در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سروان آرنولد جواب داد: مرد جوانی به نام دان راسل، پسر کوچک جمیز راسل بانکدار معروف در رختکن ورزشگاه گلف به طرز دلخراشی به قتل رسیده است. از آن جا که موضوع بسیار با اهمیت است، رئیس پلیس خواستند شما در محل حاضر و موضوع جنایت را پیگیری نمایید.
سروان آرنولد خاطرنشان کرد: کشف راز این قتل بسیار مهم است و رئیس بر حل معمای این جنایت تاکید کردند.
کمیسر پس از پایان تماس تلفنی به سرعت آماده شد و به طرف ورزشگاه گلف هیل که در شمال غربی شهر در منطقه زیبایی در حاشیه جنگل پیشن هیل قرار داشت حرکت کرد.
در آن ساعت ظهر تعطیلی، خیابانها کاملا خلوت و کمتردد بودند. کمیسر با سرعت خیابانها را یکی پس از دیگری طی کرد و دقایقی بعد خود را به زمین زیبای گلف ورزشگاه هیل رساند.
جنایت در ساختمان ویلایی ورزشگاه که رختکن محسوب میشد، رخ داده بود. در مقابل این ساختمان چوبی، چند خودروی پلیس، آمبولانس و چند مرد و زن دیده میشدند.
هوا بسیار مطبوع بود و نسیم ملایمی میوزید. کمیسر خودرواش را مقابل ساختمان متوقف کرد. نگاهی به اطراف انداخت و وارد ساختمان شد. ساختمان مشتمل بر سالنی بزرگ و چند اتاق میشد که تعدادی مامور پلیس در حال بررسی و عکسبرداری از نقاط مختلف آن بودند. سالن بزرگ ساختمان پر از چوبهای گلف از انواع مختلف بودکه به طرز منظمی چیده شده بودند. در ضلع غربی و شرقی سالن، تعدادی اتاق دیده میشد که به طبقه دوم منتهی میشد. طبقه دوم هم به صورت اتاقهای مجزا بود که از آنها به عنوان رختکن اختصاصی استفاده میشد.
قتل در اتاق شماره 3 در ضلع غربی سالن در طبقه اول رخ داده بود. کمیسر با راهنمایی یکی از ماموران به اتاق وارد شد. اتاق 6 متری بود که در داخل آن یک کمد چوبی، چرخ حمل چوب گلف، یک مبل راحتی، چوب لباسی و چند چوب گلف دیده میشد. در کنار پنجره کوچک اتاق، جسد خونآلود دان راسل روی زمین افتاده بود. حوضی از خون پشت سر دان دیده میشد. دان فقط یک شلوار کوتاه به تن داشت که رنگ خون گرفته بود. شکاف عمیقی در سر دان دیده میشد که جوی باریکی از خون از آن جاری و اطراف او را احاطه نموده بود.
لکههای خون به در و دیوار پاشیده بود که حکایت از آن داشت که قاتل با تمام قدرت ضربه را به سر دان وارد کرده و باعث ایجاد شکاف در جمجمه و درنهایت پاشیدن لکههای خون به اطراف شده و مرگ دلخراشی را برای او رقم زده است.
بررسیها در صحنه قتل و خراشهایی که روی گردن و سینه مقتول مشاهده میشد، حکایت از آن داشت که مقتول با قاتل درگیر شده و در حین درگیری در یک فرصت مناسب، مقتول را غافلگیر و با وارد آوردن شیای سنگین بر سر مقتول، قتل را رقم زده است.
کمیسر بدقت جسد دان را وارسی کرد. در این بررسی به این نتیجه رسید که دان براثر ضربه شدیدی که به سرش وارد آمده، نقش زمین شده و براثر خونریزی جان سپرده است. همچنین شواهد نشان میداد که حداقل 2 ساعت از وقوع جنایت میگذرد. در واقع قتل بین ساعت 9 تا 10 صبح رخ داده است.
کمیسر پس از بررسی جسد به جستجو در محل جنایت پرداخت. هیچ ردی از قاتل و آلت قتاله دیده نمیشد. اما آنچه که نظر کمیسر را جلب نمود وجود تکههای گل بود در اطراف اتاق ضمن اینکه کفش کتانی مقتول هم در گوشه اتاق در کنار کمد چوبی و لباسهایش بود و کاملا گلی بود. اما گلهای پخش شده در اطراف قطعا نمیتوانست مربوط به کفشهای مقتول باشد. چرا که آنها در گوشه اتاق و در کنار کمد قرار داشتند و میبایستی مربوط به قاتل سنگدل باشد که در کمال قساوت و بیرحمی دان را با ضربهای هولناک از پای درآورده بود. آثار بههم ریختگی در داخل اتاق نیز محسوس بود و این امر حکایت از درگیری مقتول با قاتل داشت. ضمن اینکه کمیسر در تحقیقات خود متوجه شد که قاتل بسیار ماهرانه و در عین حال با قدرت ضربه را به سر مقتول وارد آورده که همان یک ضربه کار را تمام و قتل را رقم زده است.
کمیسر پس از انجام تحقیقات و بازرسی از نقاط مختلف صحنه جنایت از اتاق خارج شد و به بررسی وضع ساختمان پرداخت. ظاهرا در جاهای دیگر همهچیز مرتب و منظم بودند.
سروان آرنولد معاون کلانتری منطقه در طبقه دوم به اتفاق همکارانش در حال تحقیق و بررسی بودند. او با دیدن کمیسر احترام گذاشته و گزارش داد: ساعت 30/11 صبح بود که اطلاع یافتیم جوان 24 سالهای به نام دان راسل به قتل رسیده است. دان راسل پسر کوچک جیمز راسل بانکدار معروف و از ثروتمندان بزرگ شهر است. او دانشگاهش را در رشته حقوق به پایان رسانده و جدیدا یک شرکت حمل و نقل را به ثبت رسانده است.
دان قهرمان گلف منطقه بود و به این ورزش علاقه زیادی داشت. او حداقل هفتهای 2 روز به اینجا میآمد. اکثر اوقات هم با نامزدش جینا در اینجا حضور مییافت که امروز به خاطر اینکه جینا به سفر رفته، تنهایی آمده بود. دان خودش را برای مسابقات منطقهای که هفته آینده آغاز میشود، آماده میکرد. بنا به اظهارات نگهبان ورزشگاه دان ساعت 6 صبح وارد ورزشگاه شد. گویا در آن ساعت هیچکس حضور نداشت. از آنجا که امروز روز تعطیل است، اکثر مردم بعد از ساعت 10 یا 11 صبح به ورزشگاه میآیند و گویا دان برای اینکه بتواند با خیالی آسوده و بدون جنجال تمرین کند، صبح زود آمده و قاعدتا قصد داشته زود هم برگردد که مورد سوءقصد قرار گرفته و به قتل رسیده است.
معاون کلانتری منطقه در ادامه گزارش خود افزود: کسی که خبر این جنایت را به پلیس داد ادوارد بورک، و ریچارد برد، از هم بازیهای او بودند. آنها وقتی وارد ساختمان میشوند، متوجه این قتل هولناک شده و پلیس را در جریان میگذارند. البته قبل از این کار، نگهبان را هم مطلع میکنند.
سروان آرنولد ادامه داد: بلافاصله پس از گزارش آنها ما در محل حاضر و همه چیز را تحت کنترل درآوردیم.
وی یادآور شد: متاسفانه هیچ اثری از آلت قتاله پیدا نشده و همکاران ما در حال تحقیق و بررسی هستند.
سروان آرنولد خاطرنشان کرد: متاسفانه در زمان وقوع جنایت منطقه کاملا خلوت بوده و هیچکس نتوانسته قاتل بیرحم را ببیند.
البته ادوارد مدعی است هنگام مراجعه به رختکن، مردی را از پشت دیده که با سرعت از ساختمان خارج شده است. او میگوید آن مرد با سرعت لابهلای درختان پنهان شد.
کمیسر چند سوال از سروان آرنولد پرسید و سپس به سراغ ادوارد بورک و ریچارد برد و آرچر نگهبان ورزشگاه که در خارج از ساختمان، ساکت و آرام نشسته بودند رفت و به بازجویی از آنها پرداخت. ادوارد بورک که مرد جوان تنومندی بود و او نیز از قهرمانان گلف محسوب میشد و زیاد به این ورزشگاه میآمد به کمیسر گفت: حدود ساعت 30/10 بود که از در جنوبی به ورزشگاه آمدم پس از این که به ساختمان رختکن رفتم و لباسهایم را عوض کردم به زمین شماره 5 گلف که کاملا خلوت بود رفته و مشغول بازی شدم. در زمینهای دیگر هم افرادی مشغول بازی بودند که چون فاصله زیاد بود، آنها را نشناختم. فکر میکنم دان در زمین گلف شماره 2 بود. خلاصه چون ظهر قرار داشتم، بعد از یک ساعت بازی را تمام و در حال برگشتن به ساختمان بودم که ریچارد را در نزدیکی ساختمان دیدم. او تازه آمده بود. سلام و احوالپرسی کردیم و هر دو وارد ساختمان شدیم و در آنجا بود که متوجه قتل دلخراش دان بیچاره شدیم. قاتل بیرحم در کمال سنگدلی، دان را از پای درآورده و گریخته بود.
وی افزود: دان جوان بسیار مودب و خوبی بود. درست است که رقیب سرسخت من محسوب میشد و ما همیشه بر سر مقام اولی با هم رقابت میکردیم و به خاطر همین رقابت تنگاتنگ، زیاد میانه خوبی با هم نداشتیم. اما این انصاف نیست که منکر بازی خوب و اخلاق شایستهاش شوم.
ادوارد ادامه داد: این را هم بگویم موقعی که به ساختمان نزدیک میشدم و قبل از این که ریچارد برسد، مرد قدبلند و قوی هیکلی را دیدم که با ساکی از ساختمان خارج شد. او فقط یک ساک قهوهای رنگ به دست داشت. من از پشت او را دیدم و نتوانستم قیافهاش را خوب تشخیص بدهم. اوبه سرعت در لابهلای درختان ناپدید شد. یقین دارم که همان مرد قاتل است، البته در آن لحظه اصلا این امر به ذهنم خطور نکرد. با خودم گفتم شاید از این دلهدزدها باشد و اهمیت ندادم. به خصوص وقتی ریچارد را دیدم اصلا آن موضوع از ذهنم رفت. اما حالا که فکرش را میکنم مطمئنم که آن مرد قاتل دان بیچاره است.
کمیسر از ادوارد درخصوص شغلش، تحصیلاتش و محل زندگیاش پرسید. ادوارد با حوصله به همه سوالها پاسخ داد. کمیسر پس از بازجویی مفصل از او که 45 دقیقه طول کشید به سراغ ریچارد رفت. ریچارد که بشدت وحشتزده به نظر میرسید به کمیسر گفت: من مدتهاست که دان را میشناسم. او جوانی بسیار مودب، باشخصیت و آرام بود، و حادثه مرگ ناگهانی او بسیار دلخراش است. وی افزود: ساعت حدود 30/11 بود که به اینجا رسیدم. وقتی از خودرو پیاده شدم، ادوارد را دیدم که از چند متری مرا صدا زد. ظاهرا از زمین بازی برمیگشت. گفت مهمان دارم باید زود بروم. با هم وارد ساختمان شدیم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدیم. بعد هم موضوع را به پلیس و نگهبان ورزشگاه اطلاع دادیم.
وی یادآور شد که هیچ کس را در آن اطراف ندیده است.
کمیسر چند دقیقهای از ریچارد بازجویی کرد و سپس به سراغ آرچر نگهبان ورزشگاه که مرد میانسال قوی هیکلی بود رفت. آرچر که خیلی وحشتزده و مضطرب به نظر میرسید به کمیسر گفت: آقای دان ساعت 6 صبح و در حالی که آفتاب تازه طلوع کرده بود وارد ورزشگاه شد و دیگر هیچ خبری از او نداشتم تا این که ادوارد و ریچارد اطلاع دادند که او به قتل رسیده است. آرچر در مورد ورزشگاه گفت: این ورزشگاه 3 در ورودی دارد که من در جنوبی هستم. البته بیشتر افراد هم از این در وارد و خارج میشوند، البته امروز که روز تعطیل است، در شرقی بسته بود و فقط درهای جنوبی و شمالی باز بودند. که در شمالی بدون نگهبان بود. علتش هم این است که نگهبان این در به مرخصی رفته بودو چون تردد از آن جا بندرت صورت میگیرد، جایگزینی برای نگهبان استقرار نیافت. این را هم اضافه کنم که افراد غریبه و غیرعضو اصلا به ورزشگاه نمیآیند.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که آیا ساختمان رختکن نگهبان دارد یا خیر؟ جواب داد: چون ساختمان دارای اتاقکهای رختکن است و هر اتاق مالک دارد، برای همین، ساختمان فاقد نگهبان است. البته ما مواظب هستیم و گاهگاهی سرکشی میکنیم.
کمیسر سوالات متعددی از آرچر پرسید و سپس چند دقیقهای هم از مدیر ورزشگاه که تازه به محل رسیده بود، بازجویی نمود و آنگاه رو به ستوان آرنولد دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل دان راسل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر داستان را بدقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: