خانه عروسک ها

کد خبر: ۳۱۹۷۶۹

کردلیا گفت: ممکن است شما احساس خوشحالی کنید ولی من نه!

کردلیا عروسک زیبایی بود و خود او نیز این را می‌دانست. او موهای مجعد طلایی‌رنگی داشت که یک پنس براق و زیبا به آنها زده شده بود و پیراهنی با پولک‌های بسیار که زیر نور می‌درخشیدند.

کردلیا گفت: من به اینجا تعلق ندارم. من باید در قصر عروسک‌ها باشم، نه در این کلبه خسته‌کننده و قدیمی!

امی جواب داد: اینجا خسته‌کننده است چون هیچ‌وقت هیچ کاری انجام نمی‌دهی. تو در نظافت و مرتب کردن کلبه کمک نمی‌کنی.

کردلیا با لحن ناراحت‌کننده‌ای گفت: من کارهای مهم‌تری دارم که انجام بدهم، مثلا شانه کردن موهایم.

تینا فریاد زد: اینقدر دعوا نکنید. با شنیدن صدای مولی آنها ساکت شدند. عروسک‌ها به همان جایی که آخرین بار مولی آنها را گذاشته بود برگشتند و بی‌حرکت ماندند.

مولی به آنها گفت: امروز هوا آفتابی است، پس همه با هم به پیک‌نیک می‌رویم. او با دقت عروسک‌هایش را برداشت و آنها را داخل سبدش گذاشت.

هنگامی که مولی آنها را روی فرشی کهنه و قدیمی قرار داد، کردلیا آه کشید و گفت: امیدوارم پیراهنم کثیف نشود!

تینا برای این‌که کردلیا را خوشحال کند دم گوشش آرام گفت: پولک‌های لباست و پنس موهایت را ببین، در نور آفتاب می‌درخشند.

اما از بالای سر آنها در آسمان، کلاغی به سوی کردلیا فرود می‌آمد. همانند بقیه کلاغ‌ها، او نیز به جمع‌آوری اشیای براق علاقه داشت. در عرض یک لحظه کلاغ به کردلیا رسید و او را با چنگک‌هایش بلند کرد. کردلیا فریاد می‌زد اما کلاغ او را رها نمی‌کرد و بالا و بالاتر رفت. بالاخره بالای یک درخت بلند فرود آمدند. کلاغ کردلیا را درون لانه پرشاخ و برگ خود گذاشت. کردلیا با لحن تحکم‌آمیزی به کلاغ گفت: همین الان من را به همان جایی که بودم برگردان!

کلاغ سرش را تکان داد و گفت: نه، تو دیگر مال من هستی و سپس با بال‌های براق و روشن‌اش پرواز کرد و دور شد.

کردلیا گریه می‌کرد: نه، این وحشتناکه. او تمام روز را در لانه گذراند و هر لحظه بیشتر احساس تنهایی می‌کرد. او به کلاغی که در حال عبور از مقابل لانه بود، گفت: لطفا به من کمک کن. کلاغ گفت: تنها به شرطی کمکت می‌کنم که پنس زیبا و براقت را به من بدهی.

کردلیا با بغض گفت: هر چه بخواهی به تو می‌دهم، فقط من را به خانه ببر.

مولی، امی و تینا را در تخت کلبه عروسکی گذاشت و با ناراحتی با خود فکر کرد : من دیگر هیچ‌وقت کردلیا را نخواهم دید.

ناگهان صدای مادرش را شنید که فریاد می‌زد: مولی! بیا ببین چه کسی را پشت در خانه پیدا کرده‌ام!

مولی به سمت مادرش دوید و در دستش او کردلیا را دید. موهای مجعدش نامرتب و کثیف و لباسش پاره شده بود.

مولی در حالی که با دقت کردلیا را روی تخت کنار امی و تینا قرار می‌داد با خوشحالی گفت: کردلیا، باورم نمی‌شود که تو برگشته‌ای.

هنگامی که مولی آنان را ترک کرد امی گفت: من هم باورم نمی‌شود که تو برگشته‌ای. من فکر می‌کردم تو از این کلبه متنفری.

کردلیا با ناراحتی گفت: درست است که اینجا قصر نیست اما از لانه پرنده خیلی‌خیلی بهتر است. من دیگر هیچ درخشندگی و زیبایی ندارم.

امی پاسخ داد: مهم نیست، ناراحت نباش، در عوض دیگر توسط هیچ کلاغی دزدیده نمی‌شوی!

سروناز افروز نیا

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها