در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بیا و خوابهایم را که طراوتی بس از زندگی دارند، با حقیقت آشتی بده و دست حیات را قبل از فراموشی تکتک قصههایش، سایه لحظهها کن. بیا تا با هم در گندمزار طلایی خوشبختی قدم بزنیم و با هم بودن را به رخ دنیا بکشیم... بگذار محبت، فاصله غرور را پر کند و چند صباحی میهمان قلبهایمان باشد.مینا، شیشهای شکسته از برهوت دوستی
فِک کن! سه شمارهس هی این متنت رو میذارم واسه چاپ، هی تو صفحهآرایی میگن جا کمه، حذف میشه! ایندفعه اگه کسی حذفش کنه خودم میرم خودمو از این پنجره میندازم پائین حساب کار دستشون بیاد (اِوااااا... ما که طبقه همکفیییییمممم!!)
عشق بزرگ تو
پرسید: به من بگو چقدر دوستم داری؟ گفتم: تو را به بلندای کوهها، پهنای دشتها، آسمان با ستارههایش، عمق دریاها... تو را به اندازه تمام وجودت دوست دارم. با حسرت سری جنباند و گفت: متأسفم که نمیتوانم حرفهایت را باور کنم! قلب کوچک من، تحمل عشق بزرگ تو را ندارد.
رضوان از کنگاور
دخترک زبانفروش
مرد پشت فرمان نشسته بود. نگاهش سرد و موجی از خستگی در صورتش بود. نگاهش سرگردان و قلبش خالی از هر آرزو. حتی فکرش رو هم نمیتونست متمرکز کنه. دختر بچهای با دسته گل کنار ماشینش بود. گفت: «آقا! گل؟» مرد نگاهش کرد و گفت: «گل واسه کی بخرم؟» دخترک گفت: «واسه خانمتون» مرد گفت: «ندارم» دخترک گفت: «واسه مادرتون» مرد گفت: «اینجا نیست» دخترک گفت: «واسه هر کی دوستش داری» مرد گفت: «کسی رو دوست ندارم» دخترک لبخندی زد و گل رو به مرد داد. مرد گفت: «گفتم گل نمیخوام» دخترک گفت: «من این گلها رو به شما میدم که اولین دوست توی زندگی شما باشم».
بدون نام
انگار مشتری تازهایهااااااا... قانون دوم صفحه رو که رعایت نکردی، قانون اول رو خوندی دیگه... هان؟
من در چه خیالم و...
بهم گفت که تنها یار و همدم منه. گفت که اگر همهکس و همه چیز ترکم کنن، اون تنهام نمیذاره. گفت که بدون اون میشم بیهدف. گفت که زندگی فقط با اونه که معنا پیدا میکنه... خیلی خودخواه بود. همه چیز رو برای خودش و از خودش میدونست؛ دنیا رو، منو، سبب شاد شدنم رو...
سامره از سوادکوه
برخورد نزدیک از نوع چهارم
نمیدونم چرا بعضی از آدما هنوز دوست دارن که با کودک و نوجوون و حتی جوونِ اطراف خودشون به شیوه سنتی، یعنی فیزیکی، برخورد کنن و انتظار دارن طرف هم سرش رو بندازه پائین و عذرخواهی کنه... مثل ناظم مدرسه ما که چند سال پیش توی حیاط مدرسه، دانشآموزی رو که با یکی دعواش شده بود صدا زد و سرش داد کشید که پسره احمق با این هیکل گندهت خجالت نمیکشی؟ بعد هم یک چَک محکم گذاشت زیر گوش دانشآموز و اون هم سرش رو بالا آورد و محکم زد زیر گوش ناظم!من کار اون دانشآموز رو تأیید نمیکنم، برخورد فیزیکی اون ناظم رو هم قبول ندارم ولی هر عملی عکسالعملی داره. بهتره دنبال یک راه حل مسالمتآمیز و بهتر باشیم (گرچه بعضی از آدمها حرف توی گوششون فرو نمیره).
احمد از بابل
ماههای دور از خانه
...منتظر بودم یکی بیاد بگه درسته پاسخگو آلزایمر داشت ولی دوستاش رو فراموش نمیکنه. ولی جناب پاسخگو، بار آخرت باشه با احساسات ما جوونا بازی کردیا! حالا من چیجوری این هیجانات رو کنترل کنم؟ برم پشت بوم؟ سیگار بکشم؟ این همه خوشحالی داره خفهم میکنه! بابا یه ندایی، چیزی! همین طور سرت رو میندازی مییای تووووو! داااااش ما اومدیم!؟ من کلی تدارک دیده بودم. میخواستم وقتی برگشتی یه باغ وحش رو قربونی کنم... یه سوال فنی هی داره تو سرم وول میخوره. خب من اگه انقدر کنجکاو نبودم الان به اینجا نمیرسیدم! اون لحظهای که کولهپشتیت رو برداشتی و آهنگ رفتن کردی، بعد برگشتی به گذشته یه نیم نگاهی انداختی، دلت نسوخت؟ میدونم همهش تقصیر این نو...رو...زی... بود! ولی چطور دلت اومد؟ (حالا بیخیال! مهم اینه که برگشتی)...
ببین این نامه آخری بود که وراجی کردم. دیگه اذیتت نمیکنم! دیگه شعرهای مسخرهمو نمیفرستم. وامیستم هر وقت یه شعر در حد شاملو گفتم واسهت میفرستم. اصلا به زور هم شده یه شعر قشنگ میگم! دیگه هم نمیذارم کسی از شناسنامهت بپرسه! به ما چه جنست چیه؟ چند سالته؟ تو جیب جا میشی یا نه؟ هر کی بهت حرفی زد یه هیس بنداز حسابشو میرسم! متن بده جنازه تحویل بگیر! پرتش می کنم تو خانه خیال! یه کاری میکنم به جای اینکه به تو نامه بده از دکتر صفحه 7 سوالات روانی بپرسه!
حالا بیا و این آخرین شعر ضعیفمو بخون!
یک ماجرای مبهم و مرموز، چشم تو/ یک تکه از حوادث دلسوز، چشم تو/ سرمای بهمن و توفان سر زده/ یک آسمان اوایل نوروز، چشم تو!
یه نوشته طولانی هم مینویسم که انتظار ندارم بچاپی!...
بهناز 17 ساله
نظر دادن درباره نوشته طولانیت رو گذاشتم واسه وقتی که بهم بگی از مخچه خودت تراوش کرده یا کپی اثر دیگرانه! چون اگه نوشته خودت باشه از همین الآن باید زنبیل بذارم واسه گرفتن امضا! بعدشم، من گفتم از این جوون مَوونا انتظار دارم شعر بگن در حد ستارههای ادبیات؟ گفتم اگه میخواین زودتر ستارهای بشین مثل اونا، از این راه برین نه از اون راه.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: