در این باره میگوید: «یک شب قبل از زلزله بم با پدرم که در بم بود صحبت کردم و به او خبر ازدواجم را دادم. گفتم که تصمیم گرفتهام ازدواج کنم. پدرم نمیتوانست برای مدتی به تهران بیاید. قرار شد برایم رضایتنامه و وکالتنامه کتبی بفرستد. اما آن حادثه هولناک اتفاق افتاد. 48 ساعت بعد، خبر زلزله را شنیدم. انگار حسی به من میگفت که پدرم در این زلزله آسیب جدی دیده است. همین طور هم شد. خبر رسید که پدرم فوت کرده است.»
هیلا اکرانی همان روز خودش را به بم میرساند، اما اثری از جنازه پدرش نمیبیند. پس از مدت زیادی بالاخره به کمک نیروهای امدادی، موفق به یافتن او میشود. میگوید:«به خانهای که پدرم در آن زندگی میکرد رسیدم. دیدم هیچ چیز باقی نمانده و همه چیز با خاک یکسان شده است. وسایل شخصی پدرم را پیدا کردم و در آن نامهای برای من که دختر 25 سالهاش بودم، پیدا کردم. او برای من نامه نوشته بود. نامه را نگه داشتهام. او را دفن کردیم و به تهران برگشتیم. بعد از یک هفته وکالتنامه پدر برای ازدواج من به دستم رسید. وکالتنامه او زمانی رسید که خودش نبود. بدترین حادثهای که برایم اتفاق افتاده همین است. همیشه با خودم میگویم چه خوب شد که آن شب صدای پدرم را شنیدم، اگر نه دیگر هیچ وقت فرصتی برای این کار پیدا نمیکردم. آن پنجشنبه برای من سختترین پنجشنبه عمرم بود.»
هیلا اکرانی امیدوار است که دیگر از این دست اتفاقات برای هیچ کس نیفتد که برایش بدترین حادثه و تلخترین اتفاق را رقم بزند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم