آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
محسن که هیچ تخصصی نداشت کار را با کارگری ساده شروع کرد و بیشتر در زمینه ساختمانسازی فعالیت میکرد. او خیلی زود وقتی احساس کرد از عهده تامین مخارج یک زندگی برمیآید تصمیم به ازدواج گرفت. او میگوید: من و همسرم یکدیگر را دوست داشتیم و همه چیز بخوبی و خوشی پیش میرفت، شهری که ما در آن زندگی میکردیم کوچک بود و کار کم. برای این که درآمد بیشتری داشته باشم راهی مرکز استانمان شدم. آن زمان در کارم تخصص پیدا کرده و ماهر شده بودم. شغل من نصب سقفهای کاذب بود و بازار کار در جایی که ساخت و ساز رشد داشت پیدا میشد. به این ترتیب من و همسرم از هم دور شدیم؛ البته هر هفته پنج شنبه و جمعه به شهر خودمان میرفتم. من آن زمان پول کافی برای اجاره کردن یک خانه مناسب در مرکز استان نداشتم و زنم این را میفهمید و به من سخت نمیگرفت. او هم مثل من امیدوار بود وقتی وضع مالیمان بهتر شد زیر یک سقف زندگی کنیم.
محسن بسختی کار میکرد و تمام تلاشش این بود که پساندازش را بیشتر و بیشتر کند. او یکی از برادرانش به نام حسن را هم با خود همراه کرده بود و دو جوان در یک اتاق اجارهای زندگی میکردند. متهم میگوید: همه چیز بخوبی و خوشی پیش میرفت تا این که یکی از دوستانش به نام ظهیر پیشنهاد وسوسهکنندهای را مطرح کرد. او توضیح میدهد: ظهیر به من گفت صاحبخانهمان اشیای عتیقه زیادی دارد و اگر بتوانیم آنها را به دست بیاوریم ثروتمند میشویم. اوایل این پیشنهاد چندان برایم مهم نبود اما وقتی چند بار به اتاق صاحبخانه رفتم و آن عتیقهها را دیدم برقشان چشمم را گرفت. اگر موفق میشدیم آنها را بدزدیم من پول کافی برای اجاره خانه به دست میآوردم و میتوانستم مبلغی هم به والدینم کمک کنم تا آنها هم زندگی راحتی داشته باشند.
به این شکل بود که محسن اسیر وسوسه شد و تصمیم گرفت برای دزدی با ظهیر همکاری کند. او حتی برادرش را هم وارد این ماجرا کرد. متهم میگوید: اشتباه کردم لااقل نباید به حسن حرفی میزدم او کوچکتر از من بود و در واقع نقش پدری برایش داشتم. نباید این طور زندگیاش را نابود میکردم.
متهم بعد از افسوس خوردن و آه کشیدنهای پیدرپی بقیه ماجرا را این طور تعریف میکند: نقشهای کشیدیم و روز حادثه به خانه پیرمرد رفتیم. من و ظهیر داخل شدیم و برادرم جلوی در به عنوان مراقب ایستاد. ظهیر همان اول کار دست و پا و دهان پیر مرد را با پارچه بست، من هم شروع کردم به جست و جو. خانه را تقریبا زیر و رو کردم اما از عتیقه خبری نبود دیگر ناامید شده بودم؛ همدستم هم همین طور، برای همین تصمیم گرفتیم فرار کنیم. میدانستیم پیرمرد حتما ما را به پلیس معرفی میکند و میشویم آش نخورده و دهان سوخته اما چارهای نبود باید میگریختیم.
محسن و همدستانش پس از ماجرا به مدت 6 ماه فراری بودند، تا این که بالاخره دستگیر شدند البته نه فقط به اتهام سرقت بلکه به جرم قتل. مرد جوان میگوید: بعد از فرار ما صاحبخانه خفه شده و مرده بود او سن زیادی داشت و پارچهای که ظهیر به دهانش بسته بود جانش را گرفت. بعد از دستگیری همدستم به قتل اعتراف کرد اما جرم من و برادرم هم کم نیست و نمیدانم تا کی باید در زندان بمانم.
متهم میگوید در این مدت زندگی اش را از دست داده است: زنم طلاق گرفت، آبرویم رفت، شغلم را از دست دادم و خلاصه این که به آخر خط رسیدم آن هم برای هیچ و پوچ و فقط به خاطر این که فکر میکردم میتوانم یک شبه پولدار شوم.خدا را شکر که فرزندی ندارم که حالا آواره شود.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....