ماجرای دختری که به استقبال مرگ رفت

گناه من چیست؟

کشمکش‌های خانوادگی اگر چه برای خود زن و شوهرها بسیار مضر است و سلامت روانی و آسایش آنان را مختل می‌کند، قربانیان اصلی این منازعات فرزندان آنها هستند. دختران و پسرانی که همیشه در کانون دعوا و مشاجره زندگی و رشد کرده‌اند و هرگز به آرامش روانی لازم نرسیده و نتوانسته‌اند نیازهای عاطفی خود را برآورده کنند. چنین نوجوانان و جوانانی بیش از همسن و سالان خود در معرض آسیب قرار دارند و احتمال این که از همان رفتارهای نادرست والدین خود الگوبرداری کنند بسیار زیاد است در واقع زندگی این اشخاص تحت تاثیر مراوده ناسالم والدین‌شان قرار می‌گیرد. دختری 19 ساله به نام بهاره یکی از این نمونه‌ها است که به خاطر زندگی در خانواده‌ای پرتنش و خانه‌ای ناآرام حتی یک بار به استقبال مرگ نیز رفته است.
کد خبر: ۳۰۹۳۶۰

او می‌گوید: از وقتی یادم هست پدر و مادرم همیشه با هم دعوا داشتند اختلافات آنها از قبل از تولد من شروع شده بود و تا همین حالا هم ادامه دارد. در خانه ما همیشه باید برای شنیدن داد و فریاد آماده بود.

علت اختلاف پدر و مادر بهاره به ماجرایی قبل از ازدواج آن دو بازمی‌گردد. دختر جوان که برای حل مشکل خود به یک مرکز مشاوره انتظامی مراجعه کرده است، می‌گوید: بعد از ازدواج پدر و مادرم بود که مادرم از یک راز سر به مهر باخبر شد و فهمید پدرم قبلا با دخترخاله‌اش نامزد بوده اما به خاطر برخی مشکلات این نامزدی به‌هم خورده است از آن به بعد مادرم همیشه به پدرم بدگمان بود و فکر می‌کرد او هنوز دختر خاله‌اش را دوست دارد و برای انتقام گرفتن از وی با دختری دیگر ازدواج کرده است.

آن طور که بهاره توضیح می‌دهد سال‌ها قبل پس از این که راز نامزدی ناموفق فاش شد زن جوان شوهرش را از ملاقات خانواده خاله‌اش منع کرد اما موضوع به همین جا ختم نشد: مادرم کلا دچار سوء ظن شده بود و اجازه نمی‌داد پدرم با زنی دیگر حرف بزند همیشه او را زیر نظر داشت و طوری رفتار می‌کرد که انگار پدرم مترصد فرصتی برای خیانت کردن است پدرم اوایل سعی می‌کرد اوضاع را به حالت عادی برگرداند اما پنهانکاری اولیه او باعث شد هیچ وقت موفق به چنین کاری نشود.

کشمکش‌ها و لجبازی‌های زوج جوان با وجود تولد دخترشان همچنان ادامه داشت و مشکل با بزرگ شدن بهاره و گذشت ایام نیز حل نشد.

دختر مددجو توضیح می‌دهد: هر وقت دعوایی پیش می‌آمد پدرم می‌گفت اشتباه کرده از همان اول به زندگی با دختر خاله‌اش ادامه نداده و اگر نزد او می‌ماند قطعا حال و روز بهتری داشت این حرف خون مادرم را به جوش می‌آورد حالا دیگر مشکل آنها فقط ماجرای نامزدی پدرم نبود بلکه سر هر موضوع پیش پا افتاده‌ای جر و بحث راه می‌انداختند و دعوا می‌کردند تا این که....

اوضاع زمانی بحرانی‌تر شد که برای بهاره خواستگار آمد و این خواستگار کسی نبود جز...، یک روز دختر خاله پدرم به همراه شوهر و پسرش به خانه ما آمدند و از من خواستگاری کردند آنها می‌خواستند من با پسرشان ازدواج کنم از همان لحظه‌ای که آنها پایشان را از خانه‌مان بیرون گذاشتند دعوای پدر و مادرم شروع شد.

پدر موافق این وصلت بود و مادر به شدت مخالف. در این بین گویا نظر خود بهاره اهمیتی نداشت دختر جوان در این مدت چنان از نظر روحی تحت فشار قرار گرفت که مصمم شد به جای حل مشکل، صورت مساله را پاک کند و به زندگی‌اش پایان بدهد: مقدار زیادی قرص خوردم دیگر خسته شده بودم و نمی‌توانستم هر روز و هر روز شاهد دعواهای پدر و مادرم باشم مرگ برایم بهتر از این زندگی بود اما وقتی بیهوش بودم مادرم سر رسید و مرا به بیمارستان برد و نجات پیدا کردم اما این اتفاق هم پدر و مادرم را از رفتارشان پشیمان نکرد و آنها هنوز هم با هم قهر هستند و من مانده‌ام که چه کنم.

بهاره در پایان حرف‌هایش یک سوال می‌پرسد: تقصیر من و امثال من که زندگی‌مان بی‌دلیل خراب و تباه می‌شود چیست آیا پدر و مادرمان به این موضوع فکر می‌کنند؟

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها