خانه بروبچه‌ها

مشتری لبخند

کد خبر: ۳۱۳۹۱۴

سنجاقکهایش برای با تو بودن، بی‌تابی می‌کردند و تو خیال پروانه شدنش را گوشه تنهایی‌ات ساختی و او میان پیله تنهایی‌اش خسته شد. کاش سال و ماه با تو بودن را گوشه دیوار می‌نوشت تا برای با تو بودن به دنبال کلید درهای بسته روبرویش نمی‌گشت. باور کن اگر بداند دلت را خسته کرده، با اشکهایی که فقط برای تو می‌چکند، خیس می‌شود و میان بی‌سرانجامی کوچه پسکوچه‌های غربت می‌میرد. تا ترنم نرگسهایی که به او دادی تو را صدا می‌زند و با دلسپردگی دلش می‌سازد اما تو هنوز برای با او بودن به دنبال بهانه‌ای و دوست داشتنی را که یادش دادی، از یاد برده‌ای. باور کن او قدمهایش را با پلکهای ماه هماهنگ کرده تا مبادا به ستاره‌ها چشم بدوزی و مشتری لبخندهایت را بین تاریکی شبها تنها رها کنی. بگذار میان این همه راه که برای با تو بودن ساخته، همدل دلت باشد. تنهاست؛ تو تنهایش نگذار.ستاره صبح

درخواست سرکار عالی، روی همین دو تا چشم باباغوریم! سمعاً و طاعتا. فقط ببخش که با یک صفحه‌ای شدن بروبچ مجبورم همچی یه نمه (بل‌که یه نمه هم بیشتر از یه نمه!) خلاصه‌ترش کنم. ببخش دیگههههه... باشههههه؟!

 

فقط به خاطر تو

زندگی کدوم طرفه؟ سلام و خداحافظ، خوابیدن و بیدار شدن، رفتن و برگشتن، خوردن و نخوردن، عاشق شدن یا نشدن و... نکنه زندگی یعنی تکرار همه چی؟!! نکنه فقط اونایی که سلام می‌کنن، می‌خوابن، برمی‌گردن، می‌خورن و عاشق می‌شن، زندگی می‌کنن؟! پس تکلیف اونی که فقط دوست داره سلام کنه تا از تو خداحافظی نکنه و بیداره تا به تو فکر کنه و برنمی‌گرده شاید تو رو ببینه و به خاطر تو غذا نمی‌خوره تا تو و بقیه سیر باشین چی؟

بیا وسط همه این تکرارها زندگی کن تا کم نیاری.

پریسا، روان‌شناس جوان از سقز

میخی بر احساسی

گم شدم تو خاطرات نارنجی فصلهای زندگی‌ام، خسته شدم از ازدحام کوچه‌های بن‌بست راههای زندگی‌ام. می‌خواهم دلم را بخشکانم، قاب بگیرم و بر دیوار خاطراتم میخ کنم تا آسوده شوم از این همه احساس. می‌خواهم از دست هر چه احساس است رها شوم. پیچک تنهایی بدجوری بر تنم پیچیده و می‌دانم که هر چه می‌کشم از این دل است و بس.

(این‌قدر که برو بیا شده تو صفحه بروبچ ما موندیم حیرون! خیلی خوشحالم که برگشتی ولی بازم معرفت پاسخگوی جدید!)

عاطفه سوری 25 ساله از کرج

(اولاً ببین 30 تا شد: «عاطی خانم، 25 سالگیت رو بهت تبریک می‌گم». دویوماً تو که می‌گی «بازگشت پاسخگو» رو خوندی، فکر نکردی چرا رابینسون کروزوئه یه گوشه از غار تنهاییم افتاده بود و مرده بود؟ خب به خاطر این بود که منم از خوندن خبر ناگوار زندگیت کلی حالم گرفته شد، اومدم خرقه از کف بدم و جان بر زمین نهم، رابینسون گفت: واستا باباااااا... حواست کجاس؟ تو باس به خاطر بروبچ بری تو صفحه، بیا عوض تو، من می‌میرم! واس همین استخوناش افتاده بود یه گوشه غار!...ها؟ بازم معرفت رابینسون؟ ای باااااابااااا...!)

سرود تو

وقتی از تو می‌سرایم حس می‌کنم با همه ترانه‌های شاد همصدا شده‌ام و نغمه هیچ پرنده‌ای برایم ناآشنا نیست. وقتی از تو می‌سرایم، نگاه ساکت اقاقیها و رازقیها برایم مفهومی تازه دارد... وقتی از تو می‌سرایم پر می‌شوم از عطر نارنجهای انتهای باغچه و برای شاپرکها دست تکان می‌دهم. وقتی از تو می‌سرایم پر می‌شوم از بهانه شورانگیز زندگی و بال می‌گشایم چون پرنده‌ای که در آسمان متولد می‌شود.

فرید وحیدی‌وند

اُه... چه فضای پر از اُدکلنی! آه... چه بوی بهار نارنجی... یکی منو بگیره...!

بابا... احساس!

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه. خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی. خیلی سخته که سالگرد ازدواجت با اون عزیز رو بدون حضور خودش جشن بگیری. خیلی سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می‌کنی به خاطرش زنده‌ای. خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی که دوستت نداره. خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه: دیگه نمی‌خوامت!

میلاد علی‌پور

باز که پنچری داش!

سنگو ببین... آخ، تلق و تولوووق! پلق و پولووووق...! فیسسسسسس...! آخرش پنچر شدم!با هر زحمتی بود خودم رو پیش اوس مهدی رسوندم و گفتم: اوستا... فکر کنم سوراخ شده. اوستا گفت: نه داداش، سوراخ کدومه؟ سنگ تیز خورده، شیکسته. گفتم: ای بابا اوستا، شوخیت گرفته؟ شیکسته کدومه؟ خودم صداش رو شنیدم، سوراخه! جواب داد: نه جانم، قلب آدم که سوراخ نمی‌شه، می‌شکنه... مراقب باش هیچ وقت تمام عشق و محبتت رو به قلب کسی که جنس لاستیکش مرغوب نیست هدیه نکنی، یه وقت دیدی پنچر شد و حالت رو گرفت. حالا بگرد و آپاراتی پیدا کن!

علی

اینم از پارتی‌بازی ما... خوبه؟

تصویر خانوم هاویشام

تو عالم بچگی همیشه از آن خانه دو طبقه کنار خیابون می‌ترسیدم و از کنارش با عجله و ترس و هراس رد می‌شدم. نه که از خانه بترسم بل‌که از آن پیرزن تنهایی که توش زندگی می‌کرد می‌ترسیدم. پیرزنی که کمتر بیرون می‌آمد و همیشه تو خودش بود و تو عالم بچگی‌ام جادوگری بی‌حوصله و عصبانی می‌نمود که با آن عینک ته‌استکانی‌اش وقتی از پنجره نگاهم می‌کرد پا به فرار می‌گذاشتم.حالا که بزرگ شده‌ام و پا به سن گذاشته‌ام می‌فهمم پیرزن ترسناک نبود، عصبانی نبود، جادوگر نبود. چیزی که با آن بود ترسناک بود. چیزی که با آن زندگی می‌کرد ترس داشت و هراس. آن هم چیزی نبود جز تنهایی؛ تنهایی که... معنای نگاهش را حالا می‌فهمم.

لیلا

تعبیر رویا

1 - منگوله‌ای شده‌ام/ که ششدانگ/ از سند زندگی آویزانم!

2 - پرنده‌ای سپید/ از قلب من کوچ کرده/ و روزی خواهد نشست/ بر شانه‌های تو.../ صبور باش/ تا تعبیر رؤیای عاشقانه/ راهی نمانده.

3 - بذار عاشقت بمونم/ حس چشماتو بخونم/ بذا تو دلواپسیهام/ تو بشی آروم جونم/ زیر لبخند ملیحم/ یه گل زرد نحیفم/ بذا خوبی جون بگیره/ توی رگهای ظریفم/ بذا از گرمی دستات/ گر بگیره تن سردم/ بذا تا آروم بگیره/ نفسای پُرِ دردم/ از ترانه تا خودِ تو/ از ترانه تا خود من/ بزنیم پلی به رؤیا/ که من حوّا و تو آدم/ نذا سیب سرخ حوا/ عشقمونو پس بگیره.

سمانه مالمیر از قم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها