در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
الهام به جای آن که معلول اشراقی از بیرون به درون انسان باشد، بعکس نتیجه آزاد شدن نفخهای از روح و جریان آن از درون به بیرون است. نکته قابل توجه این است که حالت الهام به معنای اخیر، در طلق مطلق هنرمندان نیست. هر انسانی که درونی ناآرام داشته باشد، چنین لحظاتی را تجربه میکند، ولی این شخص اگر هنرمند باشد، در این لحظات میآفریند و اگر نباشد به عنوان دوستدار هنر به آثار دیگران رو میآورد.
در دقایق الهام، احساس انسان همچون احساسات تعریف شده نیست، یعنی نمیتوان بسادگی گفت خوشحالم یا اندوهگین یا مایوس یا امیدوار. اینها کلماتی هستند که در حالات عادی نیز دلالت کافی بر مدلول خود در درون انسان ندارند، چه رسد به حالت الهام. شاید بتوان گفت این حالات نوعی همسایگی با مرگ دارند. مگر نه آن که مرگ یعنی مفارقت روح از بدن! خب، در این حالات نیز مفارقت صورت میگیرد؛ اما مفارقت جزیی، پس این حالات تجربه مرگهای کوچک و جزیی است. اگر چنین نباشد شعر زندگی مرگ است. مگر نه آن که چیزی روشنتر از مرگ وجود ندارد، در عین حال که تاریکتر و مبهمتر از آن چیزی نیست. شعر نیز چنین است. همیشه چیزی در آن وجود دارد که از تحلیل و درک معانی و مضامین آن فراتر است.
در لحظات آفرینش حواس انسان حساسیتی مضاعف و از نوع دیگر پیدا میکنند. چشم چیزی را میبیند که تا پیش از آن نمیدیده است. چه در خیال، چه در عین. کشف این صورتهای از یاد رفته موجب ایجاد تصاویر در شعر و نقاشی میشود. گوش در صداهایی دقیق میشود که در حالت عادی اصلا شنیده نمیشوند و اگر هم شنیده شوند، هیچ چیز ویژهای در خود ندارند؛ اما در وقت الهام وضع دیگری برقرار است. میبینی صدای بیاهمیت زنگ در به طرح موسیقی یک شعر در ذهن شاعر تبدیل میشود. صدای ضجهگدایی که از کوچه عبور میکند، مردی که جار میزند، پشهای که میپرد، گلی که میروید، همه در هم مخلوط میشوند و حجم صوتی را در موسیقی ایجاد میکنند. شاعر به موضوع شعر خود فکر نمیکند، بلکه آن را در شعر خود کشف میکند. رایحه اقاقیا یا بوی دودی که از پنجره میآید کفایت میکند تا موضوع شعر پیدا شود. بوی دود یا رایحه عینا در فضای شعر میپیچد و کلمات را احاطه میکند .
عطر کاهگلی، ذهن شاعر را به قبرستانی میکشاند که 20 سال پیش از این باران بر آن باریده است و شاعر به یاد میآورد که پس از باران دیگر مادرش را ندیده است. آن گاه موضوع میآید. مادر و مرگ هر دو پا به خانه شعر میگذارند. اما شعر در موضوع اولیه خود متوقف نمیشود. از درون هر جمله آن مرگ دیگری سر بر میآورد. برادری که خمپاره خورد، مردی که از خجالت جان داد، کودکی که از سیاهسرفه مرد و اینها همه علت دارد.
همانگونه که مولانا فرمود:
تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
علیرضا آقابالایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: