در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
***
سرگرد شهاب صبح زود خودش را به اداره رساند و چند تلفن به بازپرس پرونده، پزشکی قانونی و افسری که قبلا مامور پرونده محسن بود، زد. پزشکی قانونی اعلام نظریه نهایی را به ظهر موکول کرد، بازپرس پرونده هم دستور خاصی به ذهنش نمیرسید اما همکار قدیمی سرگرد اطلاعات به درد بخوری داشت. محسن سال 81 به صورت مسلحانه از یکی از شعب بانک کشاورزی در تبریز 45 میلیون تومان سرقت کرده و یک هفته بعد دستگیر شده اما خیلی زود با وثیقه جعلی از زندان فرار کرده و بعد از آن دیگر دست به اسلحه نبرده بود، البته به ظاهر.او بعد از فرار در اصفهان و شهرکرد به چند طلافروشی دستبرد زد و پلیس از همان زمان در به در دنبال تیزدست میگشت اما اثری از او نبود تا این که سرنخهایی از فعالیت دوباره او در همدان، بعد هم در شیراز و تهران به دست آمد و آنطور که همکار شهاب میگفت چیزی نمانده بود که محسن دوباره دستگیر شود که خبر رسید او را کشتهاند. محسن ویژگیهای منحصربهفردی داشت؛ او فقط از مغازههای یک طبقه سرقت میکرد و شگردش این بود که شبانه خودش را به پشت بام میرساند و با سوراخ کردن سقف، سراغ گاوصندوق میرفت.
سرگرد تمام این اطلاعات را ضمیمه دانستههایش کرد و گوشه دفترچهاش این را هم نوشت که محسن بشدت از سگ میترسید برای همین هم خیلی بعید بود با پای خودش به منطقه بیابانی برود، حال آنکه جنازه در منطقهای که احتمال پرسه زدن سگهای ولگرد زیاد است پیدا شده بود بنابراین او را جای دیگری کشته و بعد جسدش را به آن مکان منتقل کرده بودند.
شهاب تقریبا نیمی از کارهای برنامهریزی شده آن روزش را انجام داده بود که ستوان ظهوری از راه رسید. خوابآلود بود و مثل آدمهای تبدار حرف میزد. همین که کارآگاه به خاطر تاخیرش شروع به سرزنش او کرد جواب داد:قربان از 5 صبح اینجا هستم منتهی کمی چرتم گرفت، رفتم یک گوشهای چشمم را روی هم بگذارم که خوابم برد. حالا این که چرا ستوان صبح به این زودی سر کار آمده خودش سوال دیگری بود که ظهوری جوابش را در آستین داشت: خواهرم از مشهد آمده، دیشب بچهاش آنقدر گریه کرد و نق زد که دیوانه شدم، برای همین هم از خانه زدم بیرون. موضوع بحث ناخودآگاه به بچه و بچهداری تغییر کرد و شهاب از روزگاری که پسرش فربد هنوز شیرخوار بود خاطراتی را به یاد آورد و داشت آنها را تعریف میکرد که یکدفعه چیزی یاد ستوان افتاد. او وسط حرف رئیسش پرید و گفت: این یارو محسن تیزدست عادت داشت سقف مغازهها را سوراخ کند. شهاب به او مجال نداد حرفش را به پایان برساند. نگاهی متکبرانه به ستوان انداخت و گفت: این را خودم میدانم.
اما قربان یک چیز دیگر میخواستم بگویم. خواهرم که دیشب تازه از مشهد رسیده، تعریف میکرد دو روز قبل از مغازه همسایهشان که طلافروشی دارد سرقت شده و اتفاقا سارق، سقف آنجا را سوراخ و مغازه را تر و تمیز جارو کرده است.
حتما روح محسن بوده.
کارآگاه این جمله را با تمسخر گفت و بعد لیستی از چند خلافکار جلوی دستیارش گذاشت: میخواهم ببینم اینها الان کجا هستند و چهکار میکنند. محسن ظاهرا این اواخر تکروی میکرده و نوچه و همدست نداشته اما اینهایی که اینجا نوشتهام قبلا عضو باند او بودند. به هر حال قتل چنین آدمی کار یک مجرم سابقهدار است شاید خرده حسابی از قبل وجود داشته. میخواهم همین امروز تا شماره کفش پای همه این آدمها را روی میزم داشته باشم.
ستوان نگاهی سرسری به کاغذ انداخت،احترامی نظامی گذاشت و از اتاق بیرون رفت. کارآگاه هم شروع به خواندن دوباره پرونده کرد؛ هر چند اطلاعات زیادی در آن نبود شاید از دل همان چند صفحه نوشته دست و پا شکسته میشد درباره قتل تیز دست نکات تازهای بیرون کشید. او هنوز مطالعه پرونده را تمام نکرده بود که تصمیم گرفت تماسی با پلیس آگاهی مشهد بگیرد و درباره سرقتی که ظهوری خبرش را داده بود پرس و جو کند. هیچ بعید نبود یکی از همدستان سابق محسن بعد از کشتن او راهش را ادامه داده باشد. همه شواهد نشان میداد این سرقت به سبک تیزدست انجام شده است البته موضوع فقط همین یک دزدی نبود؛ در سه شب اخیر به 3جواهرفروشی دستبرد زده بودند. شهاب بدجوری در فکرفرورفته بود، حسی به او میگفت باید فورا راهی مشهد شود. همین که خواست برای تهیه مقدمات سفرش به دفتر رئیس برود ظهوری وارد شد. همیشه همینطور بود، خروس بیمحل اما او این بار برگه پزشکی قانونی را در دست داشت و چنان به هیجان آمده که پوست صورتش کشیده شده بود: سرگرد پزشکی قانونی میگوید انگشت مقتول تازه قطع شده، حتی به یک ماه هم نمیرسد.کارآگاه برگه را از دست ستوان قاپید و آن را با دقت خواند. دیگر جای هیچ شک و تردیدی باقی نمانده بود. آن جسد هیچ ربطی به محسن تیز دست نداشت، یعنی ملیحه دروغ گفته بود. کارآگاه قبلا هم از این دودوزه بازیها دیده بود و خوب به خاطر داشت در یک پرونده دیگر مردی بعد از فرار از زندان طرحی ریخت که همه فکر کنند او مرده است. در آن پرونده زن متهم جنازه یک مرد را که کاملا سوخته بود به جای شوهرش معرفی کرده و توانسته بود پرونده اتهامی مرد فراری را مختومه کند اما آن مرد 2 سال بعد در یک حادثه رانندگی عابر پیادهای را زیر گرفت و دستش رو شد. این بار هم ملیحه چنین طرحی را اجرا کرده بود تا ماموران از تعقیب محسن دست بردارند و فرصت کافی داشته باشد چند دزدی بزرگ انجام بدهد. سرگرد همین طور که صغری کبری را کنار هم میچید هیچ بعید ندانست محسن و زنش با پولی که از سرقتهای اخیر به جیب زدهاند فلنگ را ببندند و به آن طرف آب فرار کنند، پس باید همه کارها با عجله و سریع انجام میشد. کارآگاه همانطور که به طرف ماشینش میدوید به ستوان دستور داد یک تیم عملیاتی را برای دستگیری ملیحه آماده کند، خود کاراگاه زودتر راهی خانه این زن شد تا مانع فرار احتمالی او شود. بیست دقیقه بعد از شهاب تیم عملیاتی هم از راه رسید و خانه ملیحه را محاصره کرد اما نیازی به کارهای سینمایی نبود چون زن جوان در حالی که خیلی هم عجله داشت خودش از خانه بیرون آمد. همین که کارآگاه را دید طوری که انگار تعجب نکرده است به او گفت: محسن زنده است.
کارآگاه انتظار شنیدن چنین اعتراف بدون مقدمهای را نداشت. او با احترام ملیحه را دعوت کرد سوار ماشین شود. کارآگاه استارت که زد بغض ملیحه ترکید و شروع کرد به حرف زدن: محسن من را گول زد. او عاشقم نشده بود در واقع پول و ثروت پدرم چشمش را گرفته بود، دیشب به من زنگ زد و حقیقت را گفت؛ همه چیزهایی را که تا حالا پنهان کرده بود محسن یک دزد حرفهای است که توانست اعتمادم را جلب کند. من هم هر چه زمین و ملک داشتم به نامش کردم. پدرم هم برای شراکت در شرکت خیالی او 100 میلیون تومان پول بی زبان را دستش داد. من چقدر احمق بودم که حرفهای عاشقانه محسن را باور کردم. چقدر از مردنش ناراحت شدم، واقعا خودم را نمیبخشم. اگر چشمم به او بیفتد با همین دستهایم خفهاش میکنم.
کارآگاه بشدت تحتتاثیر قرار گرفته و خودش را به خاطر سوءظن به ملیحه شماتت میکرد. او هنوز نتوانسته بود این عادتش را که به همه به چشم مظنون نگاه میکرد ترک کند. همان طور که با سرعت وارد خط ویژه بیآرتی شد گوشش را تیز کرد تا از لابهلای هقهقهای زن جوان اطلاعات بیشتری را بشنود. ملیحه دستمال کاغذی را که در دست داشت پر پر میکرد و با صدایی گنگ و نامفهوم داستان را ادامه میداد: دیشب ساعت 11 بود که زنگ زد. از شنیدن صدایش جا خوردم، خیلی بیادبانه با من حرف زد و گفت از من و خانوادهام متنفر است. او گفت ما همهمان افادهای و پرتوقع هستیم. او گفت حالا با پولی که به جیب زده میخواهد صفا کند.
کارآگاه وسط حرف ملیحه پرید و پرسید: نگفت کجا است یا کجا میخواهد برود؟
ترکیه. گفت امروز صبح زود با یک آدم پران قرار دارد فکر کنم قرارشان در ارومیه است.
کارآگاه بلافاصله با بیسیم موضوع را اطلاع داد تا تیمی در ارومیه دنبال محسن برود.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: