غرور شکسته

کد خبر: ۳۰۶۲۱۵

به نزدیکی او که رسیدم، نگاهش کردم، چشمانی سرخ و صورتی ملتهب داشت.

آقای دکتر، به زور تونستیم پاشویه‌اش کنیم.

روی صندلی کنار تخت موقع نشستن توی چشمان بچه دقیق شدم. نگاهش معنی‌دار بود. از توی آن چشمخانه سرخ، شیطنت برق می‌زد.

مادرش به اتاق آمد، با دیدنم اشک روی گونه‌هایش را گرفت. پتوی به رنگ ارغوانی که چهارخانه‌های درشتی داشت نصف بدن پسر را پوشانده بود. آن را تا زیر گلویش بالا آوردم و پرسیدم:

پسرجان! حال و روزت چطوره؟

حرفی نزد و همان‌طور خیره نگاهم می‌کرد. نمی‌خواستم وقتم را تلف کنم. نبضش را گرفتم و به ساعت نگاه کردم. ناگهان دستش را کشید و پشتش را به من کرد.

کمی جا خوردم، سعی کردم به اعصابم مسلط باشم. احساسم این بود بچه‌ای لجوج باشد.

پسر بد! این چه کاری بود کردی؟

با لبخندی به حرف مادرش که دندان روی هم می‌سایید نگاه کردم و گفتم:

چند روزیه بیماری آنفلوآنزا شایع شده، بیشتر هم بین بچه‌هاست، البته به نظر نمی‌رسد پسرتان دچارش باشد.

هوای تنگ غروب درون اتاق خزیده بود. با این حرفم، زن و شوهر به التهاب افتادند و وحشت‌زده به بچه نگاه کردند. به او نزدیک‌تر شدم. آب گلو را فرو دادم. فکر دیر رفتن به مطب آزارم می‌داد. نورچراغ آباژور یک طرف صورتش افتاده بود. این‌بار دست روی پیشانیش گذاشتم، هرم تنش توی جانم دوید. بی‌هوا سرش را از زیر دستم خالی کرد و به طرفی برگرداند. سرم را همراه با نگاه غیض‌آلود پایین آوردم. عاقلانه‌تر بود که خونسرد باشم. از زیر عینک، چشمانم را مالیدم. با کمی مکث از داخل کیف، دماسنج را درآوردم و نزدیک دهانش بردم. پدرش کلید برق را زد. دست زیر سرش بردم.

‌دهانت را باز کن.

لبها را روی هم جمع کرد. این مقاومت برایم دردآور بود. بی‌دلیل سماجت کردم. پشت گردنش را فشردم. ناگهان دست انداخت روی صورت و عینکم را به سمتی پرت کرد. «بی‌ادب» صدای فریاد پدرش بود. روی صندلی نشستم، به پدرش نگاه تندی انداختم، دانه‌های درشت عرق، از کنار شقیقه‌هاش سرایز بود.

حسی قوی در درونم جوشید. طوری که مرا واداشت در برابرش مقاومت کنم. اما به خودم نهیب زدم. پس با آرامش نگاهم را از بچه گرفتم و رو به طرفی کردم و زیرلب گفتم شاید از تب شدیده که این کار را می‌کند! اما حسی در درونم مرا برای شکستن مقاومتش تشویق می‌کرد، به آن دو گفتم:

چند روز قبل دو تا بچه همسن و سال او، تقریبا هشت ساله تب شدیدی داشتند با اشاره سر و خم گوشه ابرو، بچه را نشان دادم ولی مثل این نبودند! اتفاقا هر دو آنفلوآنزای خوکی گرفته بودند.

مادرش با صدایی کش‌دار و نازک رو به بچه کرد و گفت:

فرامرزجان! پسر خوبی باش اجازه بده دکتر معاینه‌ات کنه.

این دلجویی ناراحتم کرد. رو به پسربچه کردم.

بگو ببینم گلودرد داری؟

لحن صدایم خشونت داشت، لبخند تلخی زد و سرش را بالا برد. احساسم این بود که دروغ می‌گوید، پدرش گفت:

سه روزه همین‌طور ازش سوال می‌کنم، اما جواب درستی نمی‌ده.

بی‌اعتنا به حرف آن مرد، عینک قاب طلایی‌ام را روی بینی جابه‌جا کردم. ابروها را بالا کشیدم و نگاهی به اطراف اتاق انداختم. چند مدل پوستر روی دیوار بود، با گیتاری که دو تا از سیم تارهایش رها شده بود. نگاهم به سوی پدر و مادرش که سن و سالی ازشان گذشته بود رفت. آنها ایستاده و ساکت مرا نگاه می‌کردند. آهی کشیدم و به آن طرف تخت رفتم. مراقب بودم پایم به لباس‌های تلنبار شده روی زمین نخورد.

با نگاهی سمج دنبالم کرد. ابرو گره زدم و مستقیم توی چشمانش خیره شدم. سعی کردم در هزارتوی او رخنه کنم. لجاجت توی نگاهش موج می‌زد.

این خودسری مرا به یک مبارزه فرامی‌خواند. من هم آماده شدم تا با او بجنگم و خردش کنم. قاشقکی چوبی را از داخل کیف درآوردم. با دیدن آن لب‌ها را روی هم فشار داد طوری که لب پایین به داخل جمع شد. بی‌معطلی اما با تمام قدرت آن را در دهانش فرو بردم. کشمکشی بود بین غرور من و یکدندگی او. ناگهان دهانش را باز کرد و یک لحظه قاشقک در میان دندانش ماند. یکباره ته دلم فروریخت. خود را فاتح جنگ دیدم و از این‌که او را مغلوب کردم موجی از خون به صورتم دوید. اما هنوز خنده روی لبم جا خوش نکرده بود که قاشقک را با دندان آسیابش خرد کرد. مانند شیشه‌ای که ترک بخورد غرورم شکست.

لب‌هایش می‌لرزید اما همچنان خیره نگاهم می‌کرد. خون اطراف دهانش را با روی آستین دست گرفت و چند بار آب دهانش را فرو داد. لحظه‌ای بعد خندید. شاید در این فکر بود که پیروز شده.مادرش گریه کرد و پدرش دست‌ها را در بغل گرفت. به هردوی آنها نگاه کردم، درماندگی توی چهره‌شان بود. احساس سرخوردگی کردم، اما سعی داشتم خود را شکست‌خورده نشان ندهم.

روی صندلی نشستم. عینک روی بینی را جابه‌جا کردم. حرص و غضب تنم را داغ کرده بود طوری که تصمیم گرفتم به هر طریقی او را شکست بدهم. از توی چشمان براقش که مثل عقاب روی من تیز شده بود صورت خشم‌آلودم را دیدم. سکوتی سنگین بر فضای اتاق سایه انداخته بود.

از داخل کیف، قاشق دیگری برداشتم، با سماجت سرش را بالا گرفتم. حالش بدتر از آن شده بود تا مقاومت سنگین بکند. قاشق را از بین لبانش فرو بردم و محکم روی دندان‌ها فشار دادم. ناگهان داد زد. کمر راست کرد، لحنش جیغ شد، دلخراش و ترسناک. دهان گشاد شده‌اش صدا را رها کرده بود. بی‌معطلی دو کف دستم را روی شقیقه‌اش چسباندم و صورتش را به طرفی گرفتم، از پس نور چراغ، داخل گلویش را دیدم. لایه‌‌ای سفید اطراف لوزه را گرفته بود. سرش را با غیظ پس کشید، با گریه خودش را به طرف مادرش که در آن طرف تخت ایستاده بود انداخت و صورتش را در سینه او پنهان کرد. از جا بلند شدم. با دستمال عرق پیشانی را گرفتم، آهی کشیدم و نفس تازه کردم. سرش را طرف من چرخاند. آب‌بینی‌اش با اشک در آمیخته شده بود، با هر هقی که می‌کرد مفش را بالا می‌کشید. توی چشمان اشک‌آلودش ناکامی او را می‌دیدم. لبخندی زدم و گفتم:

آنفلوآنزای ساده است نه خوکی!

اما نسبت به خودم، به من درونم، احساس تنفر کردم.

ناصر غفاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها