در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
من حرف دلم و احساسم رو از رفتن پاسخگو نوشته بودم و خواستم به اندازه خودم سعی در برگشتنش داشته باشم که امیدوارم اگه امکانش باشه برگرده. اگر امکانش هست راه مکاتبهای با پاسخگوی قبلی صفحه اعلام بفرمایید.
روزنه امید
همراه گرامی، تصمیم یک صفحهای شدن بروبچهها تصمیم مدیران بالایی نشریه است و در این یک صفحه هم عملا امکان چاپ همه نامههایی که مخاطبان صفحه در این زمینه مینویسند نیست. با این حال در این شماره هم ناچار تعدادی دیگر از این دست نامهها را به خاطر دل بروبچ چاپ میکنیم. از حسن ظن شما و دیگر دوستان به ضمیمه چاردیواری ممنونیم و منتظر مطالب دیگرتان در زمینههای اجتماعی، خانوادگی و ادبی متفاوت و متنوع هستیم.
انتظار
1-نمیدونست چه کار کنه. کنار میزش رو نگاه کرد. سطل زباله پر بود از کاغذهای سپیدی که مچاله کرده بود. نمیدونست چطور بنویسه. قلم از فرط عرق دستاش دائم تو دستش لیز میخورد. دستش رو زیر چونهش زد و با خودش فکر کرد: چه حسی پیدا میکنه وقتی این نامه رو بخونه؟ خیلی براش سخت بود اما چارهای نداشت. چه خوب بود که خونه نبود. زندگیش پر از ملال و تکرار شده بود. بالاخره تصمیمش رو گرفت. تکه کاغذی برداشت و نوشت: «تو بهترین همسر دنیایی اما دنیایی خاموش هستی. من عاشق شلوغیام و هدیه تو به من تنهاییست.» کاغذ رو به آینه چسبوند و ساکش رو برداشت و رفت.در باز شد. از شادی مفرط نمیدونست باید چکار کنه. بعد از پنچ سال انتظار، هزار جور برنامه تو ذهنش داشت. کفشهاشو تو جاکفشی گذاشت. چشمش به کاغذ رو آینه خورد. لبخند رو لبهاش محو شد. برگه آزمایش از بین انگشتاش لیز خورد. به دیوار تکیه داد.
2-قطره اشک گرمی روی گونهاش چکید. گرماش به گرمی دستهای او بود. دلش پر کشید به روزای دور گذشته. روزی که دلهره داشت و میترسید و تنها دستهای گرم او بود که آرومش میکرد. یادش اومد که برای آرامشش تا زنگ آخر باهاش روی نیمکت کلاس نشست و خوند: الف... ب...
وقتی جلسه تموم شد، نفسی عمیق کشید. از کلاس در اومد و باز گرمای دستهای اون. با همون دستا حلقه گل فارغالتحصیلیش رو دور گردنش انداخت و لباس دامادی تنش کرد.داشت چکار میکرد؟ دستهای گرم را که حامی تمام زندگیش بود کجا جا میگذاشت؟ طول کوچه را در چند گام بلند برداشت و داخل حیاط شد. هنوز ساک به دست داخل ایوان ایستاده بود. انگار منتظرش بود. میدانست که برمیگردد.
دستانش را بوسید. مادر! من تا آخرین نفس محتاج دستهای گرم توام.
عاطفه سوری 24 ساله از کرج
عاطفه خانم سلام ما را هم بپذیرید. از خوش و بش دلگرم کننده شما سپاسگزاریم و خوشحال از ورود دوبارهتان به صفحه خودتان. ضمنا ما را هم در غم از دست دادن مادرتان شریک بدانید.
تقدیر و تبریک
امیدوارم همه بروبچههای این خونه همیشه شاد و پر تلاش باشند. این اولین نامه من واسه این خونه شلوغ و پر سر و صداست. راستش رو بخواین دلیل نوشتن من نوشته مسافر دنیای خواب بود. خواستم بگم نانوشتههای شما رو خوندم. جالب بود و قابل تقدیر. منم دوست دارم تجربهای نو رو تجربه کنم و واسه این تجربه کردنها همیشه سختترین راه رو انتخاب میکنم. همیشه واسه تجربه کردن راههای زیادی وجود داره. اینم یه راه عجیبه و من عاشق چیزای عجیبم.حداقل 4 ساله که جام جم میخونم ولی با این صفحه کاملا غریبه بودم. هرازگاهی پیش میاومد سری به این صفحه بزنم اما سریع و گذرا ازش رد میشدم تا اینکه بر حسب اتفاق متن مسافر دنیای خواب منو جذب کرد. رفتم توی انباری و یکی دیگه از این چاردیواریها رو پیدا کردم و اینبار جذب پاسخگوی قبلی شدم. بابت طرفداراش کنجکاوتر شدم و رفتم سراغ بقیهشون و فقط دو تا از اونها رو پیدا کردم اما متأسفانه حتی یه رد پای کوچیک هم از این پاسخگوی عزیز ندیدم. البته مهم قلم بچهها بود که خیلی خوشبینانه و صمیمانه به تحریر دراومده بود. از قول من به پاسخگوی قبلی تبریک بگین بابت این همه طرفدار.
غریبه
این نیز بگذرد
1-با بغض سنگینی که گلویش را فشار میداد، نگاه عمیقش را به دستان ظریفش دوخت، مشتش کرد، حیران شد. قطره اشکی روی مشت ظریفش چکید.
زیر لب با دنیایی از غم و اندوه زمزمه کرد: شک میکنم قلب آدمها به اندازه مشتشان باشد. بغضش ترکید. شاید راست میگفت، مگر قلبش چقدر جا برای غم داشت؟
مشتش را آرام باز کرد و روی سینهاش گذاشت. صدای قلبش تا عمق وجودش طنینانداز شد. نفس عمیقی کشید و پلکهایش را روی هم گذاشت و لحظهای بعد با لبخند گفت: «تا شقایق هست زندگی باید کرد.»
2-با تو از کدامین لحظات بیتو بودنهایم بگویم تا باور کنی امروز، با دلی شکسته و چشمی لرزان در حسرت دیدار تو، آرامش، این نگین خوشبختیام را گم کردهام؟ درد فراقت را تنها با سکوتی غمبار سپری کردهام. رنجها و دلهرههایم را در دل ریختهام و سکوت، تنها سپر من در برابر فاصلههاست.
خاطره از مشکین شهر
تصمیم عقلانی
نمیدونم اگه پاسخگوی خودمون این نامه رو بخونه چه احساسی پیدا میکنه. خودش به ما گفت: درسته که شرایط رو آدما تأثیر میذاره اما خونه آخرش، این خود آدمهان که سرنوشتشون رو رقم میزنن. این شرایط آدما نیست که براشون تصمیم میگیره، این عقل اوناست. میخوام بهش ثابت کنم که من واقعا به حرفاش گوش میکردم و گوش میکنم. البته نه فقط گوش، که عمل هم میکردم. میخوام بهش ثابت کنم که از همه کلیدهای طلاییش یه شاهکلید درست کردم برا خودم. بنابراین پیشداوری نمیکنم، زود قضاوت نمیکنم. میخوام بهش بگم که جاش خیلی خالیه.
پایه یک بروبچ
اخبار جراید
اندر احوالات تغییر و تحول چاردیواری:
ماه قبل که همانند دوشنبه هفتههای گذشته به سر دکه جراید رفته و جامجم را خریداری نمودم، بیفوت وقت به صفحه بروبچهها رجوع کردم ودیدم که ای واااای... صفحهای از این خانه کاسته شده است. در صدد برآمدم تا آگهی کنم که صفحهای از این جریده مفقود گردیده و از یابنده تقاضا میگردد تا عدهای از بروبچهها را از نگرانی برهانند. اما اندکی بعد کاشف به عمل آمد که میرزا حسامی پاسخگو نیز از این صفحه جدا گشته است.
اندکی سر بخارانیدم و بعد دست به زیر چانه و سر در جَیب فرو بردم که چرا پاسخگو از این صفحه رفته است. آن از روزگار صفحه که از دو به یک رسید و این از روزگار حسامی که مفقود گردیده. گفتم باز جای شکرش باقیست که این یک صفحه محذوف نگردیده است. به خودم گفتم: چاره چیست؟ فیالحال که اوضاع چنین است، نباید دست روی دست گذاشت. دست به کار گشته و نامهای به هم رساندم تا از ارباب جراید تقاضا بدارم در صورتی که از احوالات حسامی پاسخگو، اخباری در دست دارند به این جماعت برسانند.
احمد از بابل
جناب احمد از بابل، آخرین اخبار حاکی از آن است که سردبیر در این قضایا بیتقصیر است و در حال انجام مذاکره برای بازگشت ایشان. فقط نمیدانیم در بین کدام منطقه حارّه یا سردسیری باید به دنبال ایشان بگردیم! اگر شما از فسیلهای ماقبل تاریخ اطلاعی به دست آوردید ارائه فرمایید.
برگرد
من میخوام بدونم چرا گذاشتین پاسخگو جونم بره؟ اصلا خطاب به ف. حسامی: میدونم که حداقل روزنامه رو میخونی. چرا رفتی؟ حقوق بهت کم میدن؟ آقا بیا من بهت 10 برابر حقوق میدم. فقط تو بیا یک کلمه بگو که برمیگردی، دیگه همه چی حلّه. اصلا به ما چه که تو مَردی یا زن! مجردی یا متأهل! بچه داری یا نه! این همه بچه رو گذاشتی رو گاز که چی بشه؟ بابا سوختیم! بیا ما رو از رو گاز بردار دیگه! ببین همه بچهها از این مساله ناراحتند. ما هممون به خاطر جوابهای بانمک و آموزنده تو متنامون رو میفرستادیم. جان هر کی دوست داری، مرگ من، جان خودت برگرد. حالا رفتی، لنگه کفش منو کجا بردی؟ من فقط همین یک جفت کفش رو داشتم حالا که تو هم یه لنگشو بردی، من چیکار کنم؟
لنگه کفش بیابانی
دوست عزیز، پاسخگو وقتی رفت کفشهای خودش را هم اینجا جا گذاشت بس که باعجله رفته شد خودش! با این حال شما فعلا با همین یک لنگه کفش سر کن تا ببینیم چه میشود!
مرگ لحظهها
او را از یاد برده بود. در کوچهها به دنبال رد پاها بود. اما اکنون به یاد میآورد که او را از یاد برده بود. به سادگی تمام روزهایش اندیشید. به تمام خاطراتش. آن کوچه بنبست پُر از یاس را به یاد آورد و سوالی که از یاسها پرسیده بود: او را ندیدید؟ او را گم کرده بود. نمیدانست که او هیچگاه فراموشش نخواهد کرد و در تمام این روزها پا جای گامهای او میگذارد. خاطراتش را به یاد آورد و لبخند محوی در صورتش پدیدار شد. ناگهان خندید، به تمام روزها، از گوشه چشمانش نوری تابید، درخشید و چکید. غرق در افکارش بود. صدای گامهای خیالش را میشنید و این سکوت بیانتها را میشکست. ایستاد و نگاهی به تمام زندگیاش انداخت و دید که از تمام ایستگاهها جا مانده و تنها مسافر خیالات است.
رها از سوادکوه
پلاک 13
ای آسمانها بغرید! ای ابرها بجنبید! ای سماورها بجوشید. ای دریاها بخروشید. آاااای نسیم سحری صبر کن... ما را با خود ببر از این کوچههای دلتنگی و بیقراری! من دو صفحه طومار نوشتم منباب اعتراض (هر چند لحنمون شوخی بود اما حرفهامون جدی بود) اما اصلا انگار که نه انگار. دریغ از یه خط جواب! چه قدر این «حسامی» گوشه اومد، کنایه رفت که دارن سر قفلی این خونه رو واگذار میکنن! دیدی آخرش چه طور آلاخون والاخونمون کردن؟ چه راحت یه طبقه از خونهمون رو از چنگمون در آوردن! آخه اینم همسایه بود که واسه ما پیدا کردین؟ خونه خیال! بیخیال بابا! اصلا شما بگین واقعاً انصافه؟ از این 16 طبقه همش یه طبقهش باید به ما بروبچ برسه؟ واقعاً انصافه؟ آخه اونم پلاک 13؟ اینم یه پیام 30 حرفی واسه ف. حسامی: «همه حروف سربی، دلتنگ واژگان سبز تواند.»
زهرا فرخی 29 ساله از همدان
خانم فرخی خونه خیال که خیلی خونه خوبی است. انصافاً شما خودتان بگویید صفحه بروبچ همسایه کدام صفحه میشد بهتر بود؟
نامههای رسیده:
نامهها و نوشتههای این دوستان هم رسید. منتظر نوشتههای دیگرتان هستیم:
هادی رحمانی از تهران؛ ف. حبیبی 25 ساله از تهران؛ نادر و نادیا از سیرجان؛ فاطمه پیرزادی از دورود لرستان؛
نامهها و نوشتههای زیبایتان را برای ما به نشانی تهران؛ خیابان میرداماد؛ روزنامه جامجم؛ ضمیمه چاردیواری؛ صفحه بروبچهها بفرستید یا به آدرس ایمیلی که در صفحه اول ضمیمه چاپ شده ارسال کنید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: