آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
تا این که در تابستان سال 1382 با ماشین شخصی با خانواده به تهران آمدیم. در میدان رسالت تهران ترافیک سنگینی حکمفرما بود و پشت چراغ قرمز منتظر روشن شدن چراغ سبز بودیم و تلفن همراه اینجانب روی داشبورد پراید قرار داشت و همسر بنده در جلو و بچهها در صندلی عقب نشسته بودند و شیشهها هم پایین بود که یک مرتبه یک جوانی با شلوار و کاپشن لی بسرعت دست در داخل ماشین کرده و در یک چشم به هم زدن تلفن همراه مرا با خود برد و هر چه ما و بچهها داد زدیم آی دزد! دزد! کسی به داد ما نرسید و دزد سوار ترک یک موتورسیکلت شده و فرار را بر قرار ترجیح داد و ما ماندیم معطل.
در آن سالها گرفتن سیمکارت المثنی برخلاف امروز خیلی سخت بود و کارهای تشریفاتی زیادی داشت. بعد از چند ساعت که ما از شوک دزدی بیرون آمدیم به شماره تلفن همراهم زنگ زدم و بعد از چند بار قطع کردن توسط آقا دزده توانستم با لهجه شمالی با آقا دزده صحبت و از ایشان خواهش کرده که حداقل سیمکارت مرا در جایی بگذارد تا اینجانب بتوانم آن را بردارم. جالب اینجا بود که آقا دزده بشدت شاکی بود و میگفت این چه گوشی بود که شما داشتید، من اگر میدانستم این کار را نمیکردم زیرا این گوشی را در بازار 5 هزار تومان هم نمیخرند و ادعا میکرد که میخواهد در جوی آب بیندازد و بنده نیز از این که گوشیام گران قیمت نبوده و ارزان میباشد از آقا دزده عذرخواهی کردم تا ایشان راضی شود که سیمکارت را به من بدهد و فرمودند که یک ساعت دیگر به آدرس زیر مراجعه نمایید؛ خیابان پیروزی، نرسیده به چهارراه کوکاکولا زیر باجه تلفن. بلافاصله حرکت کردم و با کمال تعجب به یک مرکز مخابراتی بزرگ رسیدیم با 15 باجه تلفن و بعد از جستجو در زیر تمامی باجههای تلفن، سیمکارت خود را در زیر یکی از باجهها پیدا کرده و در غیاب آقادزده ایشان را دعا کردیم. به هر حال با شرح این ماجرا خواستم بگویم گرچه هر نوع دزدی شرمآور است و هر دزدی به قول معروف نامرد است اما آن دزد، خیلی هم نامرد نبود، بالاخره من به سیمکارتم رسیدم. ممنون.
آستانه اشرفیه - خیابان نواب - م،ب،چ
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....