مثل یک اتفاق در باران

کد خبر: ۳۱۴۳۷۴

چای لاهیجان

مثل یک عاشقانه زیبا مثل یک روز خوب در آبان
مثل یک اتفاق می‌افتی مثل برگ از درخت‌های خزان
مثل یک شعر تازه می‌آیی وسط یک کتاب درسی نو
مثل من «یار مهربان» هستم «باز باران» و جنگل گیلان
توی یک روز زیر این باران آن چنان گریه کرده بودی که
با خبر می‌شدند آدم‌ها که چرا گریه می‌کنی با آن...
که چرا گریه می‌کنی با آن چتر تنها و خسته و خیست
می دوی می‌دوی و می‌افتی مثل یک اتفاق در باران
می رسد می‌رسد به جایی که می‌رود سمت باغ چایی که
رودبار همیشه زیتونی می‌رود سمت چای لاهیجان

ناهیدالسادات هاشمی

2 رباعی

با خیزش هر موج شناور نشوی
در کشتی توفان زده لنگر نشوی
من یک ملوان دائم الخمر شدم
تو کافه جاشوان بندر نشوی !

***‌

خورشید به جای جنس بازاری توست
تصویر میان خواب و بیداری توست
این باد که شیهه می‌کشد اسب من است
این ابر که راه می‌رود گاری توست !

اصغر عظیمی‌مهر

چتر دلگرفته

من هم در انتظار نفس‌های آخرم    
مانند آه و آینه  هرشب مکدّرم 
مثل شهاب دربه‌در سرنوشت تو  
در امتداد این شب زخمی شناورم   
...
خرد و خراب و خسته در آن سوی دیگری  
خرد و خراب و خسته در این سوی دیگرم
برگرد و مثل ابر پُر از خستگی ببار !  
بر چتر دلگرفته تاریک باورم   
چون انتظار ساده آغاز مدرسه        
با اضطراب آمدنت آشناترم  

***

«تو بی‌سلام می‌گذری از کنار من»*
تا مثل یک غریبه دلتنگ بگذرم !

محمد مرادی نصاری

بخت واژگون

دلم این روزها انگار زخمی از درون دارد
که چون من خانه‌ای این‌گونه بی‌سقف و ستون دارد؟
شبیه قلعه‌ای متروکه بعد از سال‌ها جنگم
که درخود صد معما با هزار و یک فسون دارد
به آهی بی تو گاهی می‌خراشم سینه خود را
چه غم از تیشه فرهادها این بیستون دارد
به شوق بوسه‌ای دزدانه می‌گشتیم هرسو را
بگو این عشقبازی‌ها چه فرقی با جنون دارد
به ابرویت مرا می‌خواندی و هر لحظه می‌گفتم
که این شمشیر برهم رفته شاید قصد خون دارد
مجال گفتگویی نیست، دیگر آرزویی نیست
چه رویایی‌ است آن کس را که بخت واژگون دارد

بنیامین دیلم کتولی

چمدان مرگ

فردا
در جیبِ هر رهگذری که باشد
نیمی سوال و
نیمی عینک شکسته است
که میانِ ما
وَ آفتاب
در جُنوبی‌ترین صدایی که نمی‌آید
نقشِ زمینی را
بازی می‌کند
که هر روز
از تپه‌ای زرد
با چَمدانی پُر از پروانه
پایین می‌آید و
با چَمدانی
 پُر از مرگ
بازمی‌گردد !

میثم ریاحی

سبک

اگر عمیق‌تر نفس بکشی
 مرا به درون خویش می‌بری
و اگر نفست را باز دهی
به ابرها می‌سپاری‌ام
آنقدر سبکم
که با قاصدکی به آسمان می‌شوم
و با قطره بارانی بر بام تو برمی‌گردم

الیاس علوی

* «تو بی سلام می‌گذری از کنار او / تا عشق چون غریبه مهجور بگذرد» 

حسین منزوی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها