همه آرزوهایم بر باد رفت

«همسرم «لیزا» از زمانی که ازدواج کردیم تا موقعی که از من طلاق گرفت دوبار باردار شد. هر دو بار انگار دنیا را به من داده بودند. احساس این‌که می‌توانم صاحب فرزند باشم قشنگ‌ترین احساس‌های دنیا بود. برخلاف من لیزا بود که هیچ علاقه‌ای به داشتن فرزندی نداشت و مدام به من می‌گفت تنها چیزی که یک کودک برای خانواده‌اش به ارمغان می‌آورد نگرانی‌های مداومی است که پدر و مادرش را تا آخر عمرشان رها نخواهد کرد.
کد خبر: ۳۰۸۱۱۳

شاید هم درست می‌‌گفت. همیشه برایم مثال می‌زد که مگر امثال ما برای والدینمان چه کار مهمی انجام داده یا حتی چه کمکی از دستمان برآمده که اکنون انتظار داشته باشیم فرزندمان هم همان‌طور بزرگ شود و چنین انتظاراتی از او رود. برای من که همیشه خواهر یا برادری نداشتم و همه عمرم را تا قبل از ازدواج دیر هنگامم به تنهایی گذرانده بودم این حرف‌ها معنی و مفهومی نداشت. برای من که عاشقانه دوست داشتم پدر شوم صاحب فرزند شدن بزرگ‌ترین آرزویی بود که بالاخره هم به آن دست پیدا نکردم.»

«اسکات رودر» 50 ساله و اهل کانزاس مردی است که به اتهام به قتل رساندن «جورج تیلور»‌ پزشک متخصص زنان دستگیر و به حبس ابد محکوم شده است. این مرد متهم است از روی نفرتی که به پزشکانی که امر سقط جنین را انجام می‌داده‌اند، داشته به سوی این پزشک شلیک کرده و او را از پا درآورده است. آقای رودر هرگز اتهاماتش را نفی نکرده و از دادگاه خواسته بود تا اشد مجازات را برای او در نظر بگیرد. حدس اولیه وکیل او به 50 سال حبس که پس از دادگاه‌های متعدد به حبس ابد تبدیل شد آن چیزی بود که متهم همیشه دلش می‌خواست. او علاقه‌‌مند است که تا پایان عمرش را پشت میله‌های زندان بماند. «هر مردی دلش می‌خواهد که تشکیل زندگی بدهد و همسری خوب داشته باشد که همه امید و آرزوهایش باشد. در مورد من این اتفاق خیلی دیر افتاد. از آنجایی که پسر یتیمی بودم که خواهر و برادر نداشتم و تا 18 سالگی به همراه یک خانواده که از نزدیکان دور پدرم بودند زندگی می‌کردم هیچ‌وقت نتوانستم طعم یک زندگی خوب را بچشم. پدر و مادرم هر دو در یک سانحه تصادف که به خاطر اشتباه خودشان رخ داده بود جانشان را از دست دادند و از آن زمان که من 13 ساله بودم هر یک سال نزد یک عضو دور از خانواده‌های پدری یا مادری‌ام زندگی می‌کردم. محبت آن چیزی بود که من هیچ‌وقت طعم اصلی آن را در وجودم حس نکردم. احساسی که همیشه با خودم فکر می‌کردم سربار خانواده‌ای هستم که هیچ تعلق خاطری به من ندارند، همیشه آزارم می‌داد. تنها بودن، یکی دیگر از دلایلی بود که باعث می‌شد در رویاهایم زندگی خوبی را برای خودم تصور کنم که در آن همه چیز زیبا و دوست داشتنی به نظر می‌رسید. می‌خواستم هر طور که شده روی پاهای خودم بایستم و لااقل یک چیز را برای خودم داشته باشم و آن هم خانواده‌ای باشد که هرگز از من جدا نشود. نداشتن والدین گرچه آسیب‌های زیادی به من زده بود اما یک انگیزه را در من قوی نگه داشته بود و آن هم تلاش کردن برای ساختن زندگی بهتر بود. یاد گرفته بودم که روی پاهای خود بایستم و وقتی در 18 سالگی از خانواده‌ای که با آنها زندگی می‌کردم جدا شدم با خودم گفتم که دیگر هرگز نزد‌ آنها برنخواهم گشت. این تصمیمی بود که تنها در صورتی محقق می‌شد که می‌توانستم خوب کار کنم و محتاج کسی نباشم. من کار کردن را از همان سن شروع کردم و از آنجایی که از نقطه‌ای بسیار پایین آغاز کرده بودم خیلی طول کشید تا بالاخره توانستم برای خودم حداقل‌هایی را فراهم کنم. حداقل‌هایی که برای من همه چیز بود.« »اسکات رودر» با کار در یک نجاری شروع کرد. او که می‌دانست هیچ‌وقت نمی‌تواند وارد دانشگاه شود با توصیه یکی از اقوامشان تصمیم گرفت که کارهای عملی را یاد بگیرد. او چند سالی را در نزد پیرمردی که از آشنایانشان بود کار کردن را یاد گرفت و توانست پیشرفت خوبی هم داشته باشد. انگیزه او برای آن که خانواده‌ای کوچک و خوشحال را دور هم جمع کند سبب می‌شد که بیشتر از هر کدام ازهمسن و سالانش کار کند و برای رسیدن به اهدافش زحمت بکشد. سال‌های زیادی طول کشید تا او بلاخره توانست محل خیلی کوچکی را برای خودش اجاره کند و کارهایی را به دست بگیرد که خود او مسوولشان بود. برای اسکات که چیزی نداشت همین قدم‌های کوچک هم رسیدن به اهدافی بزرگ بود که در سرداشت. «شبانه روز کار می‌کردم. وقتی به خودم آمدم 30سال سن داشتم و از زندگیم چیزی نفهمیده بودم. دوستان زیادی نداشتم و در واقع اصلا اهل معاشرت هم نبودم. انگار همه زندگیم در کار کردن خلاصه شده بود. عطش زیادی به پول و رسیدن به زندگی داشتم که در ذهنم ترسیم کرده بودم و هر چه زمان می‌گذشت رسیدن به آنها شاید سخت‌تر هم می‌شد. هر چه بیشتر کار می‌کردم، زمان، زودتر سپری می‌شد و به همان نسبت هم قیمت‌ها بالا می‌رفت. دوست داشتم خانه‌ای هر چقدر هم کوچک برای خودم دست و پا کنم اما هر بار که پول‌هایم جمع می‌شد متوجه می‌شدم که قیمت‌ها نسبت به آنچه که تصورش را می‌کردم بیشتر شده است. 35 ساله بودم که با همسرم آشنا شدم. او همان کسی بود که دلم می‌خواست با او ازدواج کنم.»

«اسکات رودر» 50 ساله و اهل کانزاس مردی است که به اتهام به قتل رساندن «جورج تیلور»‌ پزشک متخصص زنان دستگیر و به حبس ابد محکوم شده است. این مرد متهم است از روی نفرتی که به پزشکانی که امر سقط جنین انجام‌ می دهند ، به سوی این پزشک شلیک کرده و او را از پا درآورده است.

اسکات در یکی از مهمانی‌هایی که همسایه‌اش ترتیب داده بود شرکت کرد و برای اولین بار با لیزا آشنا شد. او هم زنی همسن و سال خودش بود که به نظر بسیار آرام می‌آمد. آشنایی آنها زمان بسیاری طول کشید تا شکلی رسمی به خود گرفت و آن هم یک دلیل بیشتر نداشت. اسکات که چیز زیادی از روابط خانوادگی نمی‌دانست می‌ترسید که اگر اشتباهی از او سر بزند سبب ناراحتی همسر آینده‌اش می‌شود و حاضر نبود به هیچ قیمتی این اتفاق بیفتد. بالاخره با پادرمیانی اطرافیان اسکات توانست از لیزا درخواست ازدواج کند و پاسخ مثبت او را دریافت کند. این همان چیزی بود که اسکات سال‌های سال برای رسیدن به آن زحمت کشیده بود. خانواده‌ای کوچک و خوشحال که می‌توانست سال‌های سال دوام بیاورد.

«با لیزا که آشنا شدم احساس می‌کردم بالاخره به همه رویاهایم دست پیدا کرده‌ام. او هم پدر و مادرش را از دست داده بود و سختی زیادی کشیده بود. جالب بود که از بسیاری از جهات شباهت‌های زیادی به هم داشتیم. هر بار که به او می‌گفتم بزرگ‌ترین آرزویم داشتن خانواده‌ای گرم و صمیمی است همیشه حرفم را تصدیق می‌کرد و تصور می‌کردم نداشتن خانواده برای او هم می‌تواند دلیلی باشد که مثل من به کانون گرم یک زندگی کوچک علاقه‌مند باشد. بعد از مراسم ازدواجمان همه سعی‌ام را می‌کردم که خوشحالی را برایش مهیا کنم. همه چیز خوب پیش می‌رفت تا این که او برای اولین بار باردار شد. من از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم اما او انگار سرخورده شده بود. نمی‌فهمیدم چرا به اندازه من خوشحال نیست اما زیاد هم سوال نمی‌کردم، چون تصورم این بود که بالاخره با داشتن فرزند کنار می‌آید. تنها چند هفته بعد بود که با محل کارم تماس گرفت و گفت که بچه را از دست داده است.

انگار دنیا روی سرم آوار شده بود. او گفت که به خاطر این که سن او کمی بالا رفته امکان نگه داشتن جنین را نداشته است.

حرفش را باور کردم چون حتی یک درصد هم تصور نمی‌کردم که بخواهد در چنین موردی به من دروغ بگوید. تا ماه‌های متوالی ناراحت و افسرده بودم اما به روی خودم نمی‌آوردم. فکر می‌کردم که همه آرزوهایم به باد رفته اما باز به خودم دلداری می‌دادم که این طور نیست و خداوند بار دیگر این هدیه را نصیب ما خواهد کرد. وقتی برای دومین بار باردار شد دیگر می‌دانستم که هر طور شده باید از این فرزندمان محافظت کنیم. اصرار داشتم که نزد پزشک برود و توصیه‌های مهم را از او بگیرد. جدال ما پایان نداشت و بالاخره گفت که خودش بار اول دست به سقط جنین زده و این بار هم همین کار را تکرار خواهد کرد چون امیدی به فرزند آینده‌اش ندارد. زندگی جهنمی ما از همان روزها آغاز شد و بالاخره با سقط جنین دومش و ماه‌ها جدل، ما از هم جدا شدیم. همه آرزوهایم را بر باد رفته می‌دیدم و به نظرم مقصر تنها کسی بود که حاضر شده بود در قبال پول دو فرزند مرا از بین ببرد. کشتن دکتر «جورج تیلور» می‌توانست لااقل از کشته شدن فرزندان افراد دیگری جلوگیری کند.»

مترجم:‌ المیرا صدیقی
منبع:‌ کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها