عید نوروز

کد خبر: ۳۱۷۸۰۰

مجید گفت: مادرجون... من دلم برای امام رضا(ع)‌ تنگ شده. دلم می‌خواست تعطیلات را در مشهد بگذرانیم.

مادر گفت: پسرم... مجیدجان... هیچ‌کس نمی‌داند که چه پیش می‌آید و به قول معروف یک سیب را بالا بیندازی هزار‌ها چرخ می‌زند تا به زمین برسد و تازه یادت باشد امام رضا(ع)‌ باید بطلبد و تا خودش نخواهد کسی نمی‌تواند به زیارتش برود. ما هر سال طلبیده می‌شدیم ولی حالا امسال خدا خواسته که در منزلمان عیدنوروز را بگذرانیم. دعا کن و از امام رضا(ع)‌ بخواه که واسطه شود پیش خدای یکتا و به پدرت یک عمر دوباره بدهد و شفا پیدا کند...

مجید صحبت‌های مادرش را که شنید منقلب شد و همان لحظه با تمام وجودش دعا کرد و از خدا خواست که پدرش خوب شود و امام رضا(ع)‌ هم آنها را بطلبد. 5 روز از تعطیلات گذشته بود. مجید هم تمام پیک شادی‌اش را حل کرده بود که با صدای تلفن بلند شد و خواست به سمت آن برود و جواب دهد. ناگهان متوجه شد که پدرش زودتر از او تلفن را برداشت. مجید از خوشحالی نمی‌دانست چه کار کند و باورش نمی‌شد که پدرش خوب شده و توانسته که از جایش بلند شود. پدر صحبت‌هایش را کرد و بعد گوشی را گذاشت. مادر مجید آمد و گفت: ای خدای بزرگ... الهی شکر... شما حالتون خوب شده...

پدر گفت: بله... خواب بودم و خواب دیدم یک نفر به من گفت برو و تلفن را بردار و وقتی که آمدم و تلفن را برداشتم آقایی پای تلفن گفت که شما و خانواده‌تان در مسابقه‌ای که سال پیش شرکت کرده بودید برنده شدید و برای هفته دوم عید به مشهد مقدس دعوت شده‌اید و امروز ساعت 5 بلیت قطار و آدرس هتل را در منزل می‌فرستیم و منتظر باشید.

مجید از شنیدن این صحبت پدر تعجب کرده بود و گفت: باورم نمی‌شه که اینقدر زود امام رضا(ع)‌ صدایم را شنید و ما را دعوت کرد و در واقع ما را طلبید...

مادر با خوشحالی گفت: بله پسرم خودش ما را طلبید... هم پدرت را شفا داد و هم تو را به آرزویت رساند.

همان روز وقتی که پیک بلیت‌ها را آورد مجید رفت و وسایلش را جمع کرد و خودش را برای سفر آماده کرد و مجید و خانواده‌اش امسال را هم مثل سال‌های قبل به مشهد مقدس رفتند و تعطیلات نوروز را در مشهد گذراندند.

گلنوشا صحرا نورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها