در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صحنه: یک کلاس ساده
زمان: زمستان در زمستان
بازیگران: 16 نفر سالمند
بازیگردان: استاد یکتا
موضوع: بهار در زمستان
هنرجویان سر کلاس نشستهاند و بیحرف و گپ چشم به دهان استاد دوختهاند. استاد آرام و مسلط در مورد فن بیان و ارزش آن در نمایش سخن میگوید و کلاس را برای تمرین دستهجمعی آماده میکند. کودکی 3،4 ساله و مودب درحالی که پفک میخورد بدون سرو صدا دور و بر مادربزرگش میچرخد و کلاس را تماشا میکند.
این کلاس برخلاف کلاسهایی که عادت داریم آنها را ببینیم مربوط به سالمندان است. سالمندانی که مسیر طولانی را در دالان زمان طی کردهاند و از پیچ و خم هزارتوی زندگی و تمام تلخ و شیرین آن تا بازنشستگی سفر کردهاند و اکنون آمادهاند تا دوباره پیش آموزگار بنشینند و تجربهای بر تجربه خود بیفزایند.
گرد سفید تمام تجربیاتی کهاندوختهاند بر گیسوانشان نشسته اما وقتی صدای لرزان ولی زیبا و دوست داشتنی تک تک آنان تمرین کلاس را مرور میکند عاشق این کلاس استثنایی میشوی.
اگر تو هم مثل من سر این کلاس نشسته باشی از آنجا یک سر میروی به گهواره کودکی و لالایی دلانگیز صدای مادربزرگ و پدربزرگ که آرامش و اطمینان را به رویاهایت میبخشید.
آنها برای شروع نمایش پیش از همه تمرین لحن صدا را میآموزند و اینکه آن را چگونه تغییر دهند.
استاد شعر زمستان را انتخاب کرده است و یکی از سالمندان میگوید: این شعر را مخصوص ما انتخاب کردهای و استاد میگوید: اگر گروه دیگری هم بود با همین شعر ادامه میدادم. صدا در کلاس طنین میاندازد: زمستون تن عریون باغچه چون بیابون...
نمیدانم برای کلاسی با این همه انرژی چرا این شعر غمافزا انتخاب شده است اما این گروه 16 نفره بدون اینکه دچار بغض و وقفه شوند میخوانند: نمیدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون...
و فکر میکنم چه سخته برای مادربزرگ یا پدر بزرگ اگر داغ عزیزی دیده باشد وقتی این شعر را مرور میکند.
صداهای لرزان اما مصمم شعر را دوباره و دوباره میخوانند و در این میان من از یک فرصت استفاده میکنم تا گفت گویی با کلاس داشته باشم و این سوال را از آنان بپرسم:
چرا کلاس بازیگری؟
در دل ما آتشی زیر خاکستر نهفته است. امروز این آتش مجال یافته و دوباره زبانه کشیده است.
این حرف را از سید مرتضی ژیان مهر میشنوم که متولد 1332 است.
او جوانیاش را در شرکت ساخت فولکس طی کرده است و میگوید: در جوانی هرگز این موقعیت را نداشتهام که استعدادهایم را طبق خواسته خود شکوفا کنم. حس کردم پس از بازنشستگی بهترین موقعیت است که به این کار توجه کنم. اینجا کلاسهای شعر، نقاشی و چیزهای دیگری نیز برگزار میشود و من نیز تاکنون 19 تابلوی نقاشی کشیدهام. دوست دارم بازیگری را نیز تجربه کنم.
محمدعلی کلهری نیز سالمند 63 ساله دیگری است که داوطلب میشود به سوالات من پاسخ دهد. او بازنشسته آموزش و پرورش است و وقتی در مورد تجربه او در بازیگری میپرسم میگوید رسما تجربهای ندارم ولی 30 سال در صحنه کلاس در مقابل تماشاچیهای جوان نقش معلم را ایفا کردهام و فکر نمیکنم امروز از صحنه ترسی داشته باشم.
او سخنانش را با یک شعر خلاصه میکند: ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست.
علی معینی 55 ساله نیز پس از 30 سال تلاش در عرصه جبهه و جنگ و امنیت کشور میگوید امروز نیاز به مسیر جدیدی دارم و فکر میکنم پیگیری این کلاسها میتواند پس از بازنشستگی عرصه جدیدی توام با نشاط و آرامش به زندگی من ببخشد و فکر میکنم آینده زیبا و خوبی را تجربه خواهم کرد.
از یکی از بانوان میخواهم جمع خانمها را از سکوت درآورد. فرزانه بشردوست 58 ساله خود را یک حسابدار بازنشسته معرفی میکند و میگوید: سن یک عدد است و نمیتواند تعیین کند که تو چه کاری انجام دهی. نوع نگاه ما به زندگی است که شیوه گذران آن را میسازد و باور به توانمندیهایمان سن ما را آشکار میکند. ممکن است یک جوان دلمرده و خموده از یک سالمند باشد. کافی است هرچه میتوانیم تلاش کنیم و باور کنیم که میتوانیم.
از استاد و هنرجویان تشکر میکنم و گزارش را به پایان میبرم در حالی که از پنجرههای این کلاس نسیم بهاری به فضای زمستانی پارک میوزد صدای تمرین هنرجویان هنوز به گوش میرسد: بهاره زمستونا برای تو همیشه.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: