در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تا این که در تابستان سال 1382 با ماشین شخصی با خانواده به تهران آمدیم. در میدان رسالت تهران ترافیک سنگینی حکمفرما بود و پشت چراغ قرمز منتظر روشن شدن چراغ سبز بودیم و تلفن همراه اینجانب روی داشبورد پراید قرار داشت و همسر بنده در جلو و بچهها در صندلی عقب نشسته بودند و شیشهها هم پایین بود که یک مرتبه یک جوانی با شلوار و کاپشن لی بسرعت دست در داخل ماشین کرده و در یک چشم به هم زدن تلفن همراه مرا با خود برد و هر چه ما و بچهها داد زدیم آی دزد! دزد! کسی به داد ما نرسید و دزد سوار ترک یک موتورسیکلت شده و فرار را بر قرار ترجیح داد و ما ماندیم معطل.
در آن سالها گرفتن سیمکارت المثنی برخلاف امروز خیلی سخت بود و کارهای تشریفاتی زیادی داشت. بعد از چند ساعت که ما از شوک دزدی بیرون آمدیم به شماره تلفن همراهم زنگ زدم و بعد از چند بار قطع کردن توسط آقا دزده توانستم با لهجه شمالی با آقا دزده صحبت و از ایشان خواهش کرده که حداقل سیمکارت مرا در جایی بگذارد تا اینجانب بتوانم آن را بردارم. جالب اینجا بود که آقا دزده بشدت شاکی بود و میگفت این چه گوشی بود که شما داشتید، من اگر میدانستم این کار را نمیکردم زیرا این گوشی را در بازار 5 هزار تومان هم نمیخرند و ادعا میکرد که میخواهد در جوی آب بیندازد و بنده نیز از این که گوشیام گران قیمت نبوده و ارزان میباشد از آقا دزده عذرخواهی کردم تا ایشان راضی شود که سیمکارت را به من بدهد و فرمودند که یک ساعت دیگر به آدرس زیر مراجعه نمایید؛ خیابان پیروزی، نرسیده به چهارراه کوکاکولا زیر باجه تلفن. بلافاصله حرکت کردم و با کمال تعجب به یک مرکز مخابراتی بزرگ رسیدیم با 15 باجه تلفن و بعد از جستجو در زیر تمامی باجههای تلفن، سیمکارت خود را در زیر یکی از باجهها پیدا کرده و در غیاب آقادزده ایشان را دعا کردیم. به هر حال با شرح این ماجرا خواستم بگویم گرچه هر نوع دزدی شرمآور است و هر دزدی به قول معروف نامرد است اما آن دزد، خیلی هم نامرد نبود، بالاخره من به سیمکارتم رسیدم. ممنون.
آستانه اشرفیه - خیابان نواب - م،ب،چ
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: