در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با خود فکر میکردم وضعیت بحرانی است. همسر و فرزندانم باید کارهای خود را به وقتی دیگر محول کنند و در خدمت من باشند و پس از بهبودی من برایشان جبران میکنم.
میخواستم تا بهبودی کامل در بیمارستان بمانم و همسرم میگفت زیاد ماندن در بیمارستان برای روحیهات خوب نیست.
از لحظهای که در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبهروی من بحثی را ادامه میدادند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست همانجا بماند.
از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مجادلات این دو نفر کمکم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه، دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ میزد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد:گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. بزودی برمیگردیم...
چند روز بعد پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه میکرد گفت: اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش.
مرد با لحنی مطمئن و دلداریدهنده حرفش را قطع کرد و گفت: اینقدر حرف نزن، اما من احساس کردم که چهرهاش کمی درهم رفت. بعد از گذشت 10 ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بیحس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود.
مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همانجا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرفهایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم میزدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم داشت میگفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر بزودی خوب میشود و ما برمیگردیم.نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها و تلفن را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروختهام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسر بیمارش بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد.
فهمیدم که نباید محبت دیگران را به خود جلب کرد. اگر انسان به دیگران محبت کند دیگران نیز به وقتش به او محبت میکنند و این در حالی است که دل افراد واقعا با هم باشد.
شاید اگر من هم توقعاتم را کم میکردم همسر و فرزندانم به شیوه خود به من محبت میکردند.
مترجم:سحر کمالی نفر
منبع: shine.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: