نجات

کد خبر: ۳۰۷۷۰۱

مدرسه و دوری از خانواده برای من سخت بود، اما از آنجایی که پدرم الکلی، خشن و خیلی سختگیر بود دوری از خانواده فرصتی برای تجدید روحیه‌ام بود.

علاقه ما به حدی بود که من از این‌ که دبیرستان را تمام کرده بودم خوشحال بودم چون فکر می‌کردم حالا می‌توانم با رافائل ازدواج کنم. (چه عقیده بچگانه‌ای)‌

ما ساعت‌ها با هم صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که مشترکات زیادی داریم که یکی از آنها داشتن پدر الکلی و بداخلاق من و مادر رافائل بود. مادر رافائل معتاد بود، به طوری که بالاخره مبتلا به ایدز شد‌ و وقتی که رافائل فقط 13 سال داشته از دنیا رفت . رافائل هم به خود قول داده بود که هرگز به سمت مواد نرود.

نهایتا قرار شد ما در آستانه 18 سالگی با هم ازدواج کنیم. هیچ‌کدام از اطرافیان هم نتوانست جلوی ما را بگیرد. ظاهرا خیلی‌ها به رافائل هم گفته بودند که سنش خیلی کم است و حالاحالا‌ها برای ازدواج وقت دارد اما او قبول نکرده بود.

من چند ماه بعد از ازدواج باردار شدم. با این ‌که از نظر مالی در اوضاع خوبی نبودیم، تصمیم گرفتیم بچه را نگه داریم اما هنوز به کافه‌ها و رستوران‌ها می‌رفتیم و تمام پولمان را می‌خوردیم. مدتی گذشت و بعد از تولد بچه اوضاع بدتر شد.

ما واقعا آمادگی لازم برای پدر و مادر شدن را نداشتیم. به هر شکلی بود بچه‌داری نصفه نیمه‌ای می‌کردیم و دلمان خوش بود که با هم هستیم.

خیلی زود دوباره باردار شدم و این بار دچار افسردگی شدم و نمی‌دانستم چه باید بکنم. بدتر از همه این‌ که ناپدری رافائل نیز از دنیا رفت و او مجبور شد سرپرستی برادر کوچکش را به‌عهده بگیرد.

رافائل مجبور شد برای تامین مخارج خانواده 5 نفری‌اش خیلی بیشتر کار کند. او کاری پیدا کرد و ما امیدوار شدیم اما نمی‌دانستیم که یکی از همکارانش اوضاع زندگی ما را بدتر از قبل می‌کند.

همکارش او را برای آخر هفته به منزلش دعوت کرد و در آن شب بسته‌ای کوکائین به رافائل داده بود. رافائل هم به او گفته بود که با خود عهد بسته که هرگز به سمت مواد مخدر نرود زیرا مادرش را به همین دلیل از دست داده بود.اما معلوم نشد چطور بار دیگر به منزل این مرد رفت و نهایتا پس از یکی دو بار مصرف معتاد شد. او که فکر می‌کرد با مصرف مواد به کلی احساس دیگری می‌کند این را راهی برای فکر نکردن به مشکلات و مسوولیت سنگین زندگی بیان می‌کرد، اما پس از مدت کوتاهی او دیگر شب‌ها به خانه نمی‌‌آمد و هر کاری برای دسترسی به مواد انجام می‌داد.

گاهی اوقات روزی 400 یا 500 دلار خرج موادش می‌کرد و من با کار نیمه وقتی که گرفته بودم به زحمت شکم بچه‌ها را سیر می‌کردم.

کار به جایی رسید که چمدانم را بستم تا با بچه‌ها از شهر برویم و رافائل را ترک کنیم. اما وقتی برای دریافت بلیت به ایستگاه قطار رفته بودم مردی متوجه موضوع شده بود و گفت که فرصت به همسرت بده و آدرس محل کارش را نیز به من بده. من با ناامیدی این کار را کردم.

او هم نزد رافائل رفت‌ و او را با خود به کلیسا برده بود. در آنجا راجع به زندگی خودش و این‌ که موادمخدر مصرف می‌کرده اما به خاطر این‌ که فهمیده بود همسرش باردار است به خاطر زندگی فرزندش ترک کرده و دنبال کار و ادامه تحصیل رفته و حالا یکی از مدیران موفق یک شرکت ساختمانی است.

او به رافائل پیشنهاد کرده بود که از شرکت او دیدن کند و اگر ترک کند می‌تواند به عنوان یکی از کارمندان در آنجا استخدام شود.

من که مرتب دعا می‌کردم و از خدا کمک می‌خواستم منتظر اتفاقات بعدی بودم. اما خدا به ما کمک کرد و رافائل تصمیم گرفت که ترک کند و در این راه نیز این مرد خیر به ما کمک زیادی کرد. در واقع او فرشته‌ای از جانب خدا برای ما بود.

حالا هم که چندین سال از آن جریان می‌گذرد من و رافائل که نجات پیدا کرده‌ایم در کنار هم کار و سعی می‌کنیم فرزندانمان را به بهترین شکل تربیت کنیم تا در آینده موفق و خوشبخت باشند.

مترجم : سحر کمالی‌نفر
منبع :cbn.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها