در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شروع کردم به ورق زدن، صفحه اول نه... صفحه دوم نه... صفحه سوم، آره داستان خودم بود.
خواندم و حالا نخند کی بخند. انگار بعد از چاپ خندهدارتر شده بود. سریع روزنامه را لوله کردم و به سمت خانه دویدم.
تا آمدم در خانه را باز کنم، مادرم در حالی که چرخ خرید توی دستش بود در را باز کرد.
سلام مامان.
سلام پسرم... چی شده؟! نرفتی دبیرستان؟
مامان ... مامان داستانم توی روزنامه چاپ شده، نگاه کن.
وای قربون پسرم برم...
در را بست و رفت سمت آشپزخانه و بعد از چند لحظه بوی اسپند تمام خانه را برداشت. بعد هم روزنامه را از دستم گرفت و یک راست رفت سمت میز تلفن، نشست، دفترچه تلفن را باز کرد و شروع کرد به تلفن زدن.
مامان من رفتم دبیرستان ... چیزی نمیخوای؟ خداحافظ.
مادرم دستش را گذاشت روی گوشی و گفت: یک جعبه شیرینی بخر.
توی راه تعدادی روزنامه خریدم و با خودم بردم دبیرستان به این همکلاسیام یکی دادم و به آن همکلاسیام هم یکی. توی یکی دو ساعت تمام دبیرستان را خنده برداشت. هر دقیقه یه پیام کوتاه تبریک به گوشیام میرسید. انگار مادرم هم تمام دوست و فامیل را خبردار کرده بود.
همه چیز خیلی رو به راه بود، تا این که هفته بعد دومین داستان طنزم به اسم «ازدواج» چاپ شد. ظهر که از دبیرستان آمدم خانه، مادرم توی آشپزخانه بود.
سلام مامان ... خسته نباشی.
چه سلامی ... چه علیکی... آخه پسر این چیه نوشتی؟! آدم آبروی دخترخالهاش رو میبره؟...! حالا چطور توی روی خالهات نگاه کنم.
تازه یادم افتاد، آن دختر ترشیده شخصیت اول داستانم چقدر شبیه دختر خالمه! با این همه خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم: مامان جان این فقط یه طنزه! اما از آن موقع به بعد نه آنها آمدند خانه ما، نه ما رفتیم خانهشان.
هفته بعد، یه داستان طنز به اسم «کچلها به بهشت نمیروند» نوشتم.
وقتی از دبیرستان به خانه برمیگشتم، احمدآقا بقال سر کوچه صدایم کرد.
آقا مصطفی ... آقا مصطفی.
برگشتم سمت او، دیدم وسط تابستان کلاهی بافتنی گذاشته روی سرش و روزنامهای توی دستشه.
سلام احمدآقا... چیزی شده؟
دستت درد نکند... این چیه نوشتی؟ آخه ما با هم شوخی داریم؟ لااقل احترام ریش سفید ما را نگه میداشتی... از صبح تا حالا هر مشتری که میاد توی مغازه تا چشمش به کله کچل ما میخوره، میزنه زیر خنده.
بعد از یکی دو ساعت معذرتخواهی تا آمدم بیرون، احمدآقا با لحن خاصی گفت:
آقا مصطفی... لطف کنید حسابتون را صاف کنید... آخه دیگه نسیه کار نمیکنیم!
هفته بعد یه داستان کوتاه طنز به اسم «عشقهای الکی و دوستیهای پفکی» نوشتم.
موقع برگشت از دبیرستان به خانه وقتی از کنار پارک محلمان رد میشدم، دختر و پسرایی که توی پارک بودند و من را میشناختند با دیدنم زیر لب چیزهایی گفتند.
تو فکر حرفایی که بهم میزدند بودم که از جلوی مسجد محل رد شدم، یکی صدایم کرد: آقا مصطفی ... آقا مصطفی.
سلام. بفرمایید برادر.
سلام. امشب مسجد در خدمت باشیم.
طوری شده؟ کاری پیش اومده؟
نه چیزی نشده. آقا مصطفی دست مریزاد. عجب چیزی نوشته بودی. خدا کنه به راه راست هدایت شن و برگشت سمت مسجد.
هفته بعد، تصمیم گرفتم دیگر در مورد آدمها و زندگیشان داستان ننویسم.
این بار یک داستان طنز نوشتم به اسم «وقتی پشهها عاشق میشوند»، قهرمان داستانم یک پشه بود نه یک آدم.
با چاپ آن نه کسی اعتراض کرد و نه دلخور شد.
اما آن شب تا صبح از دست پشهها نتوانستم بخوابم.
صبح وقتی بیدار شدم، دست و پاهایم را پشهها نیش زده بودند، اما با خودم گفتم اینا همش فکر و خیاله که پشهها به خاطر آن داستان این بلا را سرم آوردن.
چند روز گذشت. دراز کشیده بودم و داشتم یک داستان در مورد سوسکها مینوشتم که خوابم برد.
توی خواب احساس کردم یک چیزی روی دماغم داره حرکت میکنه تا چشمهایم را که باز کردم دیدم یه سوسک بزرگ با چشمای قهوهایش به من زل زده.
با دست از روی صورتم پرتش کردم آن طرف اتاق و تا خواستم بلند بشوم و بروم بکشمش، روی دو تا پاهایش ایستاد و با دستش به من اشاره کرد، بعد همان دستش را آورد زیر گردنش و به حالت افقی حرکت کرد.
ماتم برده بود. سریع چشمهایم را با دستم مالیدم، اما دیگه آنجا نبود. یعنی داشت تهدیدم میکرد؟ تو همین فکرها بودم که تلفن زنگ زد.
الو بفرمایید؟
سلام منزل آقای ...
بله خودم هستم، شما؟
رجبی هستم سردبیر روزنامه ....
خوب هستید شما، بفرمایید؟
غرض از مزاحمت، میخواستم بدانم داستانی برای هفته بعد آماده دارید؟
نه هنوز، اما مشغولم.
خوب، آن داستان را بذار کنار، یه قلم و کاغذ بیار.
دفترم را باز کردم و آقای رجبی شروع کرد به خواندن متن یک خبر و بعد گفت: میخوام طنزت در مورد این خبر و آدمهای توی این خبر باشه. تلفن را قطع کرد.
تو فکر فرو رفتم، حالا کارم به اینجا رسیده که داستان سفارشی بنویسم؟ دفتر دستکم را جمع کردم و رفتم سراغ درس و مشقم.
مصطفی مولایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: