در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
روزهای اول زندگی شیدا و جواد مثل بسیاری از زوجهای جوان به خوبی و خوشی سپری شد و شیدا از سرنوشت تلخ و سیاهی که در انتظارش بود خبر نداشت. او توضیح میدهد: من شوهرم را خوب نمیشناختم، البته آن زمان این عقیده را نداشتم. بعد از ازدواج جواد به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرد و این شروع بدبختی ما بود. من تا قبل از این فکر میکردم همسرم مردی پاک و سربه راه است اما بعد از مدتی فهمیدم او سابقه کیفری دارد آن هم به خاطر شرکت در نزاع اما دیگر چارهای نداشتم و باید به زندگی با این مرد معتاد ادامه میدادم چون من علیرغم توصیه خانوادهام با جواد ازدواج کرده و از طرفی از او صاحب یک فرزند پسر شده بودم.
اعتیاد جواد خیلی زود روی زندگی این زن و شوهر سایه انداخت: شوهرم برای تامین هزینه مواد مخدر از شرکتی که در آنجا کار میکردیم دزدی کرد و اخراج شد بعد از آن دیگر نتوانست شغلی برای خودش پیدا کند و تمام درآمدش از راه سرقت بود. من از این کارهای او خیلی ناراحت بودم و زجر میکشیدم، حتی چند بار به جواد گفتم من حاضرم بیشتر کار کنم و تمام مخارج او را بپردازم به شرط این که دست از دزدی بردارد ولی جواد همچنان به کارهایش ادامه میداد.
خلافکاریهای جواد به اعتیاد و سرقت ختم نشد، او دستش را به خون هم آلوده کرد. البته شیدا ادعا میکند از این که شوهرش قاتل بود خبر نداشت و خیلی دیر این موضوع را فهمید. او میگوید: من کار میکردم و شوهرم در خانه میماند، البته در واقع هیچوقت خانه نبود یا برای دزدی میرفت یا برای مصرف مواد مخدر. من هم چارهای نداشتم جز این که پسرمان را هر روز صبح به مادرم بسپارم و شبها او را به خانه خودمان برگردانم. یک شب وقتی به منزل برگشتم شروع کردم به شستن لباسها. یکی از پیراهنهای جواد خونی بود، خیلی ترسیدم و از او خواستم توضیح بدهد. جواد آن روز در خانه مادرم یک مرغ را سر بریده بود و ادعا کرد لکههای خون برای آن مرغ است. من هم حرفی نزدم تا این که دو روز بعد سه النگو به من داد تا برایش بفروشم. النگوها هم خونی بود اما جواد گفت دست خودش زخمی شده. دیگر این حرف را باور نکردم و از همان زمان به شوهرم مشکوک شدم تا این که از همکاران و همسایهها شنیدم یک پیرزن را در نزدیکی محل زندگی ما کشتهاند. البته آن موقع
هیچ وقت فکر نمیکردم جواد آن پیرزن را کشته باشد.
2 سال از آن ماجرا گذشت و راز قتل پیرزن فاش نشد تا این که این بار شیدا مطمئن شد شوهرش یک جنایتکار است. او واقعه را این طور شرح میدهد: صاحبخانهمان یک پیرزن تنها بود. شب سالگرد فوت شوهرش جواد از من خواست برای تسلیت گفتن سری به خانه او بزنیم. بعدها فهمیدم جواد و داماد پیرزن برای سرقت از خانه او نقشه کشیده اند. وقتی به آنجا رفتیم من وارد آشپزخانه شدم تا چای درست کنم. یکدفعه صدای جیغ شنیدم و دیدم شوهرم و داماد صاحبخانهمان او را با چاقو کشته اند، بعد هم طلا و پولهایش را سرقت کردند و از آن خانه فرار کردیم. بعدا فهمیدم یک لنگه کفش پسرم آنجا جا مانده است. شوهرم اجازه نداد به آنجا برگردم و کفش را بردارم. آخر هم همان مدرکی برای دستگیری ما شد.
به این ترتیب شیدا و جواد راهی زندان شدند و مرد معتاد قتل پیرزن اول را هم گردن گرفت: آبرو و حیثیتم به باد رفت. شوهرم به قصاص محکوم شد و من به 9 سال زندان. در حبس بودم که از شوهرم طلاق گرفتم البته با اصرار خانواده و بخشیدن مهریهام، اما حضانت پسرم را به من ندادند و او الان پیش خانواده جواد است. من در زندان متوجه شدم ازدواجم با جواد از همان اول اشتباه بود و وقتی آن اتفاقها افتاد باید به حرف پدر و مادرم گوش میدادم و جدا میشدم. به هر حال فعلا باید در حبس بمانم.
شیدا در زندان ادامه تحصیل داده و دیپلم گرفته و بیصبرانه منتظر روزی است که آزاد شود و پسرش را در آغوش بگیرد او میخواهد زندگی تازهای را شروع کند.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: