قصه‌ماهی‌کوچولو

کد خبر: ۳۱۹۷۶۵

ماهی قرمز کمی فکر کرد و بعد گفت: راست می‌گویی... خوب باشه.... ولی از کجا بیاورم؟

فیروزه گفت: من دارم و برایت می‌آورم. اصلا آن مخصوص تو است.

و رفت در خانه‌اش و دو تا گوشواره طلایی بزرگ برای گلی آورد و به او داد. گلی گوشواره‌ها را گرفت و نزد خرچنگ رفت تا گوشواره‌ها را برایش وصل کند به باله‌هایش.

اما خرچنگ گفت: ماهی کوچولو این گوشواره‌ها برای وزن تو خیلی سنگین است و اصلا برایت مناسب نمی‌باشد.

گلی به خرچنگ گفت: مگر تو حسودی... خیلی هم قشنگ است... فیروزه به من گفته این من را زیباتر می‌کند.

خرچنگ سرش را پایین انداخت و گوشواره‌ها را با هزار درد و ناله برای گلی وصل کرد. گلی که اینقدر درد کشیده بود همانجا خوابش برد و وقتی از خواب بیدار شد هرقدر تلاش کرد تا بلند شود نتوانست. چون انگار که خرچنگ راست گفته بود و گوشواره‌ها خیلی سنگین بودند.

ماهی گلی دنبال خرچنگ گشت ولی پیدایش نکرد. چند روز گذشت و به هیچ عنوان نمی‌توانست از جایش بلند شود و به روی آب برود. ماهی‌های دیگر دورش جمع شدند و با سرهایشان او را هل دادند تا شاید حرکت کند ولی باز هم نشد. ناگهان سر و کله فیروزه پیدا شد و ‌ها ها ها... خندید و شاد و خوشحال پیش ماهی‌ها آمد و بعد نگاهی به ماهی گلی انداخت و گفت: حالا دیگر نمی‌توانی با غرور شنا کنی و به ما پز زیبایی‌ات را بدهی. حالا من زیباتر از تو هستم و با افتخار شنا می‌کنم...

ماهی قرمز زد زیر گریه و گفت: تو من را گول زدی... من نمی‌دانستم که این‌طور می‌شود...

خرچنگ پیر آمد و به گلی گفت: من که به تو گفتم این کار مناسب نیست. خداوند تو را زیبا آفریده است پس چه نیازی به این چیزها بود و در ضمن تو چرا ندانسته و فکر نکرده کاری را انجام می‌دهی. هیچ‌وقت ندانسته و نفهمیده حرف کسی را قبول نکن. اول خوب فکر کن و بعد بپذیر و انجام بده. با دیگران هم صلاح و مصلحت کن و بعد کاری را انجام بده... تو چوب غرورت را خوردی...

بعد از آن خرچنگ همانطور که گوشواره‌ها را به ماهی بسته بود، همان‌طور هم آنها را از بدنش باز کرد و او را نجات داد و برای ماهی کوچولو تجربه شد که هیچ‌وقت گول کسی را نخورد و به دوستانش گفت مواظب باشید ممکن است اطرافیان ما از روی حسادت و فکرهای پلید ما را نادرست راهنمایی کنند.

گلنوشا صحرا نورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها