در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
محسن که هیچ تخصصی نداشت کار را با کارگری ساده شروع کرد و بیشتر در زمینه ساختمانسازی فعالیت میکرد. او خیلی زود وقتی احساس کرد از عهده تامین مخارج یک زندگی برمیآید تصمیم به ازدواج گرفت. او میگوید: من و همسرم یکدیگر را دوست داشتیم و همه چیز بخوبی و خوشی پیش میرفت، شهری که ما در آن زندگی میکردیم کوچک بود و کار کم. برای این که درآمد بیشتری داشته باشم راهی مرکز استانمان شدم. آن زمان در کارم تخصص پیدا کرده و ماهر شده بودم. شغل من نصب سقفهای کاذب بود و بازار کار در جایی که ساخت و ساز رشد داشت پیدا میشد. به این ترتیب من و همسرم از هم دور شدیم؛ البته هر هفته پنج شنبه و جمعه به شهر خودمان میرفتم. من آن زمان پول کافی برای اجاره کردن یک خانه مناسب در مرکز استان نداشتم و زنم این را میفهمید و به من سخت نمیگرفت. او هم مثل من امیدوار بود وقتی وضع مالیمان بهتر شد زیر یک سقف زندگی کنیم.
محسن بسختی کار میکرد و تمام تلاشش این بود که پساندازش را بیشتر و بیشتر کند. او یکی از برادرانش به نام حسن را هم با خود همراه کرده بود و دو جوان در یک اتاق اجارهای زندگی میکردند. متهم میگوید: همه چیز بخوبی و خوشی پیش میرفت تا این که یکی از دوستانش به نام ظهیر پیشنهاد وسوسهکنندهای را مطرح کرد. او توضیح میدهد: ظهیر به من گفت صاحبخانهمان اشیای عتیقه زیادی دارد و اگر بتوانیم آنها را به دست بیاوریم ثروتمند میشویم. اوایل این پیشنهاد چندان برایم مهم نبود اما وقتی چند بار به اتاق صاحبخانه رفتم و آن عتیقهها را دیدم برقشان چشمم را گرفت. اگر موفق میشدیم آنها را بدزدیم من پول کافی برای اجاره خانه به دست میآوردم و میتوانستم مبلغی هم به والدینم کمک کنم تا آنها هم زندگی راحتی داشته باشند.
به این شکل بود که محسن اسیر وسوسه شد و تصمیم گرفت برای دزدی با ظهیر همکاری کند. او حتی برادرش را هم وارد این ماجرا کرد. متهم میگوید: اشتباه کردم لااقل نباید به حسن حرفی میزدم او کوچکتر از من بود و در واقع نقش پدری برایش داشتم. نباید این طور زندگیاش را نابود میکردم.
متهم بعد از افسوس خوردن و آه کشیدنهای پیدرپی بقیه ماجرا را این طور تعریف میکند: نقشهای کشیدیم و روز حادثه به خانه پیرمرد رفتیم. من و ظهیر داخل شدیم و برادرم جلوی در به عنوان مراقب ایستاد. ظهیر همان اول کار دست و پا و دهان پیر مرد را با پارچه بست، من هم شروع کردم به جست و جو. خانه را تقریبا زیر و رو کردم اما از عتیقه خبری نبود دیگر ناامید شده بودم؛ همدستم هم همین طور، برای همین تصمیم گرفتیم فرار کنیم. میدانستیم پیرمرد حتما ما را به پلیس معرفی میکند و میشویم آش نخورده و دهان سوخته اما چارهای نبود باید میگریختیم.
محسن و همدستانش پس از ماجرا به مدت 6 ماه فراری بودند، تا این که بالاخره دستگیر شدند البته نه فقط به اتهام سرقت بلکه به جرم قتل. مرد جوان میگوید: بعد از فرار ما صاحبخانه خفه شده و مرده بود او سن زیادی داشت و پارچهای که ظهیر به دهانش بسته بود جانش را گرفت. بعد از دستگیری همدستم به قتل اعتراف کرد اما جرم من و برادرم هم کم نیست و نمیدانم تا کی باید در زندان بمانم.
متهم میگوید در این مدت زندگی اش را از دست داده است: زنم طلاق گرفت، آبرویم رفت، شغلم را از دست دادم و خلاصه این که به آخر خط رسیدم آن هم برای هیچ و پوچ و فقط به خاطر این که فکر میکردم میتوانم یک شبه پولدار شوم.خدا را شکر که فرزندی ندارم که حالا آواره شود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: