت شماره 5 موضوع را تایید کرد و اعلام نمود متاسفانه تونی جان سپرده است.
بلافاصله به محل آمده و موضوع را از نزدیک مورد تحقیق و بررسی قرار دادیم. متاسفانه حادثه خیلی دردناک بود. مرد بیچاره در خون خود درغلتیده بود و هیچ کمکی از دست کسی ساخته نبود.
وی افزود: ما بلافاصله محل را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات را شروع نمودیم. ضمن این که مراتب را به تشخیص هویت، پزشکی قانونی و مرکز اطلاع دادیم.
در بررسیهای اولیه متوجه شدیم شورولت سرمهایرنگ به شماره 72514 به رانندگی مارک دوبر به دوچرخه برخورد که تونی تعادلش را از دست داده و دوچرخهاش واژگون شده و در این بین متاسفانه سرتونی به جدول برخورد کرده و بر اثر خونریزی مغزی جان سپرده است.
آنچه که در این برخورد مهم بود، مساله سرعت زیاد خودرو است که البته مارک دوبر هم آن را تایید میکند، ولی مدعی است که تونی یک لحظه سر فرمان دوچرخهاش را به طرف خیابان چرخانده و در همین حین باعث تصادف شده است.
وی اظهار کرد که در این حادثه تونی مقصر اصلی است.
سروان سون ادامه داد: متاسفانه مارک پس از تصادف از محل گریخته و بنا به اظهارات خودش 5 دقیقه بعد بر اثر عذاب وجدان برگشته و قصد کمک به مقتول را داشته که موفق به انتقال او به داخل خودرو نشده و در همان حال 3 نفر که در حال پیادهروی بودهاند به کمک او آمده، اما چون در آن لحظه تونی جان سپرده بود، کاری از دست هیچکس ساخته نبود. این را هم اضافه کنم در زمان تصادف هیچکس در محل نبوده است.
اما نکته جالب در این حادثه خونین اینجاست که مارک مقتول را میشناخته است. او چندین بار طی 3 ماه گذشته به خواستگاری دختر مقتول رفته بود که هر بار با مخالفت تونی روبهرو شده بود. البته مارک همه اینها را یک تصادف میداند و میگوید در آن ساعت قصد داشته به کوه برود و چون دیر کرده بود، با سرعت از محل عبور میکرده و این حادثه تلخ را رقم زده است. البته خانه مارک هم در خیابان مجاور است. گویا او قصد داشته از طریق این خیابان به بزرگراه برود که این حادثه رخ داده است.
کمیسر چند سوال از سروان سون کرد، آنگاه به سراغ مارک، مرد جوان قدبلند و خوشقیافه که کت و شلوار سرمهای، پیراهن سفید و کفش ورنی داشت، رفت. مارک بشدت غمزده و نگران به نظر میرسید. او زانوی غم بغل کرده و به نقطهای مبهم چشم دوخته بود. وی با دیدن کمیسر از جا برخاست و صدای دورگهاش به شدت میلرزید. وی گفت: مثل یک کابوس میماند. واقعا حشتناک است. اصلا باورم نمیشود که من باعث مرگ یک انسان شدهام.
مارک که از ترس و وحشت تمام بدنش میلرزید ادامه داد: در تمام عمر 29 سالهام آزارم حتی به یک مورچه هم نرسیده است و این واقعه تلخ هیچ وقت آرامش را به من برنمیگرداند. من از این حادثه بشدت ناراحتم و هرگز خودم را نمیبخشم.
مارک افزود: از دیروز تصمیم گرفتم صبح زود به کوه بروم. در این خصوص برنامهریزی کردم. صبح وقتی بیدار شدم احساس کردم دیر شده است و بموقع نمیرسم. برای همین با سرعت آماده شدم و با خودرو به طرف کوههای منطقه شاندا حرکت کردم. چون عجله داشتم به سرعتم اضافه کردم. در آن ساعات بامدادی هوا گرگ و میش بود. از طرفی خیابانها هم خلوت و ساکت.
وقتی به خیابان پیچیدم یک لحظه متوجه شیئی شدم که جلوی خودرو پیچید. اولش فکر کردم سگ و یا حیوانی است اما وقتی بشدت بر پدال ترمز فشار آوردم و با آن جسم برخورد کردم تازه پی بردم که با یک انسان سوار دوچرخه برخورد کردم.
آنقدر ترسیده بودم که قدرت هیچ کاری نداشتم. دوچرخه به طرف پیادهرو پرت شد و راکب آن هم به زمین سقوط کرد. در آن لحظه مغزم کار نمیکرد. تمام بدنم از ترس میلرزید. وحشتزده بودم. تصمیم گرفتن برایم سخت بود. یک لحظه نقشه فرار به ذهنم رسید و سراسیمه از محل دور شدم. وقتی چند کیلومتر رفتم انگار تازه فهمیدم چه کار کردم. پشیمان شدم و ناخودآگاه برگشتم تا به مصدوم کمک کنم. وقتی به اینجا رسیدم تازه پی بردم که با تونی تصادف کردم. واقعا وحشتناک بود. بر ترس و وحشتم افزوده شد. خیلی سعی کردم جسم مجروح او را به داخل خودرو منتقل کنم اما نتوانستم. در همان زمان 3 نفر از رهگذران که متوجه شدند به کمکم آمدند، ولی دیگر کاری از دست آنها و من ساخته نبود. تونی بیچاره جان سپرده بود. بعد هم رهگذران موضوع را به پلیس گزارش دادند.
مارک یادآور شد: حتی تصورش هم برایم وحشتناک است. تونی پدر نامزد آیندهام بود و الان نمیدانم جواب جینا را چه بدهم. کمیسر درخصوص ارتباط او با جینا پرسید و مارک پاسخ داد:
چندماه پیش با جینا آشنا شدم و بعد هم این آشنایی به یک علاقه شدید تبدیل شد و تصمیم به ازدواج گرفتیم. اما تونی به شدت مخالف این ازدواج بود. آخرین بار هم عصبانی شد و مرا به باد فحش و ناسزا گرفت. اما من به خاطر جینا اهمیت ندادم و تصمیم گرفتم همچنان بر ازدواج اصرار کنم تا شاید تونی رضایت دهد. هرچند که او بشدت از من متنفر بود و حتی مرا تهدید به شکایت کرده بود.
کمیسر در خصوص شغل مارک از وی پرسید. وی پاسخ داد: کار ثابتی ندارم، اما پدرم کارخانهدار است و اصلا مشکل مالی ندارم و وضعم بسیار خوب میباشد و هیچگونه کمبود چه از نظر مالی و چه زندگی ندارم.
کمیسر یک ساعتی از او بازجویی کرد، آن گاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد و دستور دستگیری مارک را به جرم قتل عمد تونی صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا به این موضوع پی برد. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری مارک داشت.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: