در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه هرگز صمیمیتی که در زندگی بدان نیاز داشتم به من نداد. در عین حال من هم روز به روز از او فاصله میگرفتم تا اینکه پس از حدود 9 سال زندگی مشترک تصمیم به جدایی گرفتیم.
در جریان کارهای دادگاه فهمیدیم که من باردار شدهام و طبق قوانین ایالتی تگزاس امکان طلاق در زمانی که زن باردار است وجود ندارد.
پس تا روز زایمان با اجبار با هم زندگی کردیم و به محض اینکه من و فرزندم از بیمارستان به خانه برگشتیم او طلاق را به جریان انداخت و خیلی زود از هم جدا شدیم.
من و پسرم جویی با هم به نیویورک که زادگاه من بود برگشتیم. در آن روزهایی که تازه زایمان کرده بودم و مثل هر مادری بیش از هر چیز به محبت و حمایت همسرم نیاز داشتم از این نظر محروم بودم اما با خود میگفتم از اینکه فرزندم در محله خودم و جایی که من بازی میکردهام بالا و پایین میپرد خوشحالم.
والدین و برادرم هم در نیویورک ساکن بودند و من چندان تنها نبودم.
بیشتر از 2 سال از آن روزها گذشت و جویی که حرف زدن یاد گرفته بود خیلی شیرین و زیبا حرف میزد.
یک روز همسر سابقم با من تماس گرفت و در حالی که صدایش بسیار ضعیف شنیده میشد گفت که مبتلا به سرطان شده و تحت درمان قرار گرفته است.
او از من میخواست که بگذارد در این زمانی که برایش باقی مانده چند باری جویی را از نزدیک ببیند و هر شب هم با او تلفنی حرف بزند.
او گفت اگر قرار باشد جویی را ببیند به دلیل اینکه پول هتل زیاد است به نیویورک میآید اما در منزل برادر یا مادر من چند شبی ساکن میشود و میرود اما میخواهد که بتواند هر شب با جویی صحبت کند.
او به من گفت که طبق قانون من حق دارم که درخواست او را قبول یا رد کنم اما میخواهد من فکر کنم و در چند روز آینده به او پاسخ دهم.
این کار برایم خیلی سخت بود. او درست در روزهایی که من بیش از هر وقت به او نیاز داشتم مرا تنها گذاشته بود و بدون هیچ پولی مرا روانه زادگاهم کرده بود.
دوستانم به من میگفتند حالا که به تو نیاز دارد به یاد تو و پسرش افتاده پس اهمیتی به او نده.
اما مادرم میگفت شاید این آخرین خواسته او در زندگی از تو باشد پس او را ناامید نکن.
پس از اینکه خیلی با خودم کلنجار رفتم به او پاسخ مثبت دادم.
او برای دیدن جویی به نیویورک آمد و در منزل مادرم ساکن شد و به دلیل وضعیت او و اینکه داروها سیستم ایمنی او را سرکوب کرده بودند نمیتوانست زیاد از منزل خارج شود و بیشتر در خانه بود و بازیهایی که میتوان با یک بچه 2 ساله انجام داد با او میکرد.
برایش اسباب بازی خریده بود و به او بستنی میداد و خلاصه با او دوست شده بود. جویی در روزهای اول او را با اسم کوچک صدا میکرد اما پس از چند روز او را بابا صدا میکرد.
بعد از رفتن او از نیویورک هم وقتی زنگ زد تا با او تلفنی حرف بزند به او گفت سلام بابا. او به من گفت که پسرمان از نظر استعداد و هوش فوقالعاده است و من گفتم که میدانم. بالاخره یک چیزی پیدا شد که من و او به طور مشترک به آن علاقه داشته باشیم.
چند وقتی وضع بر همین منوال گذشت تا دفعه بعدی که او جویی را دید موهایش ریخته بود و ضعیفتر شده بود. جویی از او پرسید: بابا مریض شدی؟
اما او گفت نه حالم خوبه و بهتر میشوم. من احساس کردم این جوابی نبود که او باید به جویی میداد چون اگر بعدا اتفاقی برایش میافتاد من نمیدانستم چطور باید قضیه را توجیه کنم.
نهایتا اتفاقی که منتظرش بود افتاد. یک روز از بیمارستان با من تماس گرفتند و گفتند که او در کماست و اگر میخواهم برای آخرین بار به دیدنش بروم. جویی که موضوع را نمیفهمید میگفت مامان به بابا بگو که دوستش دارم و نمیخواهم حالش بد شود. بگو باز هم میخواهم پیش ما بیاید.
من هم وقتی بالای سرش رسیدم پیغام جویی را به او دادم اما او احتمالا نمیشنید و قطعا هم نمیتوانست جواب دهد. دو روز بعد او از دنیا رفت و من باید این خبر را به جویی میدادم.
جویی میگفت که میخواهم با بابا حرف بزنم، او کی برمیگردد و من میگفتم او دیگر نمیتواند با تو حرف بزند و اینجا بیاید اما تو میتوانی هر وقت خواستی با او حرف بزنی.
جویی هم گفت بابا حالت خوبه؟ جایی که الان هستی تاریکه؟
تا مدتی هر اسباب بازی قشنگی میدید میگفت بابا یکی شبیه این برایم خریده و هر وقت از دم رستورانهای مک دونالد رد میشدیم میگفت من و بابا با هم اینجا آمدهایم.
تا مدتی من با جویی مشکل داشتم اما نهایتا پذیرفت که همه میمیرند اما به من گفت که قول بده حالا حالاها نمیری و من با لبخند به او قول دادم. این خواهش یک پسربچه 3 ساله از من بود.
مترجم : سحر کمالی نفر
منبع: nytimes.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: