در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ن. فزونی 17 ساله: ...راستش اون موقع واسم مهم بود که بدونم دختری یا پسر، خانمی یا آقا؟! ولی حالا دیگه واسم مهم نیست، چون نمیخوام ناراحتت کنم. بهت حق هم میدم چون بعضیها بیجنبن. اما میدونی تو ذهنم چه شکلی هستی؟ یه آقا شکم گُنده، با یه عینک خیلی بزرگ که چشماتو دو برابر بزرگ کرده، با یه شلوار تقریباً گشاد که روش یه پیرهن مردونه سفید پوشیدی که روشم کِش شلوار زدی! کچلم هستی! ببخشیدا دوستم، ولی راستش رو گفتم...
هاااااااه هاااااااه... قااااااااح...قاه! وااااییی... آی... دلم! دوستم جون... هااااه... آخه من... قاااااه... کی گفتم از این سوالا... وای... ناراحت شدم... هاااااح؟ ...هاههاه...قاه! بابا من نشسته بودم پشت میزم که یهدفعه دیدم بغل حلق یه دایناسورم! کنار تونل ورودی به نای و مری اون دایناسورم نوشته: چه انسانها که در این تونل فسیل نشدن! (اون خطهای بالا رو بخون؛ نوشته: هر چی میخواد دل تنگتون بگید، آمممممااااااش هم هموناس که گفتم، نه بیشتر. میتونی هر جور دلت میخواد من رو تصور کنی؛ ولی خب، واقعاً این تصورا چه گرهی از زندگی کی باز میکنه؟ من؟ تو؟ او؟ شما؟ ایشان؟ کی؟ ...هومممم؟!)
نیلوفر از اصفهان: ...یه نفر میگفت کسانی که راهی بجز موفقیت ندارند حتماً موفق میشن ولی اگه دلت به جای دیگه خوشه و راه در رو داری عمراً موفق بشی... تو میخوای پس میتونی. این جمله رو روی یه تابلو بنویس و بزن جلو چشمت و روزی هزار بار بهش نگاه کن و قدم به قدم برو جلو...
قند حبه کنار چای دیشلمه بابا، بیا این موهای زبون منو بگیر بزن به دیوار اتاقت زیرش هم با خط خوش بنویس یادگاری از اون که هزار بار گفت هر چی تو مخچهتون دارین به چالش بکشین چون شاید با یه عالم عادات نادرست پر شده باشه! یکیش همینه دیگه: باباااااااجوووون خواستن توانستن نیس! اون دانستنه که توانستنه! اگه بخوای یه سنگ هفتصد تنی رو فقط با خواستن جابجا کنی... میشههههه؟ عمممممراً! اما اگه بری سراغ دانستن چه جوری جابجا کردن این سنگه، میبینی که اِوا... میشه با استفاده از قوانین فیزیک و یه اهرم... باید زور زیادی بزنی؟ آهان... باید محل تکیهگاه اهرم رو هم یه نمه اینور اونور کنی... بازم سخته؟ پس میری بازم آگاهتر میشی و جرثقیل میسازی. حساب کن کسی که فقط با خواستن میخواد تو امتحاناتش قبول شه، مشکلات زناشوییش رو حل کنه، بچه تربیت کنه، آدم موفقی باشه و... خلاصه هر چی...! با خواستن میتونه یا با دانستن؟
یمنا 18 ساله از مشهد: ...روزنامه رو گرفتم و رفتم خونه. میخواستم درس بخونم که گفتم بذا یه نگاهکی بندازم به روزنامه. مثل اون موقعهایی که تو بودی و من مستقیم میرفتم خانه بروبچهها، رفتم خانه بروبچهها! اول چند تا حروف کشیده... بعد قسمت قانونهای صفحه! بعد... ف... بازگشت... واسه اولین بار تو عمرم معلق زدم هزار تا!! همه واستادن بهم فقط خندیدن!...
بفرما... بچچه از دس رفففففف! بابا یه خرده خودتو کنترل کن دیگه مااااااادر! (شعرت هم بیعیب نبود ولی قابل تأمل بود!! هاههاههاه... اینم نظرم!)
مهسا، رز آبی: ...تصورات ایجاد شده در ذهن من بعد از خوندن هزاران شماره چاردیواری و صفحه بروبچ: پاسخگو فردی است حدوداً 30 تا 35 ساله. چهرهای تقریباً جذاب که رو زبونش انگار نمک پاشیدن. بیشتر میخوره مرد باشه، به استثنای «اِوا» گفتناش. حدوداً 77/1 قدشه و وزن مساوی 70 کیلو (تقریباً لاغر). عینکی نیست. اطلاعات زیاد توأم با منطق فراوون. سلیقه بینظیر در انتخاب متنهای چاپ شده. انتقادپذیر و دارای زبونی قانعکننده! اگه حداقل 60 درصد صحیح نبود بگو تا من اسممو عوض کنم.
نخیر! انگار این شماره همه رفتن تو مایههای تیپشناسی پاسی و رفتارشناسی بروبچ! نخیر! انگار منم باید مثل اون پاسخگو قبلی که جای من اومده بود بگم بابا دیگه از حسامی نگین، مطالب خانوادگی و اجتماعیتون رو بفرستین! شاخه نبات ! آخرای جوابم به ن . فزونی رو خوندی؟
ثانیهسوار از یه جای خوب: ...کاش دلمون بیشتر برای همدیگه میسوخت. کاش ما آدما بیشتر به فکر همدیگه بودیم...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: