ایادی رفت سراغ مادربزرگه و خانه‌اش

خسته شدم از مهمون‌داری

خوانندگان جان، این هفته این شما و این استاد ایادی مشت بر دهان‌ خورده نه‌چندان بزرگ با نقد داستان و باقی قضایا.
کد خبر: ۳۱۰۵۲۰

ایادی: شاعر می‌فرماید خونه مادربزرگه هزار تا قصه...

مادربزرگه: نخیر، نخیر، خونه من اصلا از این چیزها نداره. چیه هی با این حرف و حدیثا می‌یاین خودتون رو خراب می‌کنید توی خونه من؟ خسته شدم از بس مهمون‌داری کردم. جونم دراومد...

ایادی: خانم‌جان شما اجازه می‌دادی جلسه شروع بشه بعدا این جوری می‌گذاشتی توی کاسه ما.

مادربزرگه: کاسه چیه ننه؟ مگه دروغ می‌گم؟ اصلا من امروز توی این جلسه شرکت کردم واسه همین. با این گرونی، با این بدبختی، گوشت کیلو 17 هزار تومن، مرغ کیلو 3 هزار تومن، گوجه‌فرنگی کیلو هزار و پونصد تومن، انار کیلو 3 هزار تومن، از کجا بیارم دم به ساعت واسه شما سفره هفت‌رنگ بچینم ننه؟ یارانه‌ها رو هم که قطع کنند دیگه باید سر به بیابون بذارم. چه جوری می‌خوام پول آب و برق رو بدم؟ آخه انصافم خوب چیزیه...

ایادی: بله دوستان عزیز، دقت دارید که ما اینجا داشتیم جلسه نقد داستان مادربزرگه و یک شب بارونی برگزار می‌کردیم ولی حالا ظاهرا باید در مورد مشکلات اقتصادی بحث کنیم...

مادربزرگه: پس چی که باید بحث کنیم، بحث نکنیم چه خاکی توی سرمون بریزیم؟

ایادی: حرف سیاسی نزن ننه...

آقاگاوه: راست می‌گه دیگه. این پیرزن داره مارو از خونه بیرون می‌اندازه بعد شما می‌خوای به اسم نقد داستان، ملت رو تشویق کنی بلند بشن دم به ساعت بیان خونه‌اش مهمونی؟

ایادی: ای آقا من کی گفتم بیان خونه مادربزرگه مهمونی؟ امروز یارو خونه پدر و مادرش نمی‌ره سر بزنه، بعد بلند بشه بیاد خونه ایشون؟

خانم‌مرغه: خوب می‌کنه که نمی‌یاد. بیاد چیکار؟ ای آقا ما خودمون زیادی هستیم. آدم دیگه جرات نمی‌کنه جوجه به دنیا بیاره. می‌دونی ارزن شده کیلو چند؟

ایادی: نخیر... تمومی نداره... بابا می‌ذارین من دو کلوم حرف بزنم یا نه؟

مادربزرگه: بوگو مادر بوگو، کی به تو کار داره؟ فقط هی نشینی بگی خونه مادربزرگه کوچیک بود یه حیاط داشت اندازه غربیل، یه درخت انجیر داشت قد یه چوب کبریت، ملت نوستالژی‌شون بگیره بلند بشن بریزن خونه من.

ایادی: جان؟ چی‌شون بگیره؟

مادربزرگه: نوستالژی! عوض این کارا برو یه خرده کتاب بخون ننه سوادت زیاد بشه.

آقاخره: شانس مارو ببین کی اومده داستان مارو نقد کنه، بدبختی نیست؟

ایادی: شما خواهش می‌کنم سکوت کن. مونده بود فقط شما متلک بار ما کنید.

آقاخروسه: آقایان، آقایان، خواهش می‌کنم. حرمت جلسه رو نگه دارید. ناسلامتی چند تا شخصیت درست و حسابی داستانی توی این جلسه نشسته‌اند، ‌ای بابا...

مادربزرگه: ای بابا کدوم شخصیت داستانی؟ از کی تا حالا شخصیت‌های داستان‌های فولکلوریک رو جدی می‌گیرن که این بار دومش باشه...

ایادی: ننه، جون مادرت بیا یه دوره کلاس نقد ادبی بذار، شما انگار خیلی سرت می‌شه‌ها!

خانم‌گنجشکه: پس چی که سرش می‌شه، ناسلامتی یه عمری با ماها همنشین بوده. بالاخره یه چیزهایی یاد می‌گیره دیگه.

ایادی: جدا؟ جنابعالی هم منتقد ادبی تشریف دارین؟

هاپوکومار: آقا اینجا همه منتقدن!

ایادی: خب دوستان عزیز، بهتره همین‌جا جلسه رو ختم کنیم تا کار به جاهای باریک‌تر نکشیده. روی هم رفته نتیجه‌ای که از این جلسه می‌گیریم اینه که مهمونی نروید، بخصوص در شب‌های بارانی و از این حرف‌ها چون کسی در روبه‌روی‌تان باز نمی‌کند.

آقاخره: این که گفتی ربطش چی بود؟

ایادی: حالا شما زیاد گیر نده. چیکار داری به ربطش. بلند بشین بروین خونه خودتون ببینم. کیش، کیش...

نکته هفته

وزارت محترم نیرو لطف کرده‌اند و پیشنهاد داده‌اند که قیمت برق 5 برابر شود. 5 برابر؟ ای آقا حالا چه عجله‌ایه؟ یکی نیست بگه آخه برادر من، عزیز من، سرور من، هنوز که هیچی معلوم نیست. بگذارید لااقل یه قرون از این یارانه‌ها جا بگیره توی جیب‌های تارعنکبوت بسته ما بعد واسه‌اش این جوری نقشه بکشید. آخه چرا؟ چرا؟ دیگه آدم باید واسه چراغ روشن هم حرص بخوره؟ بابت اونم دیگه باید به والدین محترم جواب پس بدیم؟ کم سر قبض تلفن باهامون کل‌کل می‌کنند؟ کم از دستمون حرص می‌خورند. حالا باید راه برن و بهمون بگن چراغ اتاقت رو خاموش کن. چرا چراغ اتاقت روشنه؟ نکنه خیال دارین برگردیم به دوران عصر حجر؟ نکنه باید مثل ابن‌سینا زیر نور شمع درس بخونیم؟ ای بابا حالا ما هیچی یک ذره به حال اون ادیسون بینوا فکر کنید. اون همه بدبختی کشید لامپ رو اختراع کرد حالا ما خاموشش کنیم؟ این نحوه برخورد با نخبگان و دانشمندان درسته؟ نه واقعا درسته؟ نکن برادر من، نکن. برق را گرون نکن. ای بابا...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها