در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
• سالن فرودگاه جای جالبی است حتماً مسیرتان به آنجا خورده، همه تیپ آدمی آنجا پیدا میشود، آدمای باکلاسی که روی تیشرت یقه گرد کراوات میبندند! تا آدمهای ساده و معمولی و راه راه. یک ساعتی به زمان پرواز مانده، اما پسر جوانی که کنار من نشسته پروازش را شروع کرده بود.
کیپ تا کیپ سالن جمعیت موج میزد چند صندلی آن طرفتر یک خانواده 4 نفره که دوتا پسر تپل داشتند نشسته بودند و مدام چیزی میخوردند .
کمی آن طرفتر پیرمردی به آرامی و با کمک عصا داشت عرض سالن را طی میکرد، از بلندگوی سالن اعلام کردند برای تحویل بار به گیت شماره 2 مراجعه کنیم، چشمتان روز بد نبیند، قیامتی به پا شد همه میدویدند که زودتر به گیت برسند. از همه جالبتر پیرمردی بود که تا چند لحظه قبل با کمک عصا هم به سختی راه میرفت، اما الان با یک ساک بزرگ بین جمعیت لایی میکشید. آقای کرواتی هم داشت میدوید، ترسیدم خبری باشد و جا بمانم، شروع کردم به دویدن، به گیت شماره 2 که رسیدم دیدم خبری نیست، فقط ساکها را تحویل میگیرند و کارت پرواز میدهند. همین تراژدی بار دیگر در سالن پرواز برای سوار شدن به اتوبوس تکرار شد، چه کیفی داشت همه همدیگر را هول میدادند! خدایا متشکرم، ما چقدر به همدیگر احترام میگذاریم.
• سر نشستن روی صندلی اتوبوس آن هم برای یک مسیر چند دقیقهای 2 تا آقای محترم خیلی به هم احترام گذاشتند، یکی از آنها که سیلی محکمی خورده بود به بغل دستیش میگفت: خوب حالشو گرفتم، تازه فهمیدم حالگیری چطوری است ؟ خیلی خوشحال شدم چون من هم چندبار اینجوری حال یکی دو نفرو گرفته بودم.
• هواپیما سر ساعت پرواز کرد. به گمانم آسمان شهردار ندارد چون تا خود کیش دستانداز بود، آقای کاپیتان! هی میگفت که جای هیچ نگرانی نیست ولی ما بیخودی نگران بودیم تازه خیالمان هم از بابت ایمنی هواپیما راحت بود!
• پیاده شدن از هواپیما حکایت دیگری داشت. هر چه کاپیتان میگفت تا توقف کامل هواپیما صندلیهای خود را ترک نکنید مردم فکر میکردند باید صندلیهای خود را ترک کنند چون حدود 10 دقیقه همه سرپا ایستاده بودند. در سالن فرودگاه کیش همه آنها که برای پیاده شدن عجله داشتند دور ریلی که قرار بود ساکهای مان را با خودش بیاورد، جمع شده بودند و از ساکها هم خبری نبود. همه مشتاقانه به دیوارههای ریل چسبیده بودند. نمیدانم چرا همه برای دیدن این ریل خاموش از سر و کله هم بالا میرفتند، البته با رعایت کامل احترام. آخر ما همیشه به همدیگرخیلی احترام میگذاریم!
• ساکها را که تحویل گرفتیم عازم هتل شدیم، نزدیک ظهر بود. پس از تحویل اتاق و تعویض لباس رفتیم رستوران هتل. رستوران شیکی بود، از آنها که خودمان باید غذا بکشیم. ظرفهای غذا اکثرا خالی بودند، آقایی که جلوی من بود پس از اینکه بشقابش را از تکههای مرغ سوخاری پر کرد برگشت نگاهی به من انداخت و با لبخند معنا داری گفت: آخی ... به شما نرسید؟
راستی چرا ما این همه به فکر همدیگریم و به هم احترام میگذاریم؟
• بعداز ظهر همان روز راهی یک مرکز خرید بزرگ و شیک شدیم. همه شتاب عجیبی برای خرید کردن داشتند.
دنبال مغازهای میگشتم که میگفتند شلوار جینهای خوبی دارد ،آن هم با 60 درصد تخفیف. روی ویترین این مغازه نوشته بود 60 درصد تخفیف فقط تا پایان هفته، اما تا پایان کدام هفته معلوم نبود. به قصد خرید شلواری که بعد فهمیدم قیمت آن با 60 درصد تخفیف از قیمت بوتیکهای تهران هم گرانتر است بسختی از ورودی مغازه به امید آنکه داخل مغازه خلوت تر باشد گذشتم. فشار زیادی را تحمل کردم. دندههایم هنوز درد میکند. شلوار هم نخریدم. خلاصه در تمام طول سفر و در جاهای مختلف ما بشدت از جانب همدیگر تکریم میشدیم.
• موقع برگشت در سالن فرودگاه چهرههای همه دیدنی بود. تکیده و خسته و بیرمق، بعضیها هم مثل من عصبی. پای چشم همه گود افتاده بود. آن آقا کراواتش را باز کرده بود، مرد مسنی که با ما همسفر بود فکر نکنم زنده به تهران برسد. همه آنقدر زور زده بودند که در جاهای مختلف از همدیگر جلو بیفتند که دیگر رمقی برایشان نمانده بود. شک دارم که همه برای تفریح و استراحت به کیش آمده بودند.
• هواپیما به سلامت در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست. اصلا اینطوری نیست ما رفتیم کیش و سالم برگشتیم. توی تاکسی به ماجراهایی که طی سفر اتفاق افتاده بود فکر میکردم. ذهنم بیشتر مشغول این بود که چرا در جاهای مختلف اصلاً اطرافیان خودمان را نمیبینیم؟ چرا حداقل یک بفرمای الکی به همدیگر نمیزنیم؟ چرا کمی به همدیگر احترام نمیگذاریم؟ چرا در لبخند زدن این همه خست به خرج میدهیم؟ نمی خواهم مثل بچه 5 سالهای که فکر میکند با یک بسته مداد رنگی میتواند دنیارا به هر رنگی که دلش میخواهد در بیاورد فکر کنم، ولی اگر کمی به همدیگر احترام بگذاریم دستکم از این همه بیرنگی کمی فاصله میگیریم. خسته و هلاک به خانه رسیدم. از تاکسی که پیاده شدم نگهبان ساختمان همینجوری به من نگاه میکرد. سلام کردم. سری تکان داد.
هدیه ناقابلی به او دادم، بعد از آن خیلی به من احترام گذاشت و ساکم را تا دم در آپارتمان آورد، یک حساب سر انگشتی کردم دیدم اگر بخواهم همه به هم احترام بگذارند حقوق کارمندی کفاف نمیدهد.
مهیار عربی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: