در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولین کسی که میتوانست این کار را کرده باشد پدر بچهها بود چون تحقیقات ما نشان داده بود که این دو دختر فقط پدر و مادر دارند و هیچ فامیل دیگری ندارند. من دستور دادم تحقیقات لازم در مورد اینکه پدر بچهها چه کاره بوده و آیا میتوانسته انگیزهای برای این کار داشته باشد انجام گیرد. واقعیتهایی در این تحقیقات به دست آمد که تن هر انسانی را به لرزه میانداخت.
پدر و مادر این دو دختر که بشدت هم ناراحت و بیتاب بودند در یک شوفاژخانه زندگی میکردند و بسیاری از شبها سر گرسنه روی بالش میگذاشتند. پدر خانواده بیماری سختی داشت و نمیتوانست کار کند. درآمدی که این خانواده داشتند متعلق به مادر خانواده بود. این زن در خانههای مردم کار میکرد و فقط میتوانست نان، چند قطعه پنیر و چیزهای پیش پا افتاده را بخرند.
مادر این دخترها خیلی بیتابی میکرد و شرایط روحی بسیار وخیمی داشت اما پدر آنها در بین گریههایش میگفت خدایا راحت شدند تو میدانی که آنها راحت شدند.
من پدر این دو دختر را بازداشت کردم و از او خواستم واقعیت را بگوید. مرد بیچاره انگار منتظر بود کسی پای درد دلهایش بنشیند شروع کرد به تعریف داستان غمانگیز زندگیاش و گفت: چند سال قبل به خاطر بیماری سختی از کار افتاده شدم. هزینه درمان آنقدر زیاد بود که نمیتوانستم آن را بپردازم. روز به روز حالم بدتر شد و دیگر پولی هم نداشتم که حتی قرصهای مسکنم را بخرم. ما مستاجر بودیم. چارهای نبود بجز اینکه همسرم کار کند. دخترانم سارا و ثریا را خیلی دوست داشتم و از اینکه میدیدم آنها اینقدر متین مشکلات را تحمل میکنند خجالت میکشیدم. بچههایم حتی ماهی یکبار هم نمیتوانستند یک وعده گوشت بخورند و همیشه گرسنه بودند. نگاه به رنگ پریده آنها قلبم را به درد میآورد.
شرایط روزبهروز بدتر میشد. پولی که همسرم در میآورد خیلی کم بود. آن هم یا خرج داروهای من میشد یا میتوانستیم با آن کمی نان و خوراکیهای پیش پا افتاده بخریم. کرایه خانه را هم نمیتوانستیم بپردازیم. بالاخره بعد از ماهها کشمکش صاحبخانه، ما را از خانه بیرون انداخت. مرد صاحبخانه میگفت او هم از این طریق زندگی میکند و نمیتواند بدون کرایه زندگیاش را بگذراند. وسایلم را به خیابان ریختند و من ماندم با دو ختر نوجوان و زنی جوان که باید کنار خیابان زندگی میکردم. چادری زدیم و همانجا ماندیم. سرمای زمستان تا مغز استخوان را میسوزاند. با خودم فکر میکردم این دو دختر نحیف چطور این سرما را تحمل میکنند. شرایط خیلی بدی داشتیم. گاهی عابران و رهگذران برایمان غذا میآوردند و ما میخوردیم. اگر نمیآوردند چیزی نداشتیم که بخوریم. چند روزی کنار خیابان بودیم که پیرزنی به ما پیشنهاد داد در شوفاژ خانه منزلش ساکن شویم. حداقل شوفاژخانه گرم بود و بچهها این طور نمیلرزیدند. 2 ماه زمستان را هم آنجا ماندیم. حقارتی که به من میرفت آنقدر زیاد بود که نمیتوانستم شرایط را تحمل کنم. به آینده فرزندانم فکر میکردم به اینکه آنها چه سرنوشتی خواهند داشت، آیا روی خوشبختی را میبینند؟ در آن شوفاژخانه چه کسی به خواستگاری این دو دختر نوجوان میآید؟ من بدحال بودم هر لحظه امکان داشت بمیرم. دکترها جوابم کرده بودند. بعد از من چه کسی از این دو دختر مراقبت میکرد؟ در آن سوفاژخانه و با بیپدری، کسی بود که بتواند دخترانم را خوشبخت کند؟ دخترانی که یک وعده غذای سیر همیشه برایشان حسرت بود.
تصمیم خودم را گرفتم. صبح که شد ابتدا یکی از دخترانم را که در شوفاژخانه بود خفه کردم. همسرم و دختر دیگرم در حیاط خانه مشغول به کار بودند. بعد دختر دیگرم را صدا کردم و او را هم خفه کردم و اجسادشان را به بیابانی در ان اطراف بردم و رها کردم. مرگ میتوانست آنها را از زندگی فلاکت باری که در آن بودند نجات دهد اما من که پدرشان بودم نمیتوانستم ولی مرگ را به آنها دادم. حرفهای این مرد و کاری که کرده بود آنقدر تلخ بود که برای همیشه در ذهنم ماند. تا آن زمان فکر نمیکردم پدری بتواند دخترانش را این طور خفه کند و به قتل برساند اما آن مرد چاره کار را در مرگ فرزندانش دیده بود و نه چیز دیگر. ناخودآگاه یاد این جمله افتادم که فقر، مادر هر نوع جنایتی است و این جمله در آن پرونده کاملا نمود پیدا کرد. بعد از این پرونده من سالها کار کردم و قاضی و رئیس دادگاه و بعد هم بازنشسته شدم اما هنوز هم گاهی آن پرونده مانند یک فیلم از جلوی چشمانم میگذرد. قاتلی که خود قربانی شرایط شده بود و دو فرزندش را هم قربانی کرده بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: