در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولین روز مدرسه؟
اولین روز را دقیقا به خاطر ندارم، اما اولین روزهای مدرسه را یادم هست. در دبستان پهلوی در شهر نهاوند، معلمی داشتیم به اسم آقای پارسا. من چپ دست بودم و این مشکل بزرگ من بود، البته از نظر آقای پارسا چون آنقدر با خطکش روی دست چپ من زد که هنوز درد و رنجش و خاطره تلخ آن از خاطرم نرفته تنها به این خاطر که دیگر با آن دست ننویسم و بالاخره هم مرا مجبور کرد از دست راستم برای نوشتن استفاده کنم.
الان هم به دلیل همان خطکشهایی که خوردم، با دست راست مینویسم، اما غیر از نوشتن، تمام کارهای دیگرم را با دست چپ انجام میدهم.
اولین جوشش شعری؟
بهار بود. با دوستم، محمد حسن بردبار
به باغ خودمان در نهاوند رفته بودیم تا درس بخوانیم. سال اول دبیرستان بودیم. اردیبهشت بود و گلهای بهاری در کنار چشمهساری که در باغ وجود داشت و هنوز هم وجود دارد، جلوهگری میکردند و عطر و زیباییشان حال و هوای خاصی را ایجاد کرده بود. یکدفعه دوستم پیشنهاد کرد شعر بگوییم. حس و حالش بود ولی اینکه این حس و حال چقدر به شعر گره بخورد و باعث خلق شعر بشود، معلوم نبود. خلاصه با پیشنهاد محمدحسن این حس و حال در ذهنمان جهتگیری شد.
بعد از چند دقیقه من یک بیت شعر در همان حال و هوا نوشتم که چون اولین تراوشات شاعرانه من بود و بارها آن را تکرار کرده بودم در حافظهام ماند.
«این محفل ما غرق گل و ریحان است / این آب روان خون دل بستان است».
دوستتان هم، بیتی یا شعری گفت؟
یادم نیست که او چیزی نوشت یا نه، اما او هم به شعر علاقهمند بود و آن را دنبال کرد اما نه با آن جدیتی که من دنبال کردم. ما از کودکی با هم بودیم، فقط دوران دانشگاه برای مدتی از هم جدا شدیم چون او در رشته حقوق ادامه تحصیل داد و من در رشته کشاورزی.
بعد از گرفتن دکتری در رشته حقوق، مدتی هم در دیوان لاهه در هلند مشغول به کار بود، با این حال شعر هم میگفت. متاسفانه 2 سال پیش فوت شد و به خواست فرزندانش، اشعار به جای مانده از او را در مجموعهای به نام «روی یخبند هلند» با مقدمهای از خودم چاپ کردم.
اولین کسی که برایتان شعر خواند؟
خواهری داشتم که دو سال از من بزرگتر بود. ایشان هم گرایش شعری و ادبی داشت و در واقع یکی از مشوقهای من هم بود.
دفتر خاطراتی داشت که همکلاسیها و دوستانش در آن یادداشت، شعر، قطعه ادبی و خاطره مینوشتند. وقتی دبستان میرفتم و میتوانستم بخوانم، گاهی دفترش را به من میداد تا شعرهایش را بخوانم یا آنها را برایم میخواند.
اولین کسانی که در علاقهمندی شما به شعر تاثیرگذار بودند؟
در واقع با توجه به علاقهمندی خواهرم به شعر، من هم به سمت آن گرایش پیدا کردم و علاقهمند شدم. دوستم، محمدحسن هم علاقهمندیهای ادبی داشت ولی نمیشود، گفت کدام یک روی دیگری تاثیر گذاشتیم، اما به هر حال در گرایشهای شعری یکدیگر بیتاثیر نبودیم و علاقهمندی مشترکی در ما شکل میگرفت. او هم بخشی از هویت شعری من بود.
اولین کتاب شعری که خواندید؟
گلچینی بود از اشعار شاعران آن زمان مثل شهریار، عماد خراسانی، مشفق کاشانی، مهرداد اوستا و دیگر شاعران هم نسل و هم سن این عزیزان.
این کتاب، تنها کتاب شعری بود که در دوره دبستان (پنجم یا ششم دبستان) به دستم رسید. بنابراین آنقدر آن را خواندم که تمام غزلهایش را حفظ شدم.
از استاد اوستا: «با من بگو تا چیستی، مهری بگو ماهی بگو/ خوابی خیالی کیستی، اشکی بگو آهی بگو» و از استاد مشفق غزل: «گر ز ویران آشنایی یاد میشد بد نمیشد/ یا دل بشکستهای گر شاد میشد بد نمیشد/ گنج در ویرانه پنهان داشتن سودی ندارد/ گر به آن ویرانهای آباد میشد بد نمیشد» در آن کتاب بود که الان به خاطر دارم.
اولین کسی که شعرهایتان را به او نشان میدادید؟
به دوستم، محمدحسن نشان میدادم، چون شعرهایمان را برای یکدیگر میخواندیم. بعد هم به خواهرم و برخی از دوستان و همکلاسیها و دبیرهایم در دبیرستان نشان میدادم که گاهی اگر چیزهایی به ذهنشان میرسید، راهنمایی هم میکردند.
اولین شعر کاملی که گفتید؟
اولینش را دقیقا به خاطر ندارم، اما برخی از اولین شعرهایی که گفتم را به یاد میآورم مثل این دوبیتی: شب آمد با گلوبند ستاره/ دو چشمم باز هم در انتظاره
نیامد یارم و شب رفت و شد باز/ هم گلوبند ستاره پاره پاره
یا این شعر نیمایی: در زندان شد باز/ دو لبم باز شدند/ این سنگ یخ منگآلود/ میلههای کدر دندانها/ راه دادند به یک زندانی/ که زبان نامش بود/ تا زبان نام حقیقت را گفت/ شد همه میله دندانها جفت/ و لبم رو به زندانی خود کرد و بگفت/ شد ملاقات تمام.
اولین شعرتان که در جایی چاپ شد؟
کلاس پنجم دبیرستان بودم که شعرم در مجله «امید ایران» چاپ شد. یک شعر نیمایی بود با همان تجربههای نخستین که شروعش اینگونه بود:
«من امشب کوه به کوه میگردم و بیدار میمانم/ من امشب را به یاد جمله دیوانگان شهر میخندم»
بعد از چاپ اولین شعرتان چه احساسی داشتید؟
علاوه بر خوشحالی زایدالوصفی که داشتم دچار یکجور خود بزرگبینی عجیبی شده بودم. تصور میکردم الان در سراسر ایران این شعر را میخوانند و همه آدمهایی که در کوچه و خیابان راه میروند مرا میشناسند و با یکدیگر پچپچ میکنند و میگویند این شعر مال ایشان است.
اولین جلسات شعری که در آن شرکت کردید؟
در دوران دانشجویی، جلسات شعری در دانشگاه یا در خانه فرهنگ همدان تشکیل میشد که در آنها شرکت میکردم. بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی و در دوره سربازی هم (یعنی سال 48 1347) جلسات متعددی در تهران برگزار میشد، از جمله جلسات شعری آقای علیرضا طبایی که مسوول صفحه شعر مجله جوانان بود (که انصافا هم شاعر خوبی بود و هم نقد شعرش خوب بود چه در جلسات و چه در صفحه شعر مجله)، من در آن جلسات هم شرکت میکردم.
من فقط با شعر زندگی کردم و میکنم، البته به هنرهای دیگر هم علاقهمند هستم. موسیقی میشنوم، فیلم میبینم، به تماشای آثار نقاشی میروم، اما در هیچکدام تجربه کاری و کارشناسی ندارم. فقط میبینم و میشنوم و لذت میبرم
اولین کتابهایی که خواندید؟
بیشتر، کتابهای پلیسی میخواندم که در دسترس و خواندنش هم راحت بود یا کتابهای رمان جواد فاضل، لاری کرمانشاهی و رسول ارونقی کرمانی را. کتاب خواندنمان هم برای خودش حکایتی داشت.
در آن روزگار که در نهاوند زندگی میکردیم از کمترین امکانات برخوردار بودیم. ما تا اواسط دوره ابتدایی برق نداشتیم. نه ما که 90 درصد مردم شهر برق نداشتند. بعد از اینکه از نعمت برق بهرهمند شدیم تا اواسط دوره دبیرستان رادیو نداشتیم. تلویزیون که اصلا در شهر ما نبود و پدرم و سایر مردم هم به آن اعتقادی نداشتند. کتابخانه که دیگر جای خودش را داشت. در شهرمان حتی یک کتابخانه و کتابفروشی هم وجود نداشت. فقط یک مغازه کوچک و جمعوجور، تعدادی از کتابهای کهنه و دست چندم خود را به علاقهمندان، شبی 2 ریال کرایه میداد. ما هم به خاطر بهره بردن از این تنها امکان و سرمایه فرهنگی شهرمان، با پولهای توجیبیمان کتاب کرایه میکردیم و سعی میکردیم یک شبه تمامش کنیم که پول بیشتری ندهیم یا آنرا شریکی بخوانیم تا پول کمتری داده باشیم. گاهی هم هر کدام یک کتاب میگرفتیم و تا غروب آن را تمام میکردیم و بعد با هم عوض میکردیم تا با 2 ریال 2 کتاب خوانده باشیم.
اولین مجموعه شعرتان؟
«مه در مه» عنوان اولین مجموعه شعر من بود که در سال 1354 و پایان دوره تحصیلات دانشگاهی منتشر شد. این کتاب شامل اشعاری در قالب غزل، دوبیتی، رباعی و برخی شعرهای کوتاه نیمایی من با موضوعات مختلف اجتماعی، عاطفی و طبیعت بود.
چاپ اولین مجموعه شعر چه احساسی را برایتان به همراه داشت؟
شور و شوق زیادی قبل و بعد از چاپ آن داشتم و شاید حدود 200 تا از 1000 تیراژ آن را، خودم گرفتم و به دوستان و آشنایانم هدیه دادم. آن موقع شور و هیجان زیادی داشتم، اما سالها بعد به این نتیجه رسیدم که شاید عجله کردم و فرصت بود که شعرها پالایش بیشتری بشود و انتخابهای دقیقتری صورت بگیرد، اگر چه در مجموع به عنوان اولین مجموعه، برای خودم راضیکننده بود.
اولین جایی که شعر خواندید؟
دوران دانشجویی، در شب شعرهایی که گاه در سالن اجتماعات دانشکده تشکیل میشد یا در جلسات شعر خانه فرهنگ همدان جاهایی بودند که برای اولین بار در جمع آنها شعرهایم را خواندم.
اولین مشوق؟
مشوق خاصی نداشتم. شاید خواهرم و دوستم به نوعی مشوق من بودند. البته پدرم با اینکه سواد آنچنانی نداشت، طبع شعری خوبی داشت و به سبب علاقهمندی خودش، خیلی از ابیات و شعرهای شاعران گذشته را از حفظ بود و اطلاعات ادبی خیلی خوبی داشت. وقتی متوجه شد من در کار شعر هستم و شعر میگویم خیلی خوشحال شد و ابراز علاقهمندی و رضایت کرد. وقتی شعرهایم مخصوصا اشعار کلاسیکم را برایش میخواندم، خیلی تشویقم میکرد، هرچند به خاطر درونگرا بودن، کمتر احساسات درونیاش را نسبت به فعالیتهای ادبی من نشان میداد، اما با همان اشارات مختصر، رضایتمندی را در نگاهش میدیدم. بهطور کلی تا زمانی که در قید حیات بود از این قضیه ابراز خرسندی میکرد. معلمهایم هم اگرچه خودشان علاقهمندی ادبی زیادی نداشتند اما وقتی متوجه علاقه من به شعر شدند، کم و بیش تشویقم میکردند.
اولین مربی و استاد؟
بدون اینکه بخواهم زحمات دیگران را نادیده بگیرم باید عرض کنم، من یک استعداد خودرویی بودم که همینطور اتفاقی شکل گرفتم و راه افتادم. اگر هم در این زمینه به جایی رسیدم، بخش عمده آن نتیجه علاقه و تلاش شخصی خودم بود. معلم و استاد خاصی به آن معنا نداشتم و از کسی هم نمیتوانم نام ببرم. به همین خاطر هم فاصله زمانی زیادی را برای رسیدن به پلههای بالاتر طی کردم. مسیر حرکت آدمهایی مثل من خیلی کند پیش میرفت، چون نه شاعر و استاد و صاحبنظری در شهر ما بود، نه امکانات رسانهای و کتابخانهای، نه از این محافل و انجمنهای ادبی که امروز فراوان است.
اولین جایزهای که دریافت کردید؟
یکبار مجله جوانان مسابقه شعری گذاشت که من هم در آن شرکت کردم و شعرم برنده شد و یک ساعت جایزه گرفتم. زمانی هم که در جلسات خانه فرهنگ یا شب شعرهای دانشکده، شعر میخواندم، گاهی کتابی، چیزی به ما هدیه میدادند.
اولین جایزه رسمی؟
در سالهای 62 1361، وزارت ارشاد یک مسابقه شعر دفاع مقدس برگزار کرد که من هم شعرهایی در این زمینه داشتم و برایشان فرستادم. آن مسابقه 12برنده در چهار بخش کلاسیک بزرگسال و کلاسیک جوان، نو و نیمایی بزرگسال و جوان داشت و در هر بخش سه برنده که شعر من در بخش نیمایی جوان، عنوان نخست را دریافت کرد و فکر کنم 5 4 سکه جایزهای بود که برای آن مسابقه دریافت کردم.
اولین شاعر منتخب شما؟
دنیای شعر، دنیای تفاوتهاست. کار شعر مثل یک مسابقه دوومیدانی نیست که بگوییم شاعرها در اول خط بایستند و بعد بگوییم مولانا زودتر رسید یا حافظ. دنیای مولانا و حال و هوای او با دنیای حافظ متفاوت است. سعدی، فردوسی و... هم به همین طریق. لذا من به هیچوجه صحیح نمیدانم که بخواهم از بین آنها، کسی را انتخاب کنم و بگویم این بهتر است یا بگویم من این یکی را بیشتر دوست دارم. همه، مثل گلهای یک گلستان هستند که هر کدام رنگ و بوی خاص خودشان را دارند. شاعران معاصر هم همینطور، چه طور میشود بین سهراب و اخوان ثالث یکی را انتخاب کرد. شعر هر کدام، یک فضا و ویژگی خاصی دارد و هر کدام در جایگاه خودشان ارزشمند هستند. همه آنها برای من عزیز هستند.
اولین هنر انتخابی شما بعد از شعر؟
من فقط با شعر زندگی کردم و میکنم، البته به هنرهای دیگر هم علاقهمند هستم. موسیقی میشنوم، فیلم میبینم، به تماشای آثار نقاشی میروم، اما در هیچکدام تجربه کاری و کارشناسی ندارم. فقط میبینم و میشنوم و لذت میبرم.
اولین فرزند؟
گروس عبدالملکیان، اولین فرزند من است که نسبت به پدرش هم شاعر بهتری است و هم جدیتر. این را چون پسرم است نمیگویم بلکه با توجه به استقبالی که از کتابهایش میشود و معمولا به چاپ چهارم و پنجم هم میرسد، میگویم. همینطور به خاطر جوایز متعددی که دریافت کرده، مخصوصا جایزه جشنواره شعر فجر.
اولین خاطرهخوش؟
تمام زندگی من سرشار از خاطرهخوش است، چون وجه زیبای هر چیزی را میبینم و روی من تاثیر میگذارد و در ذهنم میماند. من همان نگاه مثبتی را که سهراب به زندگی داشت، دارم و از این نظر، فاصله چندانی با او ندارم. انس و الفت من به شعر سهراب هم شاید بیش از شاعران دیگر باشد و شعرهایم هم شاید به شعر او نزدیکتر باشد.
من به خاطر دلبستگی که به طبیعت دارم و برای اینکه لحظات بهتر و زیباتری داشته باشم سعی میکنم بیشتر وقتم را خارج از تهران و در طبیعت بگذرانم. حتی شاید نیمی از دوران 30ساله کاریام را نیز در سفر و در دامن طبیعت گذراندم.
اولین توصیه به شاعران جوان یا علاقهمند به شعر؟
اینکه هزینه زندگی معمولشان را از کاری غیر از شعر فراهم کنند و فرصت آزادی را برای شعر فراهم کنند، چون اگر شعرشان آزاد باشد، خودشان آزاد هستند و اگر خودشان آزاد باشند، میتوانند شاعر تاثیرگذاری باشند. شاعری که آزاد نباشد از شعر فاصله میگیرد و شعرهایش از آن «آنی» که باید باشد (آن «آن» عاطفی تاثیرگذار) فاصله خواهد گرفت. ممکن است به سبب تجارب شعری بتوانند کلمات خوب و زیبایی کنار هم بچینند ولی این کلمات، کلمات تاثیرگذاری نخواهند بود.
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: