در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فصلها را بشمار/ یک به یک نام ببر/ بنویس از آفتاب، در دل تابستان/ و بگو از پاییز/ فصل برگ و باران/ برف از راه رسید، در شبی طولانی/ و زمستان آمد.../ راستی/ اولین فصل چه شد؟/ داشت یادم میرفت!/ چه بگویم از او؟/ مینویسم نوروز/ مینویسم میلاد/ هفت سین و عیدی/ همه در دست بهار.
فرید دانشفر
خواب شبانه!
در مزرعه سبز خیالم میدویدم شاد/ فارغ از هرهای و هوی و هر صدای باد/ آفتاب مهربان بر خوشهها رخشان/ باد بر گیسوی گندمزار دستافشان/ دانههای گندم زرین برون از خاک/ بوی خوب تازگی تا عرش تا افلاک/ من سراپا غرق در احساس بیتابی/ میدویدم زیر سقف آبی آبی/ برق شادی در نگاهم موج میزد سخت/ شاید اینک غم ببسته از جوارم رخت/ یا که شاید پلک خود بر روی من بسته/ از تمام نقشههایش گشته او خسته/ گرد خود از کوچههایم شسته و رفته/ رفته و در بستر تنهاییاش خفته/ من به امید همین احساس شاد و مست/ میکشیدم بهر نیکی روی گلها دست/ دستهایم بوی گل میداد و بوی یاس/ هر نفس در قلب من غوغایی از احساس/ با تمام شاپرکها یار و همبازی/ از خودم از روزگار و لحظهها، راضی/ همنوا و همصدا با سار و با بلبل/ یا شنا در آب و یا بگذشتن از یک پل/ بو کشیدم ساقه سبز نهالی پاک/ حس خوب زندگی در بطن مشتی خاک/ درک رنگ خالهای کفشدوزکها/ رنگ پرهای سفید و نرم لکلکها/ لمس پولکهای ریز و لیز یک ماهی/ قایقی را ساختن با کاغذ کاهی/ اشتیاق بادبادکها برای اوج/ بادهای یاغی و دریاچه پر موج/ کوهها را تا غروب آرام پیمودن/ از پس هر حس زیبایی روان بودن/ پاسی از شب را سرودن زیر نور ماه/ خسته بودن، خسته بودن از تمام راه/ عاقبت جسم مرا این خستگی آزرد/ پلکهایم کمکمک بر روی هم سُر خورد/ صبح با ناباوری برخواستم از خواب/ آه، افسوس، هر چه دیدم بود
خوابیناب.
زهراـ ن.
[زییییییییینگ! زینگ! زییییینگ!...] یک نفر از پشت در میکرد دقالباب/ [اِه!؟] زنگ در بود پس! که بیدارم نمود از خواب؟!/ گفتمش: «این وقت صبح... جانم؟...چه میخواهی؟»/ گفت: «آبجی! کلّه، پولکهای آن ماهی/ یک نهال، با ساق یاس با قایقی کاهی/ بال و پرهایی که باقی مانده از لکلک/ هان! بفرما... تکهای از بال کفشدوزک!/ یک کسی میریزدش تو کیسهای خالی/ روی ما شوت میکند هر شب چو آشغالی!/ نوش جان ماهی پلو، لکلک چلو، آمممممما/ هی نگو: خوابم! نکن اینقد جفا با ما»!/ [دفعه دیگه زنگ میزنم 110هاااااا...!]
قدش ایییینهواااااس، مغزش اینقد!
دفتر خاطراتم را ورق میزدم، رسیدم به صفحاتی که تنها یک سال از حالا کوچکتر بودم: 17 سالگی هم عالمی داشت. فکر میکردم خانمی شدهام به بزرگی همه. حالا میبینم کودکی بیش نبودهام؛ با همان خواستهها و افکار کودکانه 13 و 14 سالگیام. پس ما کی بزرگ میشویم در حالی که همیشه فقط احساس بزرگی میکنیم؟
کژدم
اووووو...وه! اونقد آدما هستن... که قدّشون شده این هوااااااا، هیکلشونم اییییین زمیییییین!! و فکر میکنن ایول... چقد بزرگ شدهن! ولی به قول سهراب: «چه خیالی! میدانم... حوض نقاشی من بیماهیست»! [منظور داش سُهی از حوض نقاشی، همون محفظه مُخههااااااا! بگو بینم، منظور از بیماهی چیه؟ دو نمره واسه جواب همین یه سوال! پنج نمره هم خودم بهت میدم که به همین زودی کشف کردی آدم، باس فکرش رشد کنه نه فقط هیکلش... آففففففرین!]
من کاظم، کوزه لازم
یه زمانی ما کچل میکردیم تا زورکی بشینیم توی خونه و درس بخونیم. پوستمون کنده شد تا آبیاری گیاهان کف اقیانوسها! گرایش اقیانوسهای کفدستنیافتنی قبول شدیم! حالا این نسل 6 و 7 (فِک کنم شماره نسلشون همین بشه دیگه) تند و تند واسهمون مهندس و دکتر میشن و از اون بدتر، لابد پسفردا میخوان جلو بچههامون مدرک اقیانوسهای دستنیافتنی ما رو هم به مسخره بگیرن!امیدواریم وزارتخونه مربوطه در همین راستا، هر چه سریعتر یه معاونت واردات کوزه هم ایجاد کنه چون که کوزههای داخلی کفاف این همه مدرک رو نمیده!(بعد از اون روزی که با یه پیام چند خطی ترکمون کردی فکر نکنم هیچ کدوم از بچهها حال و حوصله صفحه بیروحی که سرقفلی یکی از صفحههاش هم واگذار شده بود رو داشت. اینو میتونستی از سیر نزولی نامههای رسیده بفهمی... دلم میخواست واسه یه بار هم که شده برگردی تا با همه وجودم ازت تشکر کنم... من با همون حرفات که به باد انتقاد گرفته شده بود زندگیمو تغییر داده بودم... با همون استدلالهای عقلانی یاد گرفتم که با مشکلاتم چطور برخورد کنم...)
دلی دورترین ستاره
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: