در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نسیم لطیف بهاری، چنگی در موهایم زد. چادر را روی سرم محکم کردم. در که باز شد، جوان موتورسوار، کارت دعوت عروسی را در دستم گذاشت و با احترام خداحافظی کرد. در را بستم. چادرم را با گوشه لب نگه داشتم و همان طور که به سمت ورودی اتاق میرفتم، کارت را برانداز کردم. کارت یاسیرنگ زیبایی بود که با روبانی بنفش تزئین شده بود. دوست داشتم هرچه سریعتر بفهمم کارت عروسی از طرف چه کسی است؟ به چارچوب در که رسیدم، خشکم زد. زانوانم از رمق رفت. چشمهایم را با دست مالیدم. آنچه میدیدم، باور نداشتم. چرا؟...
چند دقیقه به همان منوال گذشت که صدای زنگ تلفن در خانه پیچید. به سختی از زمین کنده شدم و به سمت گوشی تلفن رفتم. با صدای منقطعی گفتم: «بله» صدای لرزان مادربزرگم، از آن سوی خط بغضم را ترکاند. کارت عروسی به دست او هم رسیده بود، او هم مثل من وامانده بود! دوست داشتم پیشم بود و در آغوشش پناه میگرفتم.
2 ساعت نگذشته بود که همه در خانه کنار هم نشسته بودیم. هیچکس دل حرف زدن نداشت.
پدرم با غرور مردانهای صدایش را صاف کرد و سکوت را شکست. «خب دیگه تمومش کنید. از حالا به بعد انگارنه انگار که حرفی شنیده بودیم. شتر دیدی ندیدی.»
بعد با تاکید و احترام رو به مادربزرگ کرد و گفت: «خانوم بزرگ یه وقت از دهنتون در نره گلگی کنید یا پی قضیه رو بگیرید. هر حرفی از طرف ما زده بشه، جز آبروریزی نیست.»
مادرم با گوشه روسری، قطره اشکی که از کنج چشمانش سر میخورد، خشک کرد و با صدای بغضآلودی گفت: «چی میگی هاشم آقا؟ یعنی ما حق نداریم چیزی بپرسیم؟ آخه نباید بدونیم چرا این کار رو کردند؟ مگه کسی منتشون رو کشیده بود؟ مگه کسی فرستاده بود دنبالشون؟...» پدر که حال و روزش بهتر از بقیه نبود، میان حرف مادرم پرید و گفت: «داری چی میگی زن؟ به کی میگی؟ من که خودم از همه بیشتر دلم میخواد بدونم چرا اونا بعد از یه عمر رفاقت، این جور با ما تا کردند. اون هم بدون یک عذرخواهی. بدون هیچ توضیحی.»
برادرم نگاهی به پدر کرد و گفت: «بابا! اگه اجازه بدید من خودم یوسف رو میکشم کنار، ازش میپرسم.»
این جمله رضا به مذاق همه خوش بود الا پدر. پدر عصبانی شد و صدایش را بلند کرد: «مثل اینکه معنی حرف منو نمیفهمید.»
انگشت اشارهاش را به علامت تاکید به طرف رضا گرفت: «نه تو و نه هیچ کدوم از آدمای این خونه حق ندارند در مورد این قضیه، کوچکترین سوالی بپرسند! حتی رفتارتون نباید نسبت به قبل کوچکترین تغییری کنه.»
بعد صدایش را آرام کرد. انگار میخواست چیز مهمی رو یادآوری کنه، گفت: «نکنه یادتون رفته ما خانواده دختریم. حرمت و شخصیت دختر و خانوادهاش خیلی بالاتر از اونیه که بره از خانواده پسر بپرسه چرا نیامدید دختر ما رو به عروسی بگیرید. مگه دختر ما کم و کسری داره؟ خدایی نکرده دختر ما بیخواستگار مونده؟ حالا اونا یه حرفی زده بودند و به هر دلیلی پشیمون شدند. ما که نباید بریم بهشون بگیم چرا پشیمون شدید؟ و...»
نگاه پدرم در اتاق چرخی زد و روی صورت مادرم نشست: «ضمنا اگه رفتار ما نسبت به اونا تغییری کنه یه وقت فکر میکنن الفت و محبتی که این همه سال بین ما بوده، به طمع وصلت با دخترمون بوده. میدونید این طور فکری از طرف اونا برای خانواده ما چقدر گرون تموم میشه؟»
جمله پدر که به اینجا رسید، همگی به فکر فرو رفتیم. پدرم خودش را روی صندلی جابهجا کرد و نفسش را از سینه بیرون داد: «حتما خیری در این ماجراست. انشاءالله...»
همه ما صحبتهای پدرم را قبول داشتیم و به تایید، سرمان را تکان دادیم. سکوت پر از سوالی بر فضای اتاق حاکم شد. مادربزرگ زودتر از بقیه توانست روی اعصابش مسلط شود. با خنده مصنوعی بر لب، دستانش را به هم زد: «خب، خب، گلهای قشنگم. دو سه روز دیگه عروسی دعوتیم. پاشید لباساتون رو جفت و جور کنید. پاشید ببینم پاشید زیاد وقت نداریم!»
سعی کردم خودم را آرام نشان دهم. از جایم که بلند شدم، سرم گیج رفت. وارد اتاقم شدم. در را پشت سرم بستم و روی لبه تخت نشستم. صورتم را که در میان آینه دیدم، بغضم ترکید و سرم را داخل بالش فروکردم تا صدای گریهام را کسی نشنود.
خانواده یوسف از همسایگان صمیمی و قدیمی خانواده ما بود. ما آنقدر باهم صمیمی بودیم که آنها مادر مرا و ما مادر یوسف را خاله صدا میزدیم و مادران ما برای هم خواهری میکردند. من و رضا و یوسف و مونس (خواهر یوسف) مثل خواهر و برادر، همبازی کودکی هم بودیم و به یکدیگر علاقه زیادی داشتیم. تا همین 2 ماه پیش که آنها سرزده به خانه ما آمدند... سرزده آمدن آنها، چیز تازهای نبود، اما آن روز خاله هما، نه یوسف را آورده بود و نه مونس را. آقا یحیی جعبه شیرینی بزرگی را به دستم داد و با لبخند قشنگی گفت: «بگیر دختر گلم. انشاءالله عروسیت!»
و من بیخبر از همه جا جعبه شیرینی را گرفتم و تشکر کردم. آن شب بعد از رفتن آنها، پدرم مرا صدا زد و در چند جمله کوتاه گفت: «آقا یحیی تو را برای یوسف خواستگاری کرد. قرار شد اگر تو راضی باشی بعد از آن که ما از زیارت امام رضا(ع) برگشتیم، عقد و عروسی را باهم بگیرند.»از خجالت سرخ شده بودم. پدرم ادامه داد: «الان هم یک انگشتر آورده بودند که به عنوان نشان اینجا بگذارند. من قبول نکردم.»
از گوشه چشمم، نگاهی به پدرم کردم. دلم لرزید که مبادا به این وصلت راضی نباشد. پدرم در حالی که فنجان چای را نزدیک لب خود میبرد، ادامه داد: «بهشون گفتم تا نظر تو را نپرسم. جوابی ندارم.»
پدر از طرز نگاه من فهمید نظرش چقدر برایم مهم است و ادامه داد: «هرچند یوسف پسر خیلی خوبیه و من شخصا به این وصلت، رضایت دارم.» لبخند کمرنگی بر لبانم نشست. مادرم که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، در تایید حرفهای پدرم ادامه داد: «انشاءالله، انشاءالله کی از یوسف بهتر که از بچگی توی همین خونه بزرگ شده و مثل پسر خودمون میمونه؟ تازه با مشکل قلب لیلی بخوبی آشناست و خوب درکش میکنه.»
فرزانه نکو
ادامه دارد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: