تا یار‌که را خواهد و...

کد خبر: ۳۱۹۷۴۹

هنوز وقت نماز نشده!

تلویزیون را روشن کرد. صدا اتاق را پر کرد. لبیک اللهم لبیک لبیک ... همان‌جا مقابل تلویزیون زانو زد. لبیک لا شریک لک ...

سلام مامان، ما اومدیم.

متوجه آمدن بچه‌ها نشده بود. دختر به صورت مادر نگاه کرد، بعد نگاهش به سمت تلویزیون کشیده شد. تصویر خانه خدا در میان مردمی که دور آن می‌چرخیدند روی صفحه نقش بسته بود. در سکوت به سمت دیگر اتاق رفت. پسر به سمت تلویزیون آمد و کانال آن را عوض کرد. زن زیرلب گفت:

باز شروع شد!

پسر کیف را از پشتش کف اتاق انداخت. زن جواب سلام‌شان را داد.

داشتم برنامه رو نگاه می‌کردم.

داشتی گریه می‌کردی، ناهار چی داریم؟

به طرف آشپزخانه رفت.

من گشنمه.

زن خودش را از زمین کند. نگاهش را از تلویزیون گرفت.

ناهار حاضره. تا تو دستاتو بشوری من سفره‌رو می‌ندازم.

پسر هوای آشپزخانه را به سینه کشید.

باز که بوی سیب‌زمینی می‌آد!

باز که داری بهونه می‌گیری!

فردا عید قربونه. آقامون گفت که همه مسلمونا جشن می‌گیرن، اما از سیب‌زمینی پخته چیزی نگفت!

زن لبخند زد.

ما هم جشن می‌گیریم. شام مرغ پلو داریم. خواهرت هم خاتون پنجره درست می‌کنه.

نگاهش به پسر بود و امید داشت او رضایت بدهد. پسر دست‌هایش را تکان داد و رفت تا دست‌هایش را بشوید. زن از آشپزخانه سفره را به دختر داد و دوباره به آشپزخانه برگشت تا سینی را بیاورد. از سیب‌زمینی‌ها بخار بلند می‌شد. سینی را روی زمین گذاشت.

تلویزیونو بزن کانال یک.

نمی‌خواد. باز داشتی گریه می‌کردی.

زن سیب‌زمینی را زد نوک چنگال. سیب‌زمینی‌ها هنوز داغ بود.

دیگه گریه نمی‌‌کنم. راضی شدی؟ امروز اون‌جا عید قربونه. داره اونجا رو نشون می‌ده.

دختر زیرلب غر زد:

این همه اشک ریختن تا حالا چه فایده‌ای داشته؟

بلند شد تا کانال را عوض کند. مادر یک سیب‌زمینی در بشقاب او گذاشت.

مامان من باید شلوار ورزشی بخرم.

زن سیب‌زمینی دیگری زد سر چنگال.

خانممون گفت اگر شلوار نداشته باشم از نمره‌ام کم می‌کنه.

‌خودم بهش زنگ می‌زنم. باید چند روز صبر کنی.

حواسش به تلویزیون بود. صدای گوینده سکوت را می‌شکست.

اینجا سرزمین منا است. اینجا میعادگاه عاشقان است... .

پسر هم کنار سفره نشست.

من باید 2 هزار تومان ببرم برای اردو.

مادر و دختر به هم نگاه کردند.

وقتی بابا اومد بهش می‌گم.

نگاه زن به سمت تلویزیون کشیده شد.

حاجی‌ها از قربانگاه باز می‌گردند. در انتظار...

دختر به مادر نگاهی انداخت و گفت:

اونوقت می‌گه دیگه گریه نمی‌کنم.

زن اشکش را پاک کرد. از کنار سفره بلند شد. آستین‌هایش را بالا زد تا وضو بگیرد. پسر پرسید:

پس چرا خودت ناهار نمی‌خوری؟

مامان روزه است.

من می‌رم مسجد. بعد از نماز دعای عرفه ست. سفره رو جمع کنید. خونه‌رو به هم نریزید.

زن قبل از این که برود یک بار دیگر به اتاق آمد. جانمازش را برداشت و به دختر گفت:

سماور روشنه. اگه بابات اومد یه چایی براش بریز.

کی میای؟

غروب.

در اتاق را پشت سرش بست.

***

زن حیاط را جارو کرد. نوک بینی‌اش از سرمای صبح، سرخ شده بود. دست‌هایش را زیر شیر آب شست. آنها را زیر بغلش گذاشت و به اتاق رفت. دختر بیدار شده و کنار سفره نشسته بود.

سلام.

علیک‌ سلام. عیدت مبارک.

دختر به سفره نگاه می‌کرد.

پول شلوارچی شد؟

درست می‌شه. خدا بزرگه.

شما همیشه همینو می‌گید.

حالا اخماتو باز کن. امروز روز عیده. بابات گفت که پول شلوارو می‌ده.

چه عجب!

بداخلاقی و بذار کنار. یه امروز بابات خونه ست.

حالا که خوابه.

صدای زنگ، در خانه پیچید.

کیه؟ صبح به این زودی؟

پسر سرجایش توی رختخواب غلتی زد و گفت:

اگه گوشت قربونی آوردن نباید آبگوشت درست کنی.

زن در حالی که چادرش را از جالباسی برمی‌داشت گفت:

این به جای سلامته شکمو!

به حیاط رفت. از دو پله پشت در بالا رفت و ‌آن را باز کرد. خانمی پشت در ایستاده بود. چادر مشکی‌اش را به سختی روی سرش نگه داشته بود. به آرامی سلام کرد.

گوشت نذری آوردم.

قبول باشه.

او را نگاه کرد. به نظر آشنا نمی‌آمد.

ببخشید!

بله؟

شما فاطمه خانم هستید؟

بله. اتفاقی افتاده؟

نه. اصلا. حاجتی داشتم که برآورده شده.

‌ خدا را شکر.

زن از زیر چادرش کاغذی بیرون آورد و به سمت فاطمه گرفت.

نذری کرده بودم. همسایه‌ها شما رو به من معرفی کردن. من تازه به این محل اومدم. این مال شماست.

مال من؟ چی هست؟

کاغذ را باز کرد. بالای آن نوشته بود «فیش علی‌‌الحساب عمره مفرده». نگاهش روی خط پایین سر خورد.

فاطمه خدایاری.

روی زانو نشست و از حال رفت.

کسی به صورتش آب پاشید.

مهری‌سادات هاشمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها